تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و سوم
ساتیار: چته؟.. شنگول میزنی امشب؟
با ابرو به رو میز اشاره میکنه و میگه: بده اون فندکو
ساتیار چپ چپ نگاش میکنه و زیرلبی فحشی نثارش میکنه که نمیشنوه
برسام فندک رو براش پرت میکنه و گوشیش رو از روی میز برمیداره
برسام: چی داری تو این وامونده
با بی تفاوتی شونه ای بالا میندازه و سیگارشو روشن میکنه
-امشب اینجا پلاسین؟
برسام: پلاس چیه داش.. اومدیم از دلتنگی درت بیاریم
با نیشخند نگاش میکنه و میگه: آره ارواح عمت...بگو برنامه نداشتیم، از بیکاری خواستیم سرت خراب شیم.. من میشناسم ذات کثیف شما عوضی ها رو
برسام لباشو غنچه میکنه و میگه: جونم فهم.. جونم درک.. جونم شخصیت.. جونم
ساتیار صورتشو جمع میکنه و میگه:اه.. ببند حلقتو
ساتیار: یعنی من کشته مرده ی این همه ابراز محبتم
با تک خنده ای می غره: گم شو کثافت
برسام با لودگی میگه: مدیونی اگه فک کنی به قصد شام لنگر انداختیم
-کاملا پیداست.. آبیش کجاست؟
ساتیار ولو میشه رو مبل و میگه: خونه
چشماشو ریز میکنه که برسام چشمکی میزنه و میگه: مشغوله عملیاته داشی مون
پولاد از آشپزخونه بیرون میاد و میگه: من رفتم
یه نگاه بهش میندازه و میگه: کجا؟.. بودی حالا؟
پولاد با حرص می غره: قرار دارم.. به خاطر گشادیه جنابعالی این همه راه کوبیدم اومدم اینور شهر
ساتیار: حالا نمیمیره اون دختره یکم منتظر باشه مردک
پولاد یه نگاه به ساعتش میندازه و می غره: حیف که دیرم شده
ساتیار با ابروهای گره خورده زیرلبی میگه: اخم و تخمش مال ماس همیشه
پولاد: حقت بود نمیومدم، بی کلید که پشت در میموندی حالت جا میومد
ساتیار: سر تو خراب میشدیم
پولاد: عمرا راتون میدادم
برسام همونجور که سرش تو گوشیه زمزمه میکنه : ولش کن بابا.. بذار بره.. بحث نکن با این اسب
پولاد میخواد جوابشو بده که یهو برسام با نیش باز میگه : ا.. ا.. این که پرنده
لبخند کجی مهمون لباش میشه
برسام با خنده میگه: عکس این وروجکو از کجا آوردی بی شرف.. قیافشو نگاه چه اخمی هم کرده
ساتیار با کنجکاوی دستشو دراز میکنه و میگه: چی میگی؟.. بده ببینم
برسام گوشی رو میگیره سمت ساتیار و میگه: عرضه ی عکس گرفتن هم نداری.. این چرا تو لنز نگاه نکرده
-کره خر قیافش بانمک بود. یه دفعه ای گرفتم.. میدونی که با یه چیز حال کنم عکس میگیرم
برسام ابرویی بالا میندازه و با شیطنت میگه: آهان.. از اون لحاظ
چپ چپ نگاش میکنه که نیش برسام تا بناگوش باز میشه
ساتیار با دیدن عکس کم کم اخماش از هم باز میشه و با خنده میگه: ای جان... لباشو نیگاه
نگاش رو از برسام میگیره و با لحن نرمی خطاب به ساتیار میگه: اسیر همین لبای کج و کوله شم
ساتیار: چه خوردنی هم شده
پولاد دست به جیب میره سمت ساتیار.. بالا سرش وایمیسته و گوشی رو از دستش میکشه.. با دیدن عکس لبخند کمرنگی رو لبش میشینه
ساتیار گوشیشو از جیبش در میاره و میگه: نمیشه از این عکس گذشت
پولاد گوشی رو به ساتیار برمیگردونه و آروم میگه: من رفتم.. بای
-اکی
پولاد با اخم ریزی به سمتش میره و سیگار رو از گوشه ی لبش میکشه و میگه: خفه کردی خودتو.. فعلا
از پشت حلقه های دود خمار نگاش میکنه و میخنده.. پولاد با تاسف سری تکون میده و ازش دور میشه
ساتیار: این پرند اگه بزرگ بود خودم مخشو میدم
-از اون سر تقاست نمیشه تحملش کرد.. مگه اینکه روزی دو سه بار کتکه رو بخوره
ساتیار با اخم میگه: با فسقل بچه هم نمیسازی؟
برسام: کی دیدیش حالا؟
- امروز.. تولدش بود
ساتیار: با پیوند بودی؟
با لبخند سری تکون میده و بی هوا میگه: هرچقدر خواهرش مطیع و آرومه این دختره سرتق و لجبازه
با خنده ادامه میده: پیوند رو بزنی تو سرش هم میگه مرسی.. میدونم از رو خیرخواهی بود
ساتیار ابرویی بالا میده و میگه: پس با پیوند حسابی میشه مرد سالاری راه انداخت
با نیشخند میگه آره.. زن زندگیه بچم
برسام با لحن معناداری میگه: خوش گذشت امروز؟
نیشش بسته میشه و با اخم ریزی میگه: بد نبود
ساتیار با بدجنسی میگه: ای جون... میگم سرحالی
چشماشو ریز میکنه و میگه: منظور؟
برسام غش غش میخنده و میگه: یعنی از دست رفتی داشی
تهدیدآمیز نگاشون میکنه و دستشو به سمت پاکت سیگار دراز میکنه که ساتیار چشمکی به برسام میزنه و میگه: چه بی تابی هم میکنه طفل معصوم..سیگار پشت سیگار
با اخمایی در هم می غره:ببند تا نبستمش
ساتیار با خنده میگه: حرص نزن
با ابرو به گوشی اشاره میکنه و میگه: بگو عکس اصل کاری کجاست؟
-عکس اون تحفه رو میخوام چیکار؟
برسام: تحفه رو خوب اومدی ولی داداشمون واسه رفع دلتنگی میگه به دل نگیر
یه نخ دیگه سیگار روشن میکنه و خطاب به برسام میگه: امشب زیاد فک میزنی
ساتیار: تخم کفتر خورده بچم.. زبونش وا شده.. چیکارش داری؟
میخواد جواب ساتیار رو بده که گوشیش زنگ می خوره
ساتیار یه نگاه به شماره میندازه و با دیدن اسم طرف گوشی رو میگیره سمتش و با نیش باز میگه: بانو تماس گرفتن
ابرویی بالا میندازه که ساتیار با چشمک میگه: لیدا
با یه لبخند کجکی از رو مبل بلند میشه و میگه: امشب رو مد حالگیری ام.. بده من گوشیو اینو آدمش کنم
ساتیار با چشمای گرد شده میگه: جان؟
با تک خنده ای دست به جیب به سمت اپن میره و جواب میده
-میشنوم؟
صدای بغض آلود لیدا بلند میشه: اهورا هیچ معلومه کجایی؟
با لحن سردی میگه: زنگ زدی بپرسی کجام؟
لیدا: میدونی چند بار تماس گرفتم.. چند بار اومدم دم خونت؟.. چرا جواب نمیدی؟
تکیه اش رو به اپن میده و با نیشخند میگه: وقتی جواب نمیدم یعنی شرت رو کم کن.. حالیت نمیشه؟.. حتما باید بزنم دهنتو سرویس کنم؟
لیدا: دیوونه من دوستت دارم
-من ندارم
لیدا: دلم برات تنگ شده عوضی.. چرا نمیفهمی؟.. من به این جور بی اعتنایی ها عادت ندارم
با نیشخند میگه: عادت میکنی عزیزم
صدای نفس نفس زدنای حرصی لیدا رو میشنوه با تمسخر ادامه میده: بده جای ننه بابات ادبت کردم.. باید ازم تشکر کنی جوجو
با ذره ای مکث ادامه میده: گرچه جوجو هم بهت نمیاد
لیدا: خیلی پستی
با خونسردی دود سیگارش رو میده بیرون و میگه: هیچ به نفعت نیست این زر زرای اضافی دختره یکی یه دونه ی بهزاد نیک پرور
صدای عصبی لیدا بلند میشه که میگه: پای کی وسطه اهورا نامدار.. هان؟
پوزخندی رو لبش میشینه که لیدا جیغ میزنه: این دفعه با کدوم ج*ن*ده ای ریختی رو هم آشغال، که این جور پسم میزنی؟
ابرویی بالا میندازه و ریلکس میگه: هر وقت با هر کی که عشقم بکشه میریزم رو هم.. میتونم.. میکنم.. تو خر کی باشی که بخوام بهت جواب پس بدم
لیدا: اهو........
-خفه.. نذار بیفتم رو دور آدم کردنت که خوب میدونی با من در بیفتی جر میخوری

صدای فین فین کردناش رو میشنوه و با پوزخندی عمیق تر و لحنی سردتر از قبل میگه: دیگه نشنوم صداتو.. حالیته؟
بدون اینکه اجازه ی حرفی رو به لیدا بده با بدجنسی ادامه میده: در ضمن یادت نره خودت هم یکی از همون ج* ن* ده هایی
لیدا: م.............
بی توجه به لیدا تماس رو قطع میکنه و گوشی رو پرت میکنه رو اپن
یه نگاه به بچه ها میندازه که
برسام میگه: د یعنی خاک.. اینم فر دادی رفت

شونه ای بالا میندازه و میگه: دیگه داشت روشو زیاد میکرد
ساتیار: بابا طرف آس بود.. لااقل با این یه ماه میموندی
-بهتر از این واسم ریخته
برسام: ولی بد تیکه ای بود لامصب
-قیافه میخوام چیکار.. اخلاق نداره پدرسگ

ساتیار با شیطنت چشمکی حوالش میکنه و میگه: مثه خودت
چپ چپ نگاش میکنه و میگه: دختر باید تو مشت باشه
برسام با نیشخند میگه: کپی برابر اصل پیوند
نگاهش سخت میشه و پوزخندی رو لباش میشینه
زیرلبی زمزمه میکنه: پیوند.. هه
میره سمتشون.. خم میشه رو میز و سیگارشو تو جا سیگاری له میکنه
با بلند شدن صدای اس ام اس گوشی برسام با لودگی میگه: باز قربون صدقه رفتناشون شروع شد

با نگاه گذرایی به برسام خودشو رو مبل پرت میکنه و با بیخیالی تی وی رو روشن میکنه
زیرلبی با پوزخند زمزمه میکنه: آره ارواح عمت.. بگو خر کردناشون
ساتیار با خنده چشمکی بهش میزنه و میگه: بی خیال رفیق.. بذار خوش باشه
برسام با نیش باز گوشیش رو در میاره و شروع به خوندن اس ام اس میکنه
با خوندن اس ام اس اخمای برسام تو هم میره که باعث میشه پوزخندش عمیق تر بشه
برسام: ولم کن بابا.. اینم حال داره ها
ساتیار: چت شد؟.. زد تو برجکت
برسام: میگه چهار روز دیگه روز دختره
ساتیار: تو رو سننه؟
برسام با پوزخند می غره: گیر داده کادو میخوام؟.. یکی نیست بهش بگه مگه تو دختری؟
ساتیار با بدجنسی میگه: نگو که روز زن واسش کادو خریدی
برسام: این شر و ورا چیه بابا.. همون کادوی تولد هم از سرش زیاده
..
ساتیار خنده ی کوتاهی میکنه و برسام چنگی به موهاش میزنه و با حرص میگه: هه.. روز دختر
ابرویی بالا میندازه و با خونسردی میگه: مگه روز دختر هم داریم؟
برسام چپ چپ نگاش کنه
با نیش باز بگه: اونم دختر بالای 18
ساتیار غش غش میزنه زیر خنده و میگه: همون.. مگه تو این زمونه دخیا دخی میمونند؟
برسام: دخیا با وجود دکیا اراده کنند میشن دخی دست اول... شما زور بزن اورجینالشو پیدا کن
ابرویی بالا میندازه و با جدیت میگه: پیوند چی؟
با ذره ای مکث ادامه میده: فک میکنین دختره؟
برسام با خنده میگه: تو تستش کن
کم کم لبخند معناداری مهمون لباش میشه
چشمکی به برسام میزنه و با نیشخند میگه: فرض میکنیم دختره
ساتیار: باز چی تو اون سرته بی ناموس؟
بدون اینکه جواب ساتیار رو بده نیشخندش عمیق تر میشه و چشماش رو میبنده
******
&&پیوند&&
سر از سجاده م بر میدارم و با پشت دست اشکامو پلک میکنم
هر چند دوباره قطره اشکی از چشمام سرازیر میشه.. بی اجازه.. بی اراده.. بی حرف و بی درنگ ولی عجیبه در حین ناآرومی نمیدونم چرا حس میکنم آرومم
دونه های تسبیح یکی یکی از لا به لای انگشتام سر میخورن و پله ای میشن برای صعود من به سکوهای آرامش همیشگی
-قصه ی غریبی نیست، دلتنگیه من و دلداری از جانبه تو
زهرخندی رو لبم میشینه
زیرلبی زمزمه میکنم: باز شروع کردی
..
آروم مینالم: شرمنده کردن منو
..
این خلوت دو جانبه رو دوست دارم
با شرمندگی سوال همیشگیم رو تکرار میکنم: چطور میتونی از یادم نبری وقتی این همه غرق گناهم
..
-هر جا خواستم حست کردم ولی هر جا خواستی فرسنگ ها ازت دور بودم
سرازیر شدن قطره اشکی رو از گوشه ی چشمام حس میکنم
سری تکون میدم و آروم مینالم: نبودم اون لحظه هایی که صدام کردی ولی بودی تو تک تک لحظه هایی که فقط اسمتو به زبون آوردم.. در تعجبم خدایا.. چطور این همه گستاخی رو میبینی ولی ذره ای از لطف و کرمت کم نمیکنی.. حقا که ارحم راحمینی.. حقا که یگانه ای.. حقا که فقط خودت شایسته ی پرستشی
بغض نشسته در گلوم بدجور آزارم میده
آروم چادرم رو میکشم رو صورتم و تسبیحم رو تو مشتم میگیرم
اشک تو چشمام حلقه میزنه نه به خاطر خودم.. نه به خاطر مشکلاتم.. نه به خاطر دنیای خودم.. به خاطر بزرگیه اونی که در بحرانی ترین شرایط هم تنهام نذاشت.. حتی الان هم داره آرومم میکنه
آدم تو زندگی ممکنه به یه جایی برسه پدر قیدشو بزنه.. مادر ازش دلگیر بشه و نتونه راحت از گناهش بگذره.. بچه ترکش کنه.. شوهر تنهاش بذاره ولی خدا با همه بزرگیش هیچوقت نشد قیدمو بزنه.. ازم دلگیر شه.. تنهام بذاره.. ترکم کنه
با صدایی گرفته از بغض زمزمه میکنم: هیچ میدونی همیشه به موقع به داد دلم رسیدی؟..همون لحظه هایی که به ته خط رسیدم گفتم تمومه.. دیگه باختم... دیگه محاله بتونم بلند شم.. باز اومدی..باز بلندم کردی.. باز کمکم کردی.. باز راه آسمونو برام باز گذاشتی.. باز منو از قعر به عرش رسوندی.. یه لحظه هم بخاطر بد بودنم تردید نکردی.. کار ندارم بقیه چی میگن فقط میدونم تو خدایی از همه که هیچ، از رگ گردن هم بهم نزدیک تری.. نمیتونم بهت پناه نیارم.. نمیتونم با تو حرف نزنم.. شاید بتونم قید همه ی آدمای خوب و بد دنیا رو بزنم ولی چطور میتونم از تویی که خالقمی دست بکشم.. حتی اگه به اندازه ی دنیایی هم شرمنده ی مهربونی هات باشم
...
-ببخش که همیشه خدایی کردی ولی هیچوقت برات بندگی نکردم
با زهرخند عمیقی به سجادم خیره میشم... آرامشی که به رگ هام تزریق شده وصف نشدنیه.. عاشق این سکوتم. این آرامش.. این اتاق.. این سجاده
دستمو میذارم رو قلبم و زمزمه وار میگم: ممنونم مهربونم
با لبخند محوی سرمو تکون میدم و میگم: ممنون که از حقت میگذری و میبخشی
چشمامو میبندم و برای چند لحظه در خلوت خودم با خدای خودم غرق میشم.. ذهنم رو خالی میکنم از هر چیز و فقط به اون فکر میکنم
« من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه فراوان دارم
به تن زندگیم، زخم فراوان دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان، لب خندان دارم
چه غم است؟ چون تو خدایی دارم»
.
.
.
با باز شدن در اتاق از حال و هوای خودم خارج میشم.. صدای پیوند پیوند گفتنای پرند رو میشنوم
دستی به صورتم میکشم و آروم چادرم رو از روی صورتم کنار میزنم
که میبینم پرند با نیش باز داره نگام میکنه اما با دیدن صورته من کم کم خنده از رو لباش پر میکشه و اخم مهمون صورتش میشه
متعجب از این حرکتش میگم: چی شده پرند؟
نگاهش پر از غم میشه و میاد سمتم.. با نگرانی دستشو دور گردنم حلقه میکنه
دلم میریزه و آروم زمزمه میکنم: چی شد یه دفعه قشنگم؟.. تو که الان خوب بودی
با لحن غمگینی میگه: داشتی گریه میکردی؟
تازه متوجه ی ماجرا میشم.. با لبخند عمیقی پرند رو از خودم جدا میکنم که با بغض ادامه میده: چون امروز اذیتت کردم گریه کردی؟.. آره؟؟
با تموم شدن حرفش با ترس زل میزنه تو چشمام.. معلومه منتظره یه جرقه ست که اونم بزنه زیر گریه
نوازش گونه موهاش رو لمس میکنم و کنار گوشش میگم: نه عزیزم.. تو هر چقدر هم شیطنت کنی باز عزیزدله منی
حالت صورتش تغییر میکنه و میگه: دوسم داری پس؟
- همیشه ی همیشه.. مگه میشه دوستت نداشت شیطون؟
یه خورده آرومتر میشه
با لبخند به حرکاتش نگاه میکنم که میشینه رو پامو و میگه: پس چرا داشتی گریه میکردی؟
چند بار پلک میزنه و خیره تو چشمام ادامه میده: کسی اذیتت کرد؟
سرشو میچسبونم به سینمو میگم:نه پرندم.. نه خانومم.. نه عزیزکم.. هیشکی اذیتم نکرد.. یه خورده دلم گرفته بود
تو بغلم وول وول میخوره که باعثه خندم میشه
پرند: داشتی غصه میخوردی؟
-مهم الانه دخترکم که خوبم
دستشو میذاره رو قفسه ی سینم و سرشو بلند میکنه تا چشامو ببینه
با حس دستای کوچولوش رو قفسه ی سینم غرق لذت میشم
با لبخند لب میزنم: باور کن خوبم
لبخندی رو لباش میشینه... سرشو تو سینم فرو میکنه و چشماشو میبنده
یاد خودم و مامان میفتم.. همیشه تو آغوش مامان غرق لذت میشم
چه خوب که پرند جبران میکنه تک تک نداشته هام رو
پرند: الان دیگه غصه نمیخوری؟
با عشق نوازشش میکنم و میگم: با وجود تو نه
میخنده و بیشتر بهم میچسبه
همونجور که پرند تو آغوشمه آروم آروم سجاده م رو جمع میکنم
با لبخند زیرلبی زمزمه میکنم: شکر.. شکر.. شکر.. بازم شکرت
پرند: هوم؟
-هیچی وروجک
پیمان: پرند کجا موندی تو؟.. بیا شروع شد
یهو پرند از بغلم میپره بیرونو میگه: وای یادم رفت
حیرت زده میگم: چی شد؟
پرند: پیمان واسم کارتون آورده
با لبخند میگم: خب این که خیلی خوبه.. برو نگاه کن
با اخم میگه: تو نمیای؟
آروم لپش رو میکشم و میگم: تو برو.. منم میام
پیمان: پرند
پرند با ذوق میگه: پس زود بیا
با خنده سری تکون میدم و میگم: برو میام شیطون
پرند پر سر و صدا منو میبوسه و با مسخره بازی از اتاق بیرون میره
با لبخند نگاش میکنم نفسی از سر آسودگی میکشم
هنوز دلم یه خورده گرفته ولی حس میکنم حال و روزم خیلی بهتره.. میدونم تا چند روز دیگه همه چیز درست میشه.. امروز هم با تموم تلخیا و شیرینیاش گذشت
با بلند شدن صدای اس ام اس گوشیم، طبق معمول تسبیحم رو دور مچم میپیچم و از جام بلند میشم
به سمت کیفم میرم و گوشیمو در میارم... نگاهی به صفحه ی گوشیم میندازم که چشمم به اسم اهورا میفته
متعجب ابرویی بالا میندازم و با خستگی به دیوار تکیه میدم.. اس ام اس رو باز میکنم و آروم روی زمین میشینم

« جوج من خوبه؟»
با دیدن اس ام اس چشمام گرد میشه
با گیجی سری تکون میدم و یه بار دیگه اس ام اس رو میخونم.. به جوجش کار ندارم این من شه که برام عجیبه
نفس عمیقی میکشم زیرلبی زمزمه میکنم: لابد اشتباه فرستاد........
هنوز حرفم تموم نشده که یه اس ام اس دیگه از طرفش برام میاد
با تعلل بازش میکنم که میبینم نوشته: « دخترم خوابیده؟»
دلم یه جوری میشه.. گوشه ی لبمو گاز میگیرم
مردد مینویسم: «بیدارم»
نمیدونم بفرستم یا نه.. گوشیم رو تو مشتم میگیرم و چشمامو میبندم
یه اس ام اس دیگه واسم میاد.. چشمامو باز میکنم و با دهن باز به گوشیم نگاه میکنم که میبینم باز از طرفه اهوراست
با شک و تردید بازش میکنم
« جوج کوچولو چه زود خوابیده»
نمیدونم چرا حس میکنم قلبم داره میاد تو دهنم.. دوباره اس ام اس رو میخونم و با دو دلی در جوابش میفرستم: «بیدارم»
در کسری از ثانیه صدای اس ام اس گوشیم بلند میشه
«اخماتو باز کن.. پاشو بشین»
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه... نگاهی به خودم میندازم که نشستم
ناخواسته انگشتام رو دکمه ها شروع به حرکت میکنند
«نشستم»
زودی در جوابم میگه: «میدونی اسیر این حرف گوش کردنتم؟»
یه شکلک لبخند براش میفرستم که آقا میگه:« از اون لبخنداس که دوست دارم؟»
آخرش هم یه شکلک چشمک میذاره
معذب سر جام تکون میخورم و براش میفرستم: « لطفا اینجوری حرف نزن.. معذب میشم»
خیلی زود در جوابم میگه: « دوست داری چه جوری حرف بزنم؟.. جوج خوبی باش تا دعوات نکردم»
با لبخند محوی مینویسم: «معمولی حرف بزن.. مثه همیشه»
به صفحه ی گوشی خیره میشم ولی اس ام اسی نمیاد
.
.
.
وقتی میبینم جوابی نمیده.. بلند میشم تا چادرم رو تا کنم که تو همین لحظه دوباره صدای گوشیم بلند میشه
اس ام اس رو باز میکنم که میبینم نوشته:« پیوند؟»
متعجب ابرویی بالا میندازم و در جوابش مینویسم:« هوم؟»
زودی جواب میده: « هوم دوست ندارم»
همونجور که دارم چادرمو تا میکنم با خنده در جوابش میدم:«بله؟.. اینجوری خوبه؟»
اما آقا دوباره برام میفرسته: «پیوند؟»
منم دوباره میگم:« بله؟؟»
بعد از چند ثانیه میفرسته:« دوست ندارم»
میخندم و براش مینویسم: از دست تو پسرک تخس و شیطون
میخوام براش بفرستم که مردد میشم.. گوشه ی لبمو گاز میگیرم یه نگاه به نوشته ام میندازم
آهی میکشم و در ادامه هم مینویسم: ممنون که نگرانم بودی.. حالم خوبه... برو بخواب دیروقته.. صبح کلاس داری
در جوابم میفرسته:«هیـــس.. ناراحتم ازت..»
متعجب مینویسم: « چرا؟.. مگه اشتباهی کردم؟»
بعد از چند لحظه میفرسته: « بگرد دنبال دلیلش.. شب بخیر»
لبخند کمرنگی میزنم و با آرامش مینویسم:« ببخش اگه ناراحتت کردم.. شبت ستاره بارون»
به صفحه ی گوشیم نگاه میکنم که میبینم دیگه اس ام اسی نمیاد.. ناخواسته میرم گوشه ی دیوار میشینم
چادر نمازمو کنارم میذارم و یه نگاه دیگه به اس ام اسا میندازم
پرند با داد صدام میکنه.. خیره به گوشیم با صدای تقریبا بلندی میگم: اومدم
سرمو آروم تکون میدم و از جام بلند میشم
جانماز و چادر نمازمو برمیدارم و میذارم سر جای همیشگی که چشمم میفته به گلدون یاسم نفس تو سینم حبس میشه.. بعد از چند لحظه آروم نگاهمو از گلدونم میگیرم و از اتاق خارج میشم

*********

نفس نفس زنون خودم رو به کلاس میرسونم که میبینم باز صندلی ها پر شده
زیرلبی مینالم: ای خدا
همیشه سر این کلاس دیر میرسم و مجبور میشم ردیفای آخر بشینم.. نفسمو با حرص بیرون میدم و راه میفتم... همین جور که سر میچرخونم تا یه صندلیه خالی پیدا کنم چشمم به دو تا صندلیه خالی تو ردیف چهارم میفته... لبخندی رو لبم میشینه و به سمت صندلیا میرم... رو یکیشون یه دفتره و من روی اون یکی میشینم.. جزوه های جلسه ی پیش رو از کیفم در میارم تا یه نگاهی بهشون بندازم.. همونجور که سرم تو جزوه هام هست صدای مهرتاش رو میشنوم که میگه: به... سلام بر خانوم دشت آرای عزیز
سرمو بالا میارم که میبینم بالا سرم واستاده.. متعجب نگاش میکنم و میگم: سلام آقای مهرتاش.. چیزی شده اینجا واستادین؟
با نیش باز میاد رو صندلیه کناری میشینه.. یه خورده معذب میشم اما اون با بی خیالی میگه: نه بابا.. شما راحت باش فقط میخواستم بشینم گفتم یه عرض ادبی هم کرده باشم
لبخند محوی میزنم و میخوام دوباره خودم رو با جزوه هام سرگرم کنم که مهرتاش سرشو میاره نزدیک گوشم و میگه: اهورا هم که بعله... رو پای من میشینه
چشمام گرد میشه و نگاش میکنم ولی اون با لحن بانمکی میگه: این رفیق من، طفل معصوم وزنی نداره اصلا اذیت نمیشم
خجالت زده از جام بلند میشم و میگم: ببخشید.. من نمیدونستم اینجا جای کسیه
مهرتاش اخم ریزی میکنه و میگه: بشین بابا... چشمش کور دندش نرم میخواست زودتر بیاد
مردد نگاش میکنم که با سر اشاره میکنه بشینم و خودش با مسخرگی ادامه میده:داشتم میگفتم ما پسرا مثه شما دخترا زنبیل نداریم جا بگیریم
با لبخند نگاش میکنم که میگه: د بشین دختر.. این رفیق ما هم یه جا میشینه
به آرومی میشینم که مهرتاش در ادامه میگه: حواست باشه استاد سوال کرد فوری برسونی.. قلق منم که داری
ابرویی بالا میندازم و نگاش میکنم که با شیطنت ادامه میده: باهم همکاریم تو این زمینه
متعجب میگم: من کی تقلب کردم؟
با لحن خاصی میگه: دادن که دادی
-بله؟
با بدجنسی چشمکی میزنه و میگه: تقلبو میگم خانوم
آروم نگامو ازش میگیرم که با خنده ادامه میده: باز خوبه تو از عهده ی یه کار بر میای... اهورا که پیشم میشینه مفت نمی ارزه
یه خورده جا به جا میشم.. با لحن حرف زدنش زیاد راحت نیستم.. نمیدونم باید بهش تذکر بدم یا نه
آروم زمزمه میکنم: من همیشه هم مهربون نیستم
مهرتاش با جدیت میگه: آره خب.. یه پیش زمینه لازمه قبلش
از پررویی این بشر دهنم باز میمونه
نگاش میکنم و میگم: یه خورده درس بخونید به جایی بر نمیخوره
مهرتاش چشماشو گرد میکنه و میگه: یه لحظه حس کردم اهورا چادر سرش گذاشته
با این حرف مهرتاش خندم میگیره
ولی اون با لحن مسخره ای ادامه میده: عینه اون حرف میزنی لامصب
با خنده سری تکون میدم و مسیر نگاهم رو تغییر میدم.. چشمم به اهورا میفته که تازه وارد کلاس شده.. سرشو میچرخونه که چشمش به من میفته با مکث کوتاهی ابرو بالا میندازه.. با پوزخند بهم زل میزنه و سری تکون میده
همینکه داره از کنارم رد میشه مهرتاش میگه: نبینم بی حالیتو رفیق؟
عصبی می غره: تو خفه
از کنارم رد میشه و میره ردیفای آخر میشینه




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره