کلبه عشق و لبخند
لبخند کوچکترین هدیه ای است که می توان به یکدیگر تقدیم کنیم
نویسندگان
امکانات وب

کد آهنگ
Online User
لینک دوستان

[http://www.aparat.com/v/e924173dbe64de0cd57818408e3a7685205521]



موضوعات مرتبط: کلیپ
برچسب‌ها: کلیپ خنده دار اخر خنده سوتی در تلویزیون سوتی های اخبار
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:44 ق.ظ )

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود . او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند
بنابراین دعا کرد : خدای عزیز : من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد ؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم .
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد: مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد. حال مرد قصه ما با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس های مدرسه شونو آماده کرد براشون صبحانه داد ناهار شان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد . خانه رو جارو کرد . برای گرفتن سپرده به بانک رفت . به بقالی رفت . جای خواب ( کجاوه ) گربه ها رو تمیز کرد . سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها . به کار انداختن لباسشویی . جارو و گرد گیری . تی کشیدن آشپز خانه . رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل . آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار خانه . اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... ( از ذکر انجام بقیه کار ها فاکتور گیری شد . ) در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت . صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت : خدایا : من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل . لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد :

 بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای !




موضوعات مرتبط: طنز
برچسب‌ها: داستان باحال داستان خنده دار داستان اخر خنده خنده دار
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:31 ق.ظ )

یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت!!

نتیجه اخلاقی این ماجرا. پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند




موضوعات مرتبط: طنز
برچسب‌ها: داستان های طنز طنز های باحال داستان
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:28 ق.ظ )

                                تو شب ساكت و برفی . ته كوچه تك و تنهاست

                                  با تموم انتظارش . چشم به راه صبح فرداست

                                   به سپیدی خیره مونده . با دو تا چشم زغالیش

                                    می‌خواد آسمون بخنده . توی فردای خیالیش

                                 رو تن ساكت و سردش دونه‌های برف می‌شینه  

                                  اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو می‌بینه

                              عشق خورشید توی قلبش داره آشیون می‌سازه

                          نمی‌دونه پای این عشق باید عمرش رو ببازه

                      نمی‌دونه چتر آفتاب هستیش رو ازش می‌گیره

                  گم می‌شه تو دست خورشید، توی تنهایی می‌میره

               صبح فردا «ته كوچه» ساكت و سرده و خالی

            اون طرف‌تر روی برفا مونده چشم‌های زغالی




موضوعات مرتبط: مطالب عاشقانه
برچسب‌ها: شعرعاشقانه شعر قشنگ شعر باحال شعر
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:26 ق.ظ )
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:22 ق.ظ )

این سکوتو این هواو این اتاق شب به شب به خاطرم میاردت

توی این خونه هنوزم یه نفر نمی خواد باور کنه نداردت

نمی خواد باور کنه تو این اتاق دیگه ما باهم نفس نمیکشیم

زیر لب یه عمره   میگه با خودش ما که از هم دیگه دست نمیکشیم

به هوای روز برگشتنه تو سر هر راهی نشنونه میکشه....

با تمام جاده های رو زمین ردپاتو سمته خونه میکشه....

من دارم هر روزمو بدون تو با تب یه خاطره سر میکنم....

با خودم به جای تو حرف میزنم خودمو جای تو باور میکنم....

توی این خونه به غیر تو کسی دلشو با من یکی نمیکنه....

من یه دیونم که جز خیال تو کسی با من زندگی نمیکنه....

تو سکوته بی هوایه این اتاق شب به شب به خاطرم میارمت....

خودمم باور نمیکنم ولی.... دیگه باورم شده ندارمت.....

دانلود





موضوعات مرتبط: دانلود آهنگ
برچسب‌ها: دیگه باورم شده ندارمت دانلود آهنگ دیگه باورم شده ندارمت از مهدی یراحی
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:22 ق.ظ )

پدر همسرم سال‌ها پیش، قبل از این‌كه ما ازدواج كنیم فوت كرده بود. همسرم آخرین فرزند خانواده است و مدت مدیدی را با مادرش تنها زندگی می‌كرده و همین مسئله سبب شده است مادر او وابستگی زیادی نسبت به همسرم داشته باشد به‌طوری كه گاه از خودم می‌پرسم او چه‌طور توانسته اجازه بدهد كه حمید ازدواج كند.

این وابستگی باعث دردسرهای زیادی برای من می‌شود مادر حمید انتظار دارد او هر روز به خانه‌اش سر بزند و كارهای عقب‌افتاده‌اش را انجام بدهد. در حالی كه همسر من، تنها پسر او نیست. برادرهای بزرگ‌تر حمید زندگی خودشان را دارند و مادرشوهرم هرگز در كارهای آنها دخالت نمی‌كند. فكرش را بكنید مادر همسرم وقت و بی‌وقت به خانه ما زنگ می‌زند و می‌گوید: به حمید بگو بپره بره برای من میوه بخره یا بپره نون بگیره و كلی خرده فرمایشات دیگر. نمی‌دانم این شوهر است كه من دارم یا پرنده. مادرشوهرم هرگاه كه بیكار می‌شود به نوعی مرا می‌چزاند. مثلا او می‌داند كه من از خورش آلواسفناج و آلبالوپلو متنفرم، غیرممكن است كه یكی از این دو نوع غذا را بپزد و مرا به خانه خود دعوت نكند. خلاصه این‌كه كم‌كم داشتم از دست اعمال و رفتار این زن به تنگ می‌آمدم و تصمیم گرفتم مشكلم را با شخص باهوش‌تری در میان بگذارم. از آنجایی كه خواهرم نابغه فامیل است، نخست او را برای مشاوره برگزیدم. زیرا افكاری كه به سر خواهر من می‌زند، به عقل جن و پری هم خطور نمی‌كند به منزل او رفته و سیر تا پیاز ماجرا را برایش بازگو كردم. خواهرم با دقت به حرف‌هایم گوش داد و پس از پایان درددل‌هایم با حالتی موذیانه گفت:


- باید مادرشوهرتو شوهر بدی!


فكر كردم اشتباه شنیدم: چی؟


- گفتم باید برای مادرشوهرت شوهر پیدا كنی!


- ...
- ببین، مادر حمید از بس كه تنهاست و بیكار مدام تو زندگی شما سرك می‌كشه و تورو اذیت می‌كنه. اگه یه همدم و یه هم‌زبون داشته باشه سرش گرم می‌شه و شمارو به حال خودتون می‌ذاره.


شاید حق با او بود ولی من نمی‌دانستم دراین قحطی شوهر كه دخترهای بیست ساله روی دست پدرو مادرانشان مانده‌اند، چطور می‌شود برای یك زن شصت ساله شوهر پیدا كرد؟ این مشكل نه چندان كوچك را با خواهرم مطرح كردم و او باز نبوغ خود را به كار گرفت و پس از اندكی اندیشیدن گفت: باید به آشناها و فامیل بسپاری كه هر وقت مرد مسنی رو دیدن كه خیال ازدواج داره به تو معرفیش كنن.


كم‌كم داشتم نگران می‌شدم مبادا سازمان فرارمغزها خواهرم را برباید. در هر صورت این كار نابخردانه را انجام دادم. از فردای آن روز فوج خواستگاران از طریق تلفن به سمت خانه ما هجوم آوردند و من فهمیدم آن دخترهای بیست ساله‌ای كه بی‌شوهر مانده‌اند كافیست كمی صبر كنند تا شصت ساله شوند، آن گاه به راحتی می‌توانند ازدواج كنند. راست گفته‌اند كه زمان، حللال مشكلات است. از آنجایی كه بسیار مسئولیت‌پذیر و وظیفه‌شناس هستم با دقت هر چه تمام‌تر شرایط خواستگاران را پرسیده و یادداشت كردم تا از بین آنان شخص مناسبی را انتخاب كنم. اولویت‌هایی كه در نظر گرفته بودم از این قرار بود:


1- طرف باید از یك خانواده كم‌جمعیت باشد.


-2 دارای شغل خوب و آبرومندی بوده یا از آن شغل بازنشسته شده باشد.


3- خوش‌تیپ و خوش قد و بالا باشد تا مادرشوهرم او را بپسندد.


-4 به اندازه كافی مال و ثروت داشته باشد.


-5 خانواده‌دوست باشد.


اما هیچ یك از خواستگاران همه این شرایط را با هم نداشتند. من هم زیاد آدم ایده‌آلیستی نیستم. بنابراین مرد شصت و پنج ساله‌ای را انتخاب كردم كه بازنشسته بود، سه فرزند داشت كه همگی متاهل بودند. قدش 175 و 85 كیلو وزن داشت و از وضعیت مالی متوسطی برخوردار بود. چون می‌ترسیدم مادرشوهرم یا فرزندانش به خاطر این‌كار از دستم ناراحت شوند از آن خواستگار خواستم بگوید معرفشان یكی از همسایه‌ها بوده كه خواسته است ناشناس باقی بماند. سپس شماره تلفن مادر حمید را در اختیار او گذاشتم تا با مادرشوهرم تماس بگیرد و منتظر ماندم ببینم عاقبت این ماجرا به كجا خواهد رسید.


ساعتی بعد آن خواستگار به من زنگ زد و گفت: مادرشوهرت گفته من قصد ازدواج ندارم. هر چه رشته بودم پنبه شد. از آن روز به بعد مادر حمید مدام برای ما كلاس می‌گذاشت كه من با این سن و سال هنوز خواستگاران زیادی دارم و هی پز می‌داد. من كه دیدم كاری از پیش نبرده و فقط باعث شده‌ام مادرشوهرم بیش از گذشته ازخودراضی و بااعتماد به نفس شود، دلم می‌خواست بروم و خواهر نابغه‌ام را از روی كره‌ زمین محو و نابود كنم. پس از این كه عقل و خلاقیت با شكست مواجه شد به سراغ تجربه رفتم. یعنی با مادرم حرف زدم و از ایشان راه‌حلی خواستم. مادر نسخه‌ای را كه معمولا همه افراد باتجربه برای مشكلات خانوادگی می‌پیچند، پیچید. او به دنیا‌ آوردن یك عدد بچه تپل مپلی را تجویز كرد و گفت: اگه بچه‌دار بشی، حمید بیشتر احساس مسئولیت می‌كنه و مادرش هم می‌فهمه كه دیگه نباید وقت و بی‌وقت مزاحم شما بشه، نمی‌دانم یك نوزاد نیم‌وجبی چه معجونی بود كه می‌توانست همه را سر عقل بیاورد. با این حال نصیحت مادرم را گوش دادم و خیلی زود بچه‌دار شدیم. اما تولد فرزندم نه تنها مشكلات ما را از بین نبرد، بلكه مزید بر علت هم شد. زیرا مادرشوهرم بیش از گذشته به خانه ما رفت و آمد می‌كرد و حالا حتی در بزرگ‌ كردن بچه نیز دخالت می‌كرد. او معتقد بود كه از یك‌ماهگی باید به بچه غذا داد. در حالی كه تمام پزشكان متفق‌القول، می‌گویند نوزاد نباید تا قبل از شش ماهگی چیزی بجز شیرمادر بخورد. اما مگر من حریف این زن می‌شدم. او دائما در حلق بچه قندآب می‌ریخت. او اصرار داشت طفلك بیچاره را قنداق‌پیچ كند و هر چه می‌گفتم این كارها قدیمی شده است و دیگر كسی بچه را قنداق نمی‌كند به خرجش نمی‌رفت.


وقتی دیدم پای مرگ و زندگی فرزندم در میان است یك بار برای همیشه تصمیم گرفتم مقابل او بایستم و با لحنی بسیار جدی و محكم به مادرشوهرم گفتم: لطفا تو كارهای من دخالت نكنید! انگار تاثیر این جمله از شوهر دادن او و بچه‌دار شدن من بیشتر بود. زیرا از آن پس دخالت‌ها و اظهار فضل‌هایش كمتر وكمتر شد.




موضوعات مرتبط: مطالب آموزنده
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:21 ق.ظ )


دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم.

دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهی.


استاد قبول كرد و دانشجو پرسید: آن چیست كه قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟


استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.


بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما 63 سال دارید و با یك خانم 35 ساله ازدواج كردید كه البته قانونی است ولی منطقی نیست

همسر شما یك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت كه شما به معشوقه

همسرتان نمره كامل دادید در صورتیكه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی.

اینکه نظر ندین نه قانونیه نه

منطقی...




موضوعات مرتبط: طنز
نوشته شده توسط : hassan ( جمعه 5 خرداد 1391 ) ( 03:20 ق.ظ )
تعداد صفحات :122 1 2 3 4 5 6 7 ...
درباره وبلاگ

که میگوید که میگوید
جهانی اینچنین زیباست
جهانی اینچنین رسوا
کجا شایسته رویاست
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :