|
کلبه عشق و لبخند لبخند کوچکترین هدیه ای است که می توان به یکدیگر تقدیم کنیم
| ||
|
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:44 ق.ظ )
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود . او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند موضوعات مرتبط: طنز برچسبها: داستان باحال داستان خنده دار داستان اخر خنده خنده دار نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:31 ق.ظ )
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!! موضوعات مرتبط: طنز برچسبها: داستان های طنز طنز های باحال داستان نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:28 ق.ظ )
تو شب ساكت و برفی . ته كوچه تك و تنهاست با تموم انتظارش . چشم به راه صبح فرداست به سپیدی خیره مونده . با دو تا چشم زغالیش میخواد آسمون بخنده . توی فردای خیالیش رو تن ساكت و سردش دونههای برف میشینه اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو میبینه عشق خورشید توی قلبش داره آشیون میسازه نمیدونه پای این عشق باید عمرش رو ببازه نمیدونه چتر آفتاب هستیش رو ازش میگیره گم میشه تو دست خورشید، توی تنهایی میمیره صبح فردا «ته كوچه» ساكت و سرده و خالی اون طرفتر روی برفا مونده چشمهای زغالی موضوعات مرتبط: مطالب عاشقانه برچسبها: شعرعاشقانه شعر قشنگ شعر باحال شعر نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:26 ق.ظ )
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:22 ق.ظ )
این سکوتو این هواو این اتاق شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر نمی خواد باور کنه نداردت نمی خواد باور کنه تو این اتاق دیگه ما باهم نفس نمیکشیم زیر لب یه عمره میگه با خودش ما که از هم دیگه دست نمیکشیم به هوای روز برگشتنه تو سر هر راهی نشنونه میکشه.... با تمام جاده های رو زمین ردپاتو سمته خونه میکشه.... من دارم هر روزمو بدون تو با تب یه خاطره سر میکنم.... با خودم به جای تو حرف میزنم خودمو جای تو باور میکنم.... توی این خونه به غیر تو کسی دلشو با من یکی نمیکنه.... من یه دیونم که جز خیال تو کسی با من زندگی نمیکنه.... تو سکوته بی هوایه این اتاق شب به شب به خاطرم میارمت.... خودمم باور نمیکنم ولی.... دیگه باورم شده ندارمت.....دانلود موضوعات مرتبط: دانلود آهنگ برچسبها: دیگه باورم شده ندارمت دانلود آهنگ دیگه باورم شده ندارمت از مهدی یراحی نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:22 ق.ظ )
پدر همسرم سالها پیش، قبل از اینكه ما ازدواج كنیم فوت كرده بود. همسرم آخرین فرزند خانواده است و مدت مدیدی را با مادرش تنها زندگی میكرده و همین مسئله سبب شده است مادر او وابستگی زیادی نسبت به همسرم داشته باشد بهطوری كه گاه از خودم میپرسم او چهطور توانسته اجازه بدهد كه حمید ازدواج كند. این وابستگی باعث دردسرهای زیادی برای من میشود مادر حمید انتظار دارد او هر روز به خانهاش سر بزند و كارهای عقبافتادهاش را انجام بدهد. در حالی كه همسر من، تنها پسر او نیست. برادرهای بزرگتر حمید زندگی خودشان را دارند و مادرشوهرم هرگز در كارهای آنها دخالت نمیكند. فكرش را بكنید مادر همسرم وقت و بیوقت به خانه ما زنگ میزند و میگوید: به حمید بگو بپره بره برای من میوه بخره یا بپره نون بگیره و كلی خرده فرمایشات دیگر. نمیدانم این شوهر است كه من دارم یا پرنده. مادرشوهرم هرگاه كه بیكار میشود به نوعی مرا میچزاند. مثلا او میداند كه من از خورش آلواسفناج و آلبالوپلو متنفرم، غیرممكن است كه یكی از این دو نوع غذا را بپزد و مرا به خانه خود دعوت نكند. خلاصه اینكه كمكم داشتم از دست اعمال و رفتار این زن به تنگ میآمدم و تصمیم گرفتم مشكلم را با شخص باهوشتری در میان بگذارم. از آنجایی كه خواهرم نابغه فامیل است، نخست او را برای مشاوره برگزیدم. زیرا افكاری كه به سر خواهر من میزند، به عقل جن و پری هم خطور نمیكند به منزل او رفته و سیر تا پیاز ماجرا را برایش بازگو كردم. خواهرم با دقت به حرفهایم گوش داد و پس از پایان درددلهایم با حالتی موذیانه گفت:
موضوعات مرتبط: مطالب آموزنده نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:21 ق.ظ )
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهی. قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی. اینکه نظر ندین نه قانونیه نه منطقی... موضوعات مرتبط: طنز نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:20 ق.ظ )
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||