تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و دوم
با صدای استاد سریع چشمام رو باز میکنم و تکیه ام رو از دیوار میگیرم
-سلام استاد
سری تکون میده و میگه چرا اینجا واستادی؟
میخوام در مورد پرند بگم که توجه ی خودش به پرند جلب میشه و ادامه میده: دخترته؟
-نه.. خواهرمه
لبخندی میزنه و به شوخی میگه: از الان آوردیش تو گوشش بخونی دکتر شه
لبخند خسته ای رو لبم میشینه و آروم میگم:شرمنده استاد.. یه خورده حالش بد بود مجبور شدم با خودم بیارمش.. خواستم ازتون اجازه بگیرم که اگه مسئله ای نیست باهام بیاد
سری تکون میده و میگه: مشکلی نیست.. ایشالا مثه خواهرش به مدارج عالی برسه
-مرسی استاد
آروم میرم کنار تا وارد شه و من هم پشت سرش وارد میشم
*****
با تموم شدن درس این جلسه نفسی از سر آسودگی میکشم... جزوه هام رو میذارم تو کیفم و به پرند که بی سر و صدا خوابش برده و کیفش رو به جای عروسکش بغل کرده نگاه میکنم... آه عمیقی میکشم و چند لحظه ای بهش خیره میشم... تو خواب صورتش مثه فرشته ها شده هر چند تو بیداری هم چیزی از فرشته ها کم نداره.. چشمام رو میبندم و آروم زمزمه میکنم
«با همه ی این پیچیدگی ها چه ساده دوستت دارم عزیزکم»
نوازشگونه بازوش رو لمس میکم و میگم: پرندم
...
چشمام باز میکنم و دوباره صداش میکنم
...
تکونی میخوره که میگم: عزیزم بیدار شو
...
-کلاس تموم شد
...
-پاشو بریم
چشاشو باز میکنه و گنگ نگام میکنه
از جام بلند میشم و میگم پاشو دخترخوب.. باید بریم
با خمیازه میگه:پیوند
-جانم؟!
پرند: گشنمه
همونجور که بازوش رو میگیرم و کمکش میکنم از رو صندلی بلند شه میگم: بریم تو راه یه چیز میخرم بخوری
دستی به صورتش میکشه و به دور و بر نگاه میکنه.. چادر رو روی سرم مرتب میکنم میخوام بگم راه بیفت که یهو میبینم نیش پرند تا بناگوش باز میشه و با خوشحالی به سمت ته سالن میدوه
متعجب مسیر رفتنش رو دنبال میکنم و به اهورا میرسم
پرند با نیش باز میره جلوی اهورا و با خنده میگه: سلام عمو
اهورا که مشغول نوشتن چیزی بود سرش رو بالا میاره با دیدن پرند لبخند کجی میزنه و میگه:سلام عروسک تو اینجا چیکار میکنی؟
خنده از لبای پرندم پر میکشه و با غصه میگه: مریض شدم
با تموم شدن حرفش دماغشو بالا میکشه
اهورا با تک خنده ای کلاه پیوند رو میکشه رو صورتش و میگه: یه سرماخوردگیه ساده ست فینگیل.. زود خوب میشی
پرند که انگار تازه چیزی یادش اومده باشه با ذوق و شوق کلاهشو میده بالا و میگه: میدونی تولدمه؟
اهورا ابرویی بالا میندازه و میگه: مگه میشه ندونم
پرند با شنیدن این حرف اهورا نیشش باز میشه
اهورا هم با بدجنسی پرند رو میکشه تو بغلشو میگه: کادوتم یه گاز محکمه
پرند هم با جیغ و داد میگه: گاز نمیخوام.. گاز نه.. گاز نه..
توجه چند نفر بهشون جلب میشه اما اهورا بی توجه به اطراف یه چیز تو گوش پرند میگه که اون غش غش میخنده و میگه: نخیر
بی سر و صدا به سمتشون میرم و با لبخند خسته ای زمزمه میکنم: سلام
اهورا با ذره ای مکث سرشو میچرخونه و خیره تو چشمام ابرویی بالا میندازه و در نهایت میگه: سلام
سرمو برمیگردونم سمت پرند و میگم: باز کجا رفتی بچه؟
با نیش باز به اهورا اشاره میکنه و میگه: اومدم پیشه عمو بهش سلام کنم
شونش رو آروم میگیرم و میگم: آفرین.. سلام کردی؟
پرند: اوهوم؟
با تک خنده ای میگم:خب حالا خداحافظی کن باید بریم
لب و لوچه اش آویزون میشه و میگه: یه خورده دیگه پیوند
با اخم ریزی نگاش میکنم که خطاب به اهورا میگه: عمو میبینی چقدر اذیتم میکنه
چشمام گرد میشه و اهورا با خنده ی کوتاهی میگه: بیا دختر خودم شو نمیذارم هیشکی اذیتت کنه
پرند میچسبه به من و ابرو بالا میندازه
اهورا: به نفعته ها
پرند با اخم میگه: نمیخوام.. مامان دنیا غصه میخوره
با لبخند کم رنگی دستی به سرش میکشم و میگم: فقط مامان دنیا؟... پس من چی؟!
اهورا ابرویی بالا میندازه و با لحن خاصی میگه: خب تو بیا دختر من شو
بعد آرومتر ادامه میده: حسود کوچولو
متعجب از لحن بیانش بهش خیره میشم که پرند غش غش میخنده و میگه: پیوند به این گندگی بشه دخترت؟
اهورا با خونسردی نگاش میکنه و میگه: از توی زلزله که بهتره
همونجور که نگام بهشه لبمو گاز میگیرم و هیچی نمیگم
پرند دستی به کلاهش میکشه و شیطون میگه: هیچم این طور نیست.. من خوشگل ترم.. بانمک ترم.. باحال ترم
همینجور میخواد ادامه بده که اهورا میگه: هوی فسقل.. حواست باشه به دختر من بخندی میبرمش پیش خودم
پرند سریع اخماش تو هم میره و نیشش بسته میشه
یه نگاه به من میندازه یه نگاه به اهورا بعد میگه: پیوند نمیاد.. خواهر منه
اهورا ریلکس میگه: اذیتش کنی میاد.. نیادم خودم میبرمش
ای خدا... این پسر چش شده امروز
نگاهی به اطراف میندازم که میبینم فقط ما سه نفر تو سالن واستادیم
اخمای پرند به شدت میره تو هم و اهورا هم با خنده دوباره کلاشو میکشه پایین و میگه: فسقلی زبون دراز
با لبخند نگاشون میکنم و هیچی نمیگم.. پرند حرصی کلاهش رو در میاره و میگه: نمیاد.. نمیاد.. نمیاد... مگه الکیه؟
بعد اخم آلود برمیگرده سمت منو میگه: اذیتت کنم تو رو میگیره واسه ی خودش؟
یه خورده خودم رو جمع و جور میکنم و آب دهنم رو قورت میدم
تو چشمای پرندم زل میزنم که میبینم منتظر نگام میکنه
نگام پر از عشق میشه و لبخند آرامش بخشی رو لبام جا خشک میکنه
آروم میگم:نه وروجک من.. تا دنیا دنیاست من ماله توام کوچولو.. عمو شوخی میکنه
پرند با نیشخند نگاش میکنه و براش ابرو بالا میندازه
اهورا از جاش بلند میشه و می غره: بی لیاقت.. از خداتم باشه
چشمام از عکس العملش گرد میشه
که با نیشخند ابرویی بالا میندازه
خجالت زده کلاه پرند رو ازش میگیرم و میذارم سرش
اما اون با بدجنسی لپ پرند رو میکشه و میگه: دلتو خوش نکن وروجکه مامان.. بخوام میگیرمش
متحیر از این همه اصرار نگاه کوتاهی بهش میندازم
نیش پرند دوباره بسته میشه.. ناخواسته لبخند کمرنگی میزنم و میگم: میخوای بچه ی 22 ساله به اسم خودت تموم شه؟
با جدیت سرشو تکون میده
لبخندم عمیق تر میشه و میگم: نوبره والا
با نیشخند میگه: میتونم... میکنم.. حرفیه؟
چشم غره ای بهش میرم تا ادامه نده اما اون با پررویی میگه: دختر مزه ش به همین سن و ساله
من که مشغول مرتب کردن کلاه پرند بودم دستم وسط راه خشک میشه و با دهن باز نگاش میکنم ولی اون با بی خیالی چشمکی میزنه و سرشو میاره نزدیک تر و میگه: تو هم که خوشمزه
مات و مبهوت نگاش میکنم
سرحال میخنده و خیره تو چشمام میگه: نمیشه ازت گذشت
سریع نگام رو ازش میگیرم
پرند عصبی میگه: پیوند رو بیشتر از من دوست داری؟
با این حرف پرند کلافه میخوام بهشون بتوپم که اهورا میگه: کی گفته؟
پرند: همش به پیوند میخندی و نگاش میکنی پس من چی؟
عصبی دستی به صورتم میکشم و میگم: پرند تمومش کن
اما اهورا خندش میگیره و چنگی به موهاش میزنه
حرصی از این بحث مسخره میخوام بگم دیگه بسه تمومش کنید.. باید بریم که اهورا میگه: دخترک شیرین زبون
تو یه حرکت خم میشه و پرند رو تو بغلش جا میده
پرند با ذوق دستش رو دور گردنش حلقه میکنه و میگه: منو بیشتر دوست داری؟.. مگه نه؟
اهورا بی توجه به سوال پرند تو گوشش میگه: یه چیزی رو میدونستی؟
پرند دماغشو میکشه بالا و با کنجکاوی میگه: چیو؟
اهورا با لبخند مهربونی میگه: من هیچ دختری رو به اندازه ی تو دوست ندارم
با تموم شدن حرفش لپ پرند رو میبوسه
پرند هم با شنیدن این حرف نگاهش پر از خوشحالی میشه
اهورا با لبخند ادامه میده: و اما امروز به مناسبت تولدت هر جا که بخوای میبرمت
پرند هیجان زده میگه: واقعا؟
سریع میگم: نه.. میریم دکتر بعد از ظهر با پیمان میره بیرون
پرند اخم آلود نگام میکنه
اهورا بی توجه به حرفه من میگه: اولین باره به یه خانوم ناز و خوشگل میگم هر جا میخواد میبرمش توام نمیتونی برناممون رو خراب کنی
حفتشون با نیش باز به همدیگه زل میزنند.. چقدر شبیه هم دارن میخندن
غرقه نگاه جفتشون میشم که اهورا میگه: کجاها سیر میکنی؟
کلافه سرمو تکون میدم و میگم: باید ببرمش دکتر
اهورا: دکتر واسه ی چی؟... مگه خودت بی سوادی؟... یه سرماخوردگی ساده ست دیگه.. زخم شمشیر که نخورده
بی حوصله مینالم: خودمم کلی کار سرم ریخته.. نمیتونم زیاد معطل شم باید سریع برم
به پرند نگاه میکنم و با چشم و ابرو اشاره میکنم که از بغلش بیاد بیرون.. واقعا نمیکشم بخوام برم کل شهر رو با پرند بچرخم... حداقل امروز رو نمیکشم
اما خانوم خودش رو بیشتر تو بغل اهورا جا میکنه و اهورا هم با جدیت میگه: کنسلشون میکنی و میای
بعد هم خطاب به پرند میگه: خب کجاها بریم امروز؟
بی حال میگم: نمیتونم
مستاصل نگاشون میکنم.. دلم نمیخواد برم بیرون
اهورا نفسش رو حرصی بیرون میده و میگه: امان از این نازه تو
غمگین نگاش میکنم که با ابرو اشاره میکنه چته؟
آهی میکشم و فقط سرمو به نشونه ی اینکه چیزی نیست تکون میدم
اهورا: من از دست تو آخر ذله میشم
فقط نگاش میکنم و هیچی نمیگم.. ایکاش پرند بیشتر از اینا درکم میکرد.. هر چند با این سن و سالش انتظار بیخودیه
اهورا یه لبخند زورکی میزنه و با لحن پرحرصی خطاب به من میگه: دخترم.. بریم بابایی
با حیرت نگاش میکنم
لبخندش رو قورت میده و در ادامه میگه: چشاتم اونجوری نکن بابایی دل نداره
دستام شروع به لرزیدن میکنند به چادرم چنگ میزنم و هیچی نمیگم
اهورا: دختر خوبی باش و راه بیفت
با شنیدن حرفاش آتیش میگیرم
وقتی سکوتم رو میبینه میگه: آفرین دختر خوب
دهنمو باز میکنم تا یه حرفی بزنم اما هیچ کلمه ای از دهنم خارج نمیشه
اون هم با تموم شدن حرفش همونجور که پرند تو بغلشه راه خروجی رو در پیش میگیره
ولی من حتی نای راه رفتن هم ندارم دلم میخواد تو این لحظه زمان از حرکت وایسه
اهورا با رسیدن به در سالن برمیگرده و وقتی میبینه هنوز سر جام واستادم اخماش به شدت تو هم میره
تهدیدآمیز نگام میکنه و پر تحکم میگه: پیوند
با ناراحتی بهش خیره میشم که با چشماش اشاره میکنه راه بیفتم
آه عمیقی میکشم پردرد مینالم: «خدایا نفس کشیدن در این مرگِ تدریجی، حکم خودکشی رو داره با تیغِ کُند... خودت به دادم برس»
*********
خیره به خیابونای این شهر لبخند میزنم و تو دلم تکرار میکنم: من میتونم مثه همیشه که تونستم
اهورا با لحن نرمی میگه: دختر من چی می خوره؟
پرند تندی میگه: پیتزا
ابرویی بالا میندازه و از آینه به پرند خیره میشه و میگه: واست خوب نیست فسقل
بعد با بدجنسی ادامه میده: هر چند من با تو نبودم شما برو ور دل مامان جونت
با ابرو به من اشاره میکنه و میگه: من دختر بداخلاقه خودمو میگم
سرزنشگر نگاش میکنم و با لحن هشدارگونه ای عصبی می غرم: اهورا
حرصی میخنده و نگاه تندی بهم میندازه
از بین دندونای کلید شده میگه: زهرمار
با لبخند تصنعی به پرند نگاه میکنه خطاب به من با لحن تحکم آمیزی ادامه میده: باز میکنی همین الان اون قیافه ی مچالتو.. تفهیمه؟
آهی میکشم و به دستام خیره میشم که با لحن پرحرصی میگه: داری کفریم میکنی عزیزم
آروم زمزمه میکنم: خواهش میکنم یه گوشه نگه دار
عصبی ضربه ای به فرمون میزنه و میگه: د نشد د.. د نشد.. تو این چند وقته اخلاقم که دستت اومده پس آدم باش
با اخم نگاش میکنم که گوشه ی لبش کج میشه و میگه: خیلی زشتی
پرند با شنیدن این حرف غش غش میزنه زیر خنده
اهورا هم با نیشخند عینک آفتابش رو میزنه
چشم غره ای بهش میرم ولی اون بی توجه به من به رو به رو خیره میشه
تو عمرم آدم به این تخسی و بدقلقی این بشر ندیدم.. البته چرا یکی تو خونه دارم
از این فکر لبخند محوی رو لبم میشینه.. ترجیح میدم امروز پرند رو خراب نکنم و دیگه حرفی از رفتن نزنم.. هر چند اگه حرفی هم با این دو تا کله شق بزنم به نتیجه ای نمیرسم
صدای اهورا رو دوباره میشنوم که میگه: نهار چی بخوریم دخترا؟
پرند با ذوق میگه: پس شیشلیک بخوریم
میخوام بگم نه که اهورا ابرویی بالا میده و میگه: خوش سلیقه ای مثه من... شیشلیک دوستی؟
پرند با ذوق میگه: اوهوم
گوشه ی لب اهورا به لبخندی کج میشه و میگه: چربه... واست خوب نیست اصلا
پرند با حرص میگه: پس چی بخوریم؟
بدون ذره ای فکر من و اهورا جفتمون باهم میگیم: جوجه کباب
که جیغ پرند بلند میشه
نگاهی از سر رضایت به همدیگه میندازیم و لبخند میزنیم
پرند هم با اخم به حالت قهر به جفتمون پشت میکنه
خندم میگیره.. با لبخند محوی میگم: اگه دوست داشتی سوپ هم میتونی بخوری
پرند با صدای جیغ جیغویی میگه: با مزه شدی پیوند خانوم.. اصلا کوفتم نمیخورم
اخمام تو هم میره
اهورا عینکش رو میذاره رو موهاش با صدای بلندی میگه: بله؟!... نشنیدم.. با کی اینجور حرف زدی؟
متعجب به اهورا نگاه میکنم که پرند حرصی منو با انگشتش نشون میده و میگه: همش حرف حرفه اینه
صورتش رو جمع میکنه و عصبی ادامه میده: بداخلاقه زشت.. اصلا دوستت ندارم
نمیدونم باید عصبی بشم یا بخندم
اهورا با جدیت می غره: این چه طرز حرف زدن با بزرگترته
از آینه با اخمایی در هم ادامه میده: صاف بشین ببینم
پرند بغض میکنه.. دلم براش میسوزه اما اهورا بلندتر از قبل می غره: کمربندتم ببند
پرند چهار زانو به پشت میشینه و به ماشین هایی عقبی نگاه میکنه
طاقت غم نگاهش رو ندارم.. میخوام کامل به عقب بچرخم که اهورا با تحکم میگه: توام درست بشین.. این وضعه بچه تربیت کردن نیست
با چشمای گرد شده بهش زل میزنم که بی توجه به من ماشین رو میرونه... لبخند کمرنگی میزنم و دوباره نگاهم رو به خیابون میدوزم و به آدما خیره میشم
.
.
.
اهورا: عاشقتم من
با صدای بی نهایت آرومه اهورا ته دلم یه جوری میشه... سرم میچرخونم و آروم به سمتش برمیگردم که میبینم از آینه به پرند خیره شده و با لبخند کجی نگاش میکنه.. گوشه ی لبمو گاز میگیرم
چشمام رو برای چند لحظه میبندم.. چم شد یهو
با چند دقیقه ای مکث به خودم مسلط میشم و به عقب برمیگردم که ببینم چه خبره
همینکه سرمو میچرخونم لبخندی مهمون لبام میشینه...وروجک کوچولوی شیطونم غافل از من و اهورا با نیش باز برای ماشین عقبی شکلک درمیاره
لبخندم جون بیشتری میگیره که پرند برای ماشین عقبی بوس میفرسته و دست تکون میده
زیرلبی زمزمه میکنم از دست این بچه

چشمم به اهورا میفته که برای اولین بار نگاهش رنگ احساس به خودش گرفته.. انگار اون هم با پرند برای لحظه ای درداش رو فراموش میکنه
تو دلم خطاب به اهورا میگم: هم کلاسی خوشحالم امروز مثه همیشه نیستی..امروز خیلی بهتر از همیشه ای.. این آروم بودنت رو دوست دارم
بدون هیچ حرفی چشمام و میبندم و سرمو به شیشه ی ماشین میچسبونم
******
خسته و کلافه به پرند چشم میدوزم.. یه امروز رو به خودم هیچ حقی نمیدم... امروز روزه اونه..حق داره شاد باشه، بخنده، شیطنت کنه.. تقصیر اون نیست که من بی حوصله ام.. مشکل از منه... منی که با همه تلاشم باز هم نمیتونم تو این روز اون طوری باشم که باید باشم... کل سال رو تکرار میکنم تا حریفه یک روز باشم ولی همیشه مغلوب اون روز میشم... خیلی درد داره یه روز عزیز بیشتر از اینکه عزیز باشه دردناک به نظر برسه.. تو این روز پرند رو به دست آوردم و خیلی چیزا رو از دست دادم..هیچکس به خوبیه پیمان نمیتونه درکم کنه... شاید واسه ی همینه که هر سال اونه که مسئولیت تولد پرند رو به عهده میگیره و مراعات حاله من رو میکنه
آه عمیقی میکشم و یه خورده دیگه از فالودمو میخورم
دخترکم عروسک هم قد خودش رو که نامدار بی توجه به اعتراضای من براش خریده رو صندلیه کنارش میذاره و زل میزنه به پشمکش
لبخندی رو لبم میشینه.. یه گاز به پشمکش میزنه و دوباره به عروسکش نگاه میکنه
صدای نامدار رو میشنوم که میگه: این چه وضعشه... از بس لوسش کردی منم جلوی جیغ و داداش کم آوردم
نگاهی بهش میندازم که میبینم با ابروهای گره خورده به پرند که با نیش باز در حال خوردنه پشمکه خیره زده
با حرص ادامه میده: دختره مریض داره جلوی من پشمک میخوره
سرشو به سمت من میچرخونه عصبی می غره: نگاش میکنم اعصابم بهم میریزه
لبخند محوی رو لبم میشینه.. نگام رو ازش میگیرم و به لیوان فالوده ی خودم زل میزنم
یاد گریه های پرند و قیافه ی عصبانیه نامدار که میفتم خندم میگیره.. اگه به خاطر اعصابه داغونه من نبود حالاها حالاها نامدار کوتاه نمیومد
به آرومی زمزمه میکنم: نگران نباش... عادت داره.. تو هر حالی که باشه بی توجه به حرف من و پیمان پشمکش رو می خوره
با خشونت میگه: همینه دیگه.. از بس باهاش راه اومدین عاقبتش این شده... دو روز بسپرش به من ببین چیکارش میکنم
با نی فالودم بازی میکم و چیزی نمیگم.. دلم میخواد زودتر برم خونه
با تحکم میگه: بخور
بعد بدون اینکه منتظر جوابی از جانبه من باشه میگه: مسخره ست .. حریفه یه نیم وجب بچه نیستی.. خوبه خودت بزرگش کردی
ابرویی بالا میندازم و به نرمی میگم: قبول دارم حریف پرند نیستم
با قاشق به عروسکه پرند اشاره میکنم و میگم: اما حریف توام نمیشم.. راضی به این همه زحمت نبودم
با خونسردی یه قاشق از فالوده بستنیش میخوره و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه میگه: اینکه زن حریف مرد نباشه خیلی فرق داره با حریف یه فسقل بچه نشدن
نفسمو پر حرص بیرون میدم و کلافه از این بحث تکراری میگم:راست میگی.. حق با توئه
نگاه عمیقی بهم میندازه و ضرب آرومی روی میز میزنه
سکوت میکنم و به لیوان فالودم چشم میدوزم
صداش رو میشنوم که با جدیت میپرسه: چته تو امروز؟
حرفی واسه ی گفتن ندارم.. میخوام بگم خوبم که با لحن ملایم تری ادامه میده: فک نکن نمیفهمم کلافه ای
گوشه ی لبمو گاز میگیرم و چشمام رو میبندم
اهورا: چی اذیتت میکنه پیوند؟
بدون توجه به سوالش زیرلبی زمزمه میکنم: امروز روزه من نیست، روزه پرنده.. ممنون که واسش خاطره انگیزش کردی.. به تنهایی از پسش برنمیومدم
چشمام رو باز میکنم که میبینم با نگاه معناداری بهم خیره شده
با یه لبخند تصنعی ادامه میدم: بعد از ظهر هم یه دور با پیمان میره.. عشق میکنه واسه ی خودش
اخم ریزی رو پیشونیش میشینه و میگه: نپیچون منو.. یه چند روزیه بدجور شبش و بش میزنی.. پیوند همیشگی نیستی.. خبری از اون لبخندای همیشگیت نیست
آب دهنمو قورت میدم که یه خورده اخماش از هم باز میشه و با لحن نرم تری ادامه میده: کجاست اون دختر بی خیال و خوش روی من؟
دوست ندارم اینجوری حرف بزنه... عادت به این لحن محبت گونه ندارم... میترسم اشکام سرازیر شه
آروم زمزمه میکنه: چیکارش کردی؟
با بغض مینالم: میشه اینجوری حرف نزنی؟
گوشه ی لبش کج میشه و میگه: چه جوری؟
سرمو میندازم پایین و هیچی نمیگم
با لحن ملایمی میگه: پیوند چته؟
سرمو میچرخونم سمتش با لبخند بی جونی میگم: هیچی.. فقط اینجوری نباش.. زیادی مهربون.. زیادی با محبت
لبخند کجی میزنه و با چشمای تنگ شده نگام میکنه
حرفی نمیزنم که با لحن وسوسه انگیز و لب های جمع شده میگه: خشن دوست داری؟
با تمام بی حوصلگیم از لحن بیانش خندم میگیره
سری تکون میدم و میگم: از دست تو پسر
ابرویی بالا میدازه و میگه: حرفه دلتو زدم انگار
آهی میکشم و به میز خیره میشم.. با انگشت خطوط فرضی روش میکشم و به آرومی زمزمه میکنم: تو خیلی عجیبی
...
بدون اینکه نگاش کنم دستمو میزنم زیر چونمو به پرند خیره میشم
همونجور که نگام به پرنده با ذره ای مکث ادامه میدم: راستش یه جورایی هم خیلی بی ادب و رکی
با خنده ی دلمرده ای سرمو به سمتش میچرخونم که میبینم با ابروهای بالا رفته بهم زل زده و دست به سینه نگام میکنه
شونه ای بالا میندازم و آروم میگم: خیلی وقتا معذبم میکنی اما میدونی چیه؟
..
-خوبیش به اینه که روراستی.. چیزی تو دلت نیست.. مثه بقیه نیستی.. قصدت طعنه یا تمسخر نیست.. حرفی که فک میکنی درسته میزنی.. مهم هم نیست طرفت ناراحت شه چون فک میکنی حرفت به نفعه طرفه مقابلته
رنگ نگاهش تغییر میکنه... نمیتونم این نگاه رو معنی کنم ولی ادامه میدم: وقتی نگران میشی بر خلاف بقیه دادو فریاد راه میندازی تا نگرانیت دیده نشه
با لبخند کم جونی میگم: ولی نمیدونی که این نگرانی از تک تک حرکاتت معلومه... با همه ی تلاشی که میکنی تا بد به نظر برسی ولی زیادی خوبی
نگاهی به فالوده بستنیش میندازه و با لبخند معناداری یه قاشق از فالوده بستنیش برمیداره
-ممنون که بی توقع کمکم میکنی گرچه به موقعشم......
با لبخند محوی سکوت میکنم و گوشه ی لبم رو گاز میگیرم
چشماشو ریز میکنه و تهدیدگونه نگام میکنه که میخندم و میگم: به موقعشم کله شخصیتمو میبری زیر سوال.. ولی سعی میکنم درکت کنم.. چون اون حرفایی که من توهین میدونم از نظر تو حرفای دلسوزانه ایه که داری به یه دوست می زنی.. حتی وقتی اون شب اعتقاداتمو زیر سوال بردی باز نتونستم حرفی بزنم.. شاید چون هیچوقت بدم رو نخواستی... هیچوقت نخواستی سواستفاده کنی همیشه قصدت این بود که من رو از کج خیالیام در بیاری.. برام خیلی ارزشمنده.. شاید یکی دیگه بود در برابر حرفات جبهه میگرفت.. تند برخورد میکرد ولی من همه ی سعیم رو میکنم که این تفاوتها رو درک کنم چون میدونم نیت سویی نداری
با سکوت من ضربه ی آرومی به میز وارد میکنه و با نگاه خاصش میگه: از کجا اینقد مطمئنی؟
شونه ای بالا میندازم و میگم: مطمئن که نیستم... فقط حسم میگه نمیتونی بد باشی
با تموم شدن حرفم نی رو از لیوان فالودم درمیارم و لیوان رو به لبام نزدیک میکنم... یه خورده از فالودم میخورم که میبینم زیادی ساکته.. سرمو به سمتش برمیگردونم که میبینم با لبخند داره نگام میکنه
سرمو به نشونه ی چیه تکون میدم که ابرویی بالا میندازه و با لحن بامزه ای میگه: به یه آقای دکتر باشخصیت میگی بی ادب؟
خندم میگیره که نچ نچی میکنه و ادامه میده: توهین بزرگیه
میخندم که ابرویی بالا میندازه و میگه: هنوز منو نشناختی
با انگشت شست به خودش اشاره میکنه و ادامه میده: من یه آقای دکتر فوق العاده خاصم... با اخلاقای خاص... با دوستای خاص
خندم شدت میگیره که گوشه ی لبش کج میشه و میگه: حالا حالاها مونده تو منو بشناسی بچه
با مهربونی نگاش میکنم که زمزمه وار میگه: مثلا اگه یه جوج بهم بگه بی ادب نوکشو میچینم
با خنده سری تکون میدم و میگم: خیلی شیطونی
با جدیت میگه: میخندی؟.. باید گریه کنی مامان کوچولو
فقط با خنده نگاش میکنم که با لبخند کجی میگه: چون تو جوج خوبی هستی کاریت ندارم
از این همه پرروییش چشام گرد میشه که با شیطنت ابرویی بالا میندازه و یه قاشق دیگه از فالوده بستنیش می خوره
چشمامو ریز میکنم و شمرده شمرده میگم: خیلی خیلی خیلی خیلی پررویی
اهورا که یه قاشق دیگه از فالوده بستنیش رو داشت میبرد نزدیک دهنش دستش وسط راه متوقف میشه
یه نگاه به من میندازه.. یه نگاه به قاشق بستنیش
بعد با ابروی بالا رفته میگه: چی گفتی تو؟
با خونسردی میگم: گفتم خیلی پررویی
با بدجنسی نیشخندی تحویلم میده و خیلی ریلکس قاشق فالوده بستنیش رو میاره نزدیک صورتم
با چشمای گرد شده نگاش میکنم و سرمو میبرم عقب و میگم: چیکار میکنی؟
بی توجه به عکس العمل من قاشق رو میماله به صورتم که سریع از جام میبپرم
با خونسردی میگه: بترس از تنبیه های من جوجو.. تو مثه پرند صدای جیغ جیغو نداری.. تو رو سه سوته قورتت میدم
اخمام به شدت میره تو هم و با چشم غره میگم: خیلی بچه ای
که غش غش میخنده و میگه: قبلا جوابت رو دادم
عصبی میام کیفم رو از روی میز بردارم که دستم میخوره به ظرف فالوده بستنیش و محتویات ظرفش رو شلوارش سرازیر میشه
با دهن باز نگاش میکنم اونم مات و مبهوت یه نگاه به من و یه نگاه به شلوارش میندازه
بعد از چند لحظه به خودش میاد و به سرعت از جاش بلند میشه... تهدید آمیز نگام میکنه که با وجود عذاب وجدان لبخند محوی رو لبم میشینه.. میتونم اینو بذارم به تلافیه اذیت و آزارش.. با این فکر لبخندم عمیق تر میشه که یهو با صدای تقریبا بلندی میگه: میکشمت پیوند... بیچارت میکنم
با این حرفش همه ی غم و غصه هام رو از یاد میبرم.. یه قدم به عقب میرم و با خنده میگم: قبول کن حقت بود
تهدید آمیز نگام میکنه و یه قدم میاد به سمتم که تو همین لحظه صدای پرند رو میشنوم که میگه: وای...
سرمو به سمتش میچرخونم که میبینم دستشو جلوی دهنش گذاشته به من و اهورا نگاه میکنه و میگه:آبرومو بردین
عروسکشو برمیداره و با اخم میگه: زودی بریم تا کسی منو با شماها ندیده
بعدش هم عروسک به بغل میدوه سمت ماشین
با رفتن پرند یه نگاه به اهورا میندازم که با اخم میگه: زشت
منم ابرویی بالا میندازم و یه دستمال از کیفم درمیارم.. همونجور که صورتم رو تمیز میکنم به سمت ماشین میرم و خطاب به اهورا میگم: پسربچه ی زبون دراز
خودشو بهم میرسونه و سرشو نزدیک گوشم میاره و میگه: حالتو بدجوری میگیرم
با لبخند محوی میخوام جوابشو بدم که پرند با داد میگه: بیاین ببینم
اهورا با یه نگاه حرصی از کنارم میگذره و زیرلبی حرفی رو زمزمه میکنه که نمیشنوم.. با لبخند نگاش میکنم من هم بدون هیچ حرفی به سمت ماشینش میرم

رو نرده های تراس خم میشه و کام سنگینی از سیگارش میگیره.. به رو به رو چشم میدوزه و با لذت دود سیگارش رو بیرون میده
حلقه های دود کم کم مقابل چشماش رنگ میبازن و اون بی توجه به محو شدن حلقه ها، کام دیگه ای از سیگارش میگیره... ناخودآگاه لبخند کجی رو لباش میشینه و چشماش بسته میشن
از پشت تکیه اش رو به نرده ها میده و در سکوت دل انگیز شب بی توجه به اطراف سیگارش رو با لذتی وصف نشدنی دود میکنه
با تموم شدن اولین نخ سیگارش صدای زنگ آپارتمان بلند میشه بدون هیچ عکس العملی نخ دیگه ای از پاکت میگیره و گوشه ی لبش میذاره
دست به جیب راهیه سالن میشه و فندکش رو از روی میز برمیداره.. ریلکس لم میده رو مبل و سیگارش رو آتیش میزنه
دوباره صدای زنگ رو میشنوه.. اعتنایی نمیکنه
فندک رو پرت میکنه رو میز و یه پک آروم و سبک میزنه
..
طعم سیگار رو با زبونش مزه مزه میکنه...چشماش رو میبنده و با لبخند محوی میره تو فکر
کم کم گذر ثانیه ها رو از یاد میبره و غرق افکارش میشه
..
با صدای باز شدن در بدون اینکه چشماش رو باز کنه گوشه ی لبش کج میشه
صدای برسام رو میشنوه که میگه: باز این مرتیکه کجا غیبش زد؟
ساتیار: آخ
پولاد: چی شد؟
ابرویی بالا میندازه و چشماش رو باز میکنه
ساتیار: روشن کن اون لامصبو.. خوردم به ستون
برسام: پولاد، داشی قربون دستت بزن اون کلیدو.. اینم سگ شد
ساتیار:تو خفه.. معلوم نیست دیوث کدوم گوری رفته..سه ساعته ما رو کاشته جلو در
پولاد: این دود و دم از کجاس؟
با روشن شدن برق سالن چشماشو میبنده و می غره: خاموش کن اونو کور شدم
بعد از چند لحظه سکوت صدای ساتیار بلند میشه عصبی میگه: مرتیکه خونه ای و زدی دهنمونو صاف کردی؟.. د یه نگاه به اون گوشیه واموندت بنداز
بدون اینکه چشماش رو باز کن دود سیگارش رو با خونسردی میده بیرون و میگه: چته؟.. رم کردی امشب
برسام: به سنگ پا گفتی زکی
ساتیار لگدی حواله ی پاش که کج و کوله رو مبل آویزونه میکنه و میگه: کره خر تازه میگی چته؟.. حقته بزنم دو شقت کنم
با خنده ی محوی چشماشو باز میکنه و میگه: جنمشو نداری بچه
ساتیار تهدیدآمیز نگاش میکنه که با بیخیالی ادامه میده: به جای زر زر مفت حواست به راه رفتنت باشه
برسام با شیطنت میگه:اینو خوب اومدی.. دیه ی ستون خونتو ازش بگیر
خنده ی کوتاهی میکنه و یه نخ دیگه از پاکت سیگارش میگیره



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره