تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و چهارم
مهرتاش به آرومی خطاب به من میگه: منم این کتو دارم لا مصب تو تنه این مرتیکه یه چیز دیگه ست
به قیافه ی مهرتاش نگاه میکنم که میبینم با لب و لوچه ی آویزون زیر لب می غره" بمیری با اون استایل ردیفت.. چه ژستی ام گرفته واسه ی من
همه ی سعی ام رو میکنم که با صدای بلند نزنم زیر خنده
ولی مهرتاش با جدیت نگام میکنه و میگه: حالا بین خودمون باشه نمیدونه منم این کته رو دارم بفهمه شکله این کته خریدم جرم میده.. همیشه آقا باید تک باشه
با لبخند محوی نگاش میکنم
مهرتاش سرشو می چرخونه و میگه: اوه.. اوه.. نگاش کن آقا چه میرغضبی هم شده
ناخودآگاه سرمو می چرخونم که میبینم اهورا با اخم به تخته زل زده
زیرلبی زمزمه میکنم: یعنی ناراحت شد سر جاش نشستم؟
مهرتاش: بیخیال بابا.. این بشر یه روز پاچه ی یکی رو نگیره شبش روز نمیشه
اهورا چشماشو تنگ میکنه و یهو مسیر نگاهش رو تغییر میده و به من چشم میدوزه
به آرومی نگام رو ازش میگیرم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند میشه
گوشی رو از جیبم در میارم که میبینم اسم اهورا روش افتاده... با تعجب دوباره نگاش میکنم که میبینم با خشم زل زده بهم و پوزخندی رو لبشه
نگام رو ازش میگیرم و اس ام اس رو باز میکنم که میبینم نوشته: خوش میگذره بهت؟
متعجب از لحن عصبیش در جوابش مینویسم: متوجه ی منظورت نمیشم..باور کن من نمیدونستم قراره اینجا بشینی
همینکه اس ام اس رو میفرستم بعد از چند لحظه در جوابم اس میده: به موقعش نفهم میشی.. همین الان بلند میشی میای اینجا میشینی.. روشنه؟
حیرت زده جوابشو میدم: وسط این همه آدم بلند شم کجا بشینم آخه؟.. چه فرقی داره خب
به ثانیه نکشیده در جوابم میگه: پیشه من.. یالا بلند شو
- دیوونه شدی پسر... درست نیست
نفسمو با حرص بیرون میدم که دوباره برام اس ام اس میفرسته: با من بحث نکن دختر.. پاشو قبل از اینکه استاد بیاد.. من به ضرر تو حرفی نمیزنم
با خوندن این اس ام اس ته دلم یه جوری میشه... یعنی چی به ضرر من حرفی نمیزنه؟
ناخودآگاه زیرلبی زمزمه میکنم: نکنه منظورش.....
نگاهی به مهرتاش میندازم و خیلی سریع سرمو به عقب می چرخونم
اهورا عصبی با ابرو اشاره میکنه که منتظر چی هستی؟
یعنی منظورش به مهرتاشه.. ای خدا.. هزار جور فکر بد و خوب به ذهنم هجوم میاره
صدای مهرتاش رو میشنوم که میگه: چی شده دختر؟
آروم به سمتش میچرخم و زیرلبی میگم: هیچی
خدایا یعنی چی شده؟.. محاله اهورا بی جهت حرفی بزنه... اصلا واسه ی خودش هم بد میشه من بخوام برم پیشش بشینم. لابد یه چیزی میدونه که میگه بلند شم
دوباره یه اس از طرف اهورا واسم میاد.. سریع اس ام اس رو باز مینم که میبینم نوشته: به نفعته همین الان بیای پیش من... یکم حرف گوش کن دختر.. من بدت رو نمیخوام
با خوندن اس ام اس آخری بدون درنگ از جام بلند میشم
ناخودآگاه یه نگاه به مهرتاش و یه نگاه به اهورا میندازم.. اهورا با کج خندی نگام میکنه و پلک میزنه که بهم اطمینان بده کارم درسته
همونجور که نگاهم به اهوراست.. سریع جزوه و کیفم رو برمیدارم که صدای مهرتاش بلند میشه: کجا میری رفیق نیمه راه
میخوام جوابش رو بدم که با لحن خاصی میگه: باز من به تو امید بستما... ببین چه جوری منو ول میکنی
ناخودآگاه اخمام تو هم میره
با این حرف مهرتاش بیشتر به شک میفتم... یه قدم به عقب میرم
با لبخند معنی داری بهم چشم میدوزه
انگار واقعا حق با اهورا بود.. بدون هیچ حرفی نگامو ازش میگیرم و بی سر و صدا روی یکی از صندلی های ته کلاس میشینم
همینکه جزوه هام رو روی صندلی میذارم دوباره صدای اس ام اس گوشیم بلند میشه.. نگاهی به گوشیم میندازم که میبینم باز هم از اهوراست.. اس ام اس رو باز میکنم که میبینم نوشته: گفتم بیا پیشه من بشین
با حرص مینویسم: اهورا
همینکه براش میفرستم به چند ثانیه نمیکشه سریع در جوابم میگه: درد
خندم میگیره و مینویسم: بچه شدی؟
با اس ام اس بعدیش به گوشی میندازم که میبینم آقا با لحنی تهدید آمیز نوشته: چنان حالی ازت بگیرم پیوند که نفهمی از کجا خوردی؟
به زور لبخندمو قورت میدم و جوابش رو نمیدم
اس ام اس بعدیش برابر میشه با ورود استاد.. با خنده باز میکنم که میبینم نوشته: دختره ی خیره سر
سری با تاسف براش تکون میدم و نگام رو به استاد میدوزم... هنوز ده دقیقه از کلاس نگذشته که صدای زنگ گوشیم بلند میشه
وای بیچاره شدم... همه ی نگاه ها به سمت من برمیگرده... سریع گوشیم رو برمیدارم که میبینم این پسره بالاخره کاره خودش رو کرد... تماس رو قطع میکنم و میخوام از استاد عذرخواهی کنم که اجازه نمیده و عصبی میگه: مگه نگفتم سر کلاس من گوشی ها خاموش باشه؟
آروم زمزمه میکنم: درسته
استاد: پس محترمانه بفرمایین بیرون خانوم
به ناچار جزوه و کتابام رو برمیدارم و با یه عذرخواهیه زیرلبی از کتاب خارج میشم... یعنی دلم میخواد تک تک موهای این پسره رو بکنم میدونست این استاده رو زنگ گوشی حساسه
زیرلب می غرم:پسره ی لجباز و سرتق
صدای اس ام اس گوشیم دوباره بلند میشه
با دیدن اسم اهورا بیشتر لجم در میاد
اس ام اس رو باز میکنم
« حرص نخور عزیزم به جاش حرف شنویی از منو یاد بگیر»
در جوابش مینویسم: خیلی بچه ای
اونم سریع جواب میده: جوجوی زرنگ تو هم خیلی ساده و احمقی
عصبی مینویسم: این چه طرز حرف زدنه
دیگه جوابمو نمیده.. منم با اعصابی داغون گوشی رو پرت میکنم تو کیفم و میرم تو لابیه دانشگاه میشینم تا بعد از اتمام کلاس از یکی جزوه بگیرم.. سرمو به دیوار تکیه میدم و چشمام و میبندم
از دست این بچه
نفسمو حرصی بیرون میدم که دوباره صدای زنگ گوشیم بلند میشه
بی حوصله گوشیمو از کیفم در میارم که میبینم فرزانه ست
لبخندی رو لبم میشینه همینکه جواب میدم صدای مهربونش رو میشنوم که میگه: سلام دختر
-سلام فرزانه.. خوبی تو؟
فرزانه: از احوال پرسی های جنابعالی
-این چند وقته درگیرم.. خودت که میدونی.. درگیر کار و مامان و دانشگاه.. شیطننتای پرندم که بهشون اضافه کنی بهم حق میدی
فرزانه: میدونم عزیزم.. حق داری.. دلم واست تنگ شده بود
آهی میکشم و با حسرت میگم: منم دلم واستون تنگ شده.. هم تو.. هم آرزو و زهرا.. راستی پسرت چطوره؟
فرزانه: خوبه اونم.. طبق معمول مشغول شیطنت و بازیگوشی
-از زهرا چه خبر؟
فرزانه: یه چند وقته غیبش زده
اخمام تو هم میره و میگم: یعنی چی؟
فرزانه: هیچی بابا.. تو خودت رو درگیر این چیزا نکن.. رفته با خودش خلوت کنه
با نگرانی میگم: یه دختر تنها کجا رفته با خودش خلوت کنه
فزانه: ازش بی خبر نیستم.. نگران نباش.. اعصاب دعواها و درگیری های پدر و مادرش رو نداشت
-حواست بهش باشه بابا.. نگرانشم.. دکتر زیاد از وضعش راضی نبود
فرزانه: اینو باید به اون پدر و مادرش بگی که اعصاب نذاشتن واسش
-حالش خوبه؟
فرزانه: اونو که میشناسی در همه حال شنگول میزنه
-اوهوم.. ایکاش اونجا بودم
فرزانه: اینجا هم بودی کاری از دستت بر نمیومد
-جواب زنگام رو نمیده
فرزانه: واسه ی من هم یکی در میون جواب میده.. معلومه حال و حوصله نداره
-بی خبرم نذار
فرزانه: نه بابا.. حواسم هست
-از آرزو بگو
فرزانه: هیچی دیگه به فکر خرید نامزدی... نه خونواده ی خودش راضی نه خونواده ی پسره راضی... اونوقت خانوم داره ذوق مرگ میشه
-امیدوارم خوشبخت شه.. ترجیح میدم دیگه باهاش بحث نکنم
فرزانه: منم باهاش اتمام حجت کردم و کنار کشیدم ولی میدونم یکی مثه آرزو نمیتونه با مردی مثه مرتضی زندگی کنه.. میدونم پشیمون میشه
-شاید هم تونست.. خدا رو چی دیدی؟
فرزانه خنده ی تلخی میکنه و میگه: از این همه تکرار میترسم پیوند
آهی میکشم و میگم: ایشالا خیره
فرزانه: خودت چیکار میکنی؟.. کلاس داری؟
-داشتم.. به لطف نامدار استاد پرتم کرد بیرون
با مکث زمزمه میکنه: نامدار؟
با بی حواسی سری تکون میدمو میگم: اره نامدار.. یکی از پسرای کلاسه.. وقت نشد در موردش بهت بگم
فرزانه: خب الان بگو.. میشنوم
-ماجراش مفصله
فرزانه با خنده میگه: من که بیکار.. تو هم که از کلاس پرت شدی بیرون و بیکاری.. پس بگو
با لبخند شروع به تعریف ماجرا میکنم و فرزانه هم بدون هیچ حرفی گوش میده
در آخر با حرص میگم: الان هم آقا سر کلاسه، من هم منتظر نشستم تو لابی تا از یکی جزوه بگیرم.. میبینی به خدا.. از این پسر بچه تر ندیدم
آروم زمزمه میکنه: اسمش چیه؟
متعجب میگم:اهورا.. چطور؟
ساکت میشه و هیچی نمیگه
- فرزانه
...
-فرزانه
فرزانه: هوم
-خوبی؟
..
-فرزانه با توام؟
فرزانه: ها... چیه؟
-خوبی؟...چی شد یه دفعه
با ذره ای مکث میگه: هیچی... خبریه؟
-چی میگی فرزانه... چه خبری؟
به آرومی میگه: عشق و عاشقی و این حرفا
با صدای تقریبا بلندی میگم: دیوونه.. معلومه چی داری میگی؟.. خوبه همه ی ماجرا رو واست تعریف کردم
فرزانه: اسمه داداشش رو نپرسیدی؟
با حیرت میگم: فرزانه یه چیزت میشه ها.. چه ربطی به من نداره
فرزانه: نه.. یعنی
با کمی مکث میگه: فقط کنجکاو شدم
متعجب حرفی نمیزنم که از پشت خط ادامه میده:بالاخره تو هم جوونی باید با هم سن و سالات بیشتر بگردی
-فرزانه خودتی؟.. فک میکردم الان کلی نصیحتم میکنی که حواسمو جمع کنم و این حرفا
فرزانه با جدیت میگه: اون که بعله.. کارت خیلی اشتباه بود رفتی خونه ی یه غریبه
با کمی مکث ادامه میده: ولی وقتی بهت این همه کمک کرده و هوات رو داره یعنی قابل اعتماده با این حال حواست رو جمع کن.. من باید برم کار نداری؟
متعجب از رفتارای عجیب غریب فرزانه میگم: نه.. مواظبه خودت باش
سریع میگه: خداحافظ
و تماس رو قطع میکنه
ابرویی بالا میندازم و به گوشیم نگاه میکنم
یه چیزش بود انگار
شونه ای بالا میندازم و گوشی رو تو کیفم میذارم
چشمامو میبندم و تسبیح دور مچم رو لمس میکنم
****
با احساس سنگینی نگاه کسی چشمام رو باز میکنم که اهورا رو میبینم.. اخمام به شدت میره تو هم ولی اون با چند گام بلند خودش رو به من میرسونه و با نیشخند 4 تا برگه رو به سمتم میگیره و میگه: واسم پاکنویس کن.. یه کپی هم واسه ی خودت بگیر
از جام بلند میشم و چپ چپ نگاش میکنم.. بی توجه به برگه های تو دستش میگم: این چه کاری بود؟
با لبخند کجی براندازم میکنه و میگه:جنابعالی چوب بی حواسی و غفلت خودت رو خوردی
با ابرو اشاره ای به جزوه میکنه و میگه: بگیر ببینم
چشمامو ریز میکنم که با پررویی ادامه میده: حواست باشه اصلش ماله منه
با نیشخند نگاهی به نوشته های در هم و برهم برگه ها میندازم و بدون اینکه برگه رو از دستش بگیرم دوباره رو صندلی میشینم و میگم: از یکی دیگه میگیرم.. اینجوری برام به صرفه تره
برگه رو میذاره رو پامو میگه: با من در نیفت خطرناکم
با اخم ریزی نگاش میکنم که میگه: آفرین دختر گلم.. خوش خط بنویس
چشم غره ای بهش میرم ولی اون از رو نمیره با کمی مکث میگه: جوجو
جزوه رو از رو پام برمیدارم و میگم: همینو فتو میکنم و میخونم.. پاکنویس هم نمیخواد
جزوه رو از دستم میگیره و سرشو تکون میده
با بدجنسی میگه: نشد د دختره خوب... تنبیهت اینه که باید پاکنویسشون کنی
حرصی میگم: مگه زوره خب.. از یکی دیگه میگیرم
چشمکی میزنه و میگه: من اراده کنم از خوده استاد هم چیزی بهت نمیماسه
با خونسردی ادامه میده: در ضمن جزوه ای که من مینویسم هیچکس تو کلاس نمینویسه.. میدونی که این استاد نمیذاره صداش رو هم ضبط کنند.. پس به نفعته اول واسه صاحبش پاکنویس کنی
با شیطنت ابرویی بالا میندازه و با سر به برگه ها اشاره میکنه
اهورا: بعد خودت از رو همینا بخونی.. نظرت چیه؟
-حالا بگم مخالفم کوتاه میای؟
گوشه ی لبش کج میشه و میگه: لازمه یادآوری کنم؟
بی حوصله شونه ای بالا میندازم و برگه رو از دستش میگیرم
همونجور که دارم برگه ها رو میذارم تو کیفم میگم: فردا برات میارم
با جدیت میگه: همینجا مینویسی
-ای بابا... برات میارم فردا
سرشو به نشونه ی نه تکون میده و میگه: من هر شب باید درسه همون روز رو مرور کنم
-بابا یه شبه
اهورا: همین الان مینویسی
عصبی نگاش میکنم که میگه: منم بهت لطف میکنم و منتظر میشم
-خب چی میشه فردا بخونی... چهار برگ جزوه که دیگه این حرفا رو نداره
اهورا: فردا بدی تا هفته ی دیگه نمیخونمش... همش می پره
به ناچار میشینم چند برگه از دفتر کلاسوریم در میارم و میگم: اصلا بهت نمیاد این همه به فکر درس و دانشگاه باشی
چشمکی میزنه و میگه: به تو هم خیلی چیزا نمیاد
با ابرو به برگه اشاره میکنه و با تحکم زمزمه میکنه: بنویس
سری تکون میدم و بدون هیچ حرفی شروع به نوشتن میکنم... با تموم شدن نوشته ها لبخندی رو لبام میشینه.. خودکار رو میذارم تو کیفم و میخوام برگه هام رو بردارم که سریع برگه ها رو از زیر دستم میکشه و میگه: بگو مرسی اهوراجون
با اخمایی در هم میگم: که از کلاس بیرون افتادم یا جزوه های جنابعالی رو نوشتم
برگه ها رو میذاره لای دفترشو و میگه: جزوه نوشتن اونم برای من افتخار کمی نیست دختر
با حرص میگم: لااقل بده یه کپی ازش بگیرم
بی توجه به حرف من ابرویی بالا میندازه و میگه: خب.. این برگه ها میشه یادگاریه تو به من
بعد با بدجنسی به برگه های درهم و برهم خودش اشاره میکنه و میگه: اینا هم میشن یادگاریه من به تو
-بی انصاف یه کپی که دیگه میتونم کنم
خنده ی کوتاهی میکنه و میگه: راه نداره.. دیرم شده
میخوام حرفی بزنم که با تحکم میگه: یه کار نکن همون برگه ها رو هم ازت بگیرم
با تموم شدن حرفش با قدم های بلند راه خروجی رو در پیش میگیره.. تندی وسایلام رو جمع و جور میکنم و پشت سرش میرم و میگم:خیلی زورگویی.. یه کپی مگه چقدر وقت میگیره
با لبخند محوی میگه: من عادت به پیوند سر به زیر و حرف گوش کن خودم دارم
مات و مبهوت نگاش میکنم که تو چشمام زل میزنه و میگه: از این لج کردنات خوشم نمیاد.. دوستت ندارم اینجوری
قلبم ضربان نامنظمی میگیره و کم کم اخمام میره تو هم.. گوشه ی لبش کج میشه و با بدجنسی ادامه میده: این جور مواقع مجبور میشم ادبت کنم جوج کوچولو
ضربان نامنظم قلبم رو با همه ی وجودم حس میکنم و ناخودآگاه میگم: برم رو به روی دانشگاه فتو کنم؟
ابرویی بالا میده و لبخند کجش پررنگ تر از قبل میشه
ناخواسته دستم میره زیر مقنعه... ضربان تند قلبم بی نهایت عذابم میده.. حس میکنم یه چیز درست نیست
آب دهنمو قورت میدمو با مکث زمزمه میکنم: زود میارم
قیافشو متفکر نشون میده و با شیطنتی که تو کلامش کاملا هویداست میگه: هومممم... باید فکر کنم
نفس لرزونی میکشم و هیچی نمیگم
ولی اون با بی خیالی نگام میکنه
سرمو میندازم پایینو مستاصل به برگه های توی دستم نگاه میکنم... شاید همینا خوب باشه.. بیخیال فتو. بهتره از رو همینا بنویسم
اهورا: بریم یه بستنی بزنیم تو رگ شاید دلم به رحم اومد
با شنیدن صداش سرمو بالا میارم که با دیدن حالت نگاش قلبم میریزه
چرا این نگاه مثه همیشه نیست.. یه چیزی تو این نگاه عوض شده.. خدایا من یه مرگم شده.. مطمئنم این نگاه برام غریبه نیست.. چرا امروز همه چیز یه جور دیگه هست
چشمک میزنه و میگه: قبول؟
غرق در نگاه آشناش زیرلب زمزمه میکنم: قبول
که یهو چشمای خودم گرد میشه و به خودم میام
ولی اون با لبخند دندون نمایی سرشو میاره نزدیک و میگه: آفرین.. دختر خوب خودمی.. الان شدی همون پیوندی که میخوام
به زحمت دهنمو باز میکنم که حرفی بزنم ولی هیچ کلمه ای به زبونم نمیاد.. ذهنم همراهیم نمیکنه.. حس میکنم قفل شده
سرشو نزدیک تر میاره که یه قدم میرم عقب
مهربون میگه: بریم جوج
بدون هیچ حرفی فقط سرمو تکون میدمو راه میفتم.. اون هم مقتدرانه کنارم قدم برمیداره
یه نگاه دیگه به نیمرخ صورش میندازم.. مثه همیشه به نظر میرسه.. چم شده بود پس؟
سرمو تکون میدمو سعی میکنم آروم باشم
دوشادوش اهورا از دانشگاه خارج میشم.. هنوز چند قدمی از خروجی دانشگاه فاصله نگرفتیم که چشمم به ماشینش میفته و سر جام خشکم میزنه
به زحمت چشم از ماشینش که به طرز فجیعی روش خط افتاده میگیرم و به اهورا چشم میدوزم.. کاملا پیداست که از دیدن ماشینش با این شکل و شمایل جا خورده
میخوام نگام رو دوباره معطوف ماشین کنم که نگاهم به دختری میفته که با لبخند محوی به سمتمون میاد.. یه دختر فوق العاده خوشگل و شیک پوش.. با آرایشی ملایم و در عین حال زیبا
با رسیدن به ما عینک آفتابیشو بر میداره و خطاب به اهورا میگه: به به.. جناب نامدار
اهورا با شنیدن صدای دختر بدون کوچیکترین تعللی پوزخند میزنه و با بی تفاوتی نگاش رو از ماشین میگیره.. نگاه گذرایی به دختر میندازه و بی حرف خیره میشه تو چشماش
اما دختر با نگاهی مرموز لبخند دلربایی میزنه و میگه: کم پیدا شدی جناب.. اومدم ببینم اتفاقی نیفتاده باشه برات اما خب دیر اومدی
با چشم به ماشین اشاره میکنه و ادامه میده: گفتم یه حالی به ماشینت بدم
نگاه اهورا رنگ تمسخر میگیره
دخترک بی توجه به عکس العمل اهورا با غرور میگه: به نقاشیم امیدوار شدی؟ ... می پسندی عزیزم؟
یه قدم میاد جلوتر و با لبخند ادامه میده: تو همیشه از سورپرایزای من خوشت میومد
چشمکی میزنه و با خنده به ماشین اشاره میکنه
دختر: اینم از شاهکار امروزم
اهورا سرشو کج میکنه و همچنان ریلکس تو چشماش زل میزنه
دختر چشماشو ریز میکنه و با کمی حرص می غره: چیه؟.. زبونت بند اومد؟
شوکه شده نگام بین جفتشون می چرخه
عصبانیت دخترک رو پشت چهره ی به ظاهر آرومش احساس میکنم.. معلومه داره از این سکوت کلافه میشه.. سر می چرخونه و میخواد حرفی بزنه که توجه اش به من جلب میشه
ابرویی بالا میندازه و با تمسخر خطاب به من میگه: شما همیشه به مکالمه ی خصوصیه دیگران گوش میدین
تازه به خودم میام و متوجه ی موقعیتی که توش قرار دارم میشم
یه قدم به عقب بر میدارم و زیرلبی عذرخواهی میکنم
میخوام از کنارشون رد شم که اهورا به چادرم چنگ میزنه و با لحن بی نهایت مهربونی میگه: کجا عزیزم؟.. اونی که باید عذرخواهی کنه تو نیستی
میخوام بگم بودن من درست نیست که هشدارگونه نگام میکنه و چادرمو به سمت خودش میکشه
لبمو آروم گاز میگیرم و سرمو پایین میندازم
اهورا: میدونم اراجیفه این احمق خستت کرده ولی دلیل نمیشه جا خالی کنی عزیزکم
سرمو بالا میارم که میبینم زل زده تو چشمای دختره و خطاب به من میگه: زود میریم
با لحن تمسخر آمیزی میگه: زرتو زدی؟
دختر میخواد حرفی بزنه که اجازه نمیده و آروم شمرده میگه: حالا خوب گوش کن لیدا چون از دخترای نفهم اصلا خوشم نمیاد... تو هم انگاری زبون آدمیزاد حالیت نی پس درنتیجه از توهم بدم میاد... نگاه خشک و فک های فشرده و تحکم کلامش از همیشه با ابهت ترش می کنه
اهورا:خیلی خوبه که جرات پیدا کردی تا اینجا بیای و واسه ی من شاهکار خلق کنی

با خنده ی کوتاهی مکث میکنه و با لحن سردی می غره: ولی حواست باشه پا بذاری رو دم من یه کوچولو اعصابم بهم میریزه... اون وقتته که دیگه من شاهکار خلق میکنم
چشمکی به دختر میزنه و با لحن ترسناکی میگه: بر عکسه تو نقاشیمم حرف نداره میدونی که؟پس خوشحال باش که هنوز خونسردم
دختر با چشمای ترسیده نگاش میکنه... خودمم دست کمی از اون دختر ندارم تا حالا اینجوری ندیده بودمش.. با همه ی خونسردیش زیادی ترسناک به نظر میرسه
اهورا: پسوقتی میگم از زندگیه من گمشو بیرون یعنی دیگه سر و کله ات اینورا پیدا نشه
چادرمو ول میکنه و یه قدم بهش نزدیک تر میشه
قلب من به جای اون دختر میاد تو حلقم
اما اهورا باز میره نزدیک تر.. نزدیک و نزدیک تر
دختر آب دهنشو قورت میده و ترسیده میگه: من نمیذارم مثه خیلیای دیگه تفم کنی.. بهت گفتم راحتت نمیذارم
اهورا از بالا بهش نگاه میکنه.. از همین جا هم به خوبی پیداست که رنگ دخترک از ترس پریده
اهورا آروم میخنده و میگه: آخی
دختر سرشو بالا میاره و مسخ اهورا میشه
میخوام یه خورده ازشون فاصله بگیرم که اهورا با یه خیز چنگ میزنه به چادرمو منو به سمت خودش میکشه
حیرت زده نگاش میکنم ولی اون نگاهش به چشمای دختره ست
دختر حرصی بهم اشاره میکنه و می غره: به خاطر این؟
..
دختر: به خاطر این بی خیال من شدی؟
مستاصل به اهورا چشم میدوزم
اهورا: پیوند
چونه ی دختره رو میگیره و شمرده شمرده میگه: اسمش پیونده.. حواست به حرف زدنت باشه.. میخنده و میگه: آی آی آی وحشی بشم کار دستت میدم حواست نیست دخترجون
چونه ی دختر رو ول میکنه و دست به جیب نگاهی ازش فاصله میگیره
قیافه ی دختر در هم میره و تندی فاصله ی به وجود اومده رو کم میکنه و میناله: اهورا من دوستت دارم.. میدونم عصبانیت کردم ولی رو چه حسابی منو جلو این دختره ی عقب مونده خرد میکنی
دستش رو میذاره رو سینه ی اهورا و ملتمسانه میگه: میدونی که عاشقتم
نمیدونم باید عصبی باشم.. دلم بسوزه یا برم.. حس خوبی از اینجا بودن ندارم
اهورا هلش میده و می غره: عصبانیم کردی؟نه عصبی بشم زندت نمیذارم.. خودتم خوب میدونی
نفس پر حرصی میکشه و ادامه میده: قبل از اینکه زیر چرخای ماشینم لهت کنم گم شو
با تموم شدن حرفش نگاهی به سر تا پاش میندازه و با نیشخند میگه:مگه نمیدونی؟از دخترای آویزونم بدجوری چندشم میشه
به ماشینش اشاره میکنه و با خونسردی و ته مایه ای از خنده میگه: همه ی گ*وه خوریایی که ادعاشو میکردی این بود؟

با تمسخر سر می چرخونه و خطاب به من با لحن پر محبتی میگه: وایسا جوجو.. نفس بکش تا بیام
لبخند کمرنگی میزنم و ساکت نگاش میکنم
ولی اون با تموم شدن حرفش بی توجه به دختر که حیرت زده به من نگاه میکنه تنه ی محکمی بهش میزنه و میره سمت ماشینش
ریلکس سوار میشه و ماشین روشن میکنه.. نگاه گذرایی به دختر میندازم که میبینم هنوز نگاهش به منه... بی حرف سرمو میندازم پایین که بعد از چند لحظه صدای وحشتناکی تو گوشم میپیچه و باعث میشه به سرعت سرمو بچرخونم سمت منبع صدا.. از چیزی که میبینم حرف زدن رو از یاد میبرم
باورم نمیشه
اهورا به طرز فجیعی زده به پشت یه ماشین که حس میکنم ماشین مورد نظر بی ارتباط به این دختر نیست... با ترس میخوام برم سمتش که میبینم با بی خیالی ماشینش رو میرونه به جلوی ماشین مورد نظر و دنده عقب میگیره و محکم به جلوش میکوبه
دستمو میذارم رو دهنم
-وای
بدون کوچیکترین مکثی میاد جلوی پای من میزنه رو ترمز... با نیشخند از ماشین پیاده میشه و با لحن یخ زده و ترسناک مخصوص به خودش خطاب به دختر میگه: این اولیش بود.. از بقیش سگ لرز میزنی
با این حرف اهورا من به جای دختره سنکوپ میکنم
با تموم شدن حرفش به من نگاه میکنه... نمیدونم چی تو قیافم میبینه که لبخند کمرنگی تحویلم میده و میگه: سوار شو جوج
با تعلل دستم میره سمت دستگیره و مردد نگاش میکنم و در نهایت سوار ماشین میشم
عینک آفتابیشو میزنه و با شتاب ماشین و به حرکت در میاره
با انگشتای دستم بازی میکنم و حرفی نمیزنم
با پوزخند می غره: دختره ی پت*یاره واسه ی من قد علم کرده
نگاش میکنم
عصبی دنده رو عوض میکنه.. خبری از خونسردیه چند دقیقه پیشش نیست
اهورا: بلایی به سرش بیارم که مرغای آسمون به حالش زار بزنن
یاد بلایی میفتم که تو پارک سرم آورد
آروم زمزمه میکنم: لابد اونم میفرستیش هوا
سوالی نگام میکنه
با یادآوری اون روز اخمام تو هم میره
زیرلبی میگم: تاب سواری رو میگم
مات من میشه و گره ی اخماش رو یه کوچولو باز میکنه
سرمو میخارونم و میگم: چی شدی یه دفعه ای؟
نمیدونم چی تو قیافم میبینه که کم کم لبخند رو لبش میاد و با صدای بلند میزنه زیرخنده
با ابروهای گره خورده نگاش میکنم و میگم: نخند به من
خودمم خندم میگیره
بی توجه به حرف من با خنده میگه: خیلی مونده منو بشناسی جوج.. خیلی مونده
به خیابون چشم میدوزه و کم کم قیافش جدی میشه و ادامه میده: من له میکنم کسی رو که واسه چزوندن من نقشه بکشه
با لحن سردی می غره: جوجه ی تازه از تخم در اومده واسه من شاخ و شونه میکشه
...
با لبخند نگاش میکنم میگم: تو هم که کارش رو بی جواب نذاشتی
با شنیدن این حرفم ساکت میشه و تو چشمام زل میزنه
میخندم و میگم: چیه خب؟.. مگه دروغ میگم
ابرویی بالا میندازه
آروم ادامه میدم: اون موقعی که دنده عقب گرفتی و کوبیدی به ماشینش قلبم داشت میومد تو دهنم
گوشه ی لبش کج میشه
سری تکون میدم و با لبخند محوی میگم: بعضی وقتا زیادی پر جذبه ای
با لحن خاص خودش میگه: بدت میاد؟
شونه ای بالا میندازم و میگم: خب هر چیزی حدی داره.. یه لحظه واقعا ازت ترسیده بودم باورم نمیشد همون همکلاسیه خودمی
نامدار: همکلاسیت نیستم
متعجب نگاش میکنم که با جدیت میگه: فعلا مونده بفهمی من کی تم؟
با لبخند نگاش میکنم و میگم: باز داری ترسناک میشیا.. ببین چه بلایی سر ماشینت آوردی
با دست به کاپوت ماشین اشاره میکنم
- فقط همین کاپوتش یه خورده سالمه.. دیگه هیچی ازش نذاشتی
لبخند کمرنگی رو لباش میشینه و میگه: میخوای جلوی ماشین هم تو خط خطی کنی
خندم میگیره و میگم: دیوونه
لبخندش عمیق تر میشه
-فک کن رو کاپوت ماشینت یکی از این نقاشی فانتزیا بکشم
از تصورش خندم شدت میگیره
ماشین رو یه گوشه نگه میداره و دست به سینه تکیه اش رو به در ماشین داده
-چی شد؟
با ابرو به جلوی ماشین اشاره میکنه و میگه: مقدمات نقاشیتو فراهم کردم
ابرویی بالا میندازم و با بدجنسی میگم: رو ماشین بعدیت امتحان میکنم
نامدار: شجاع شدی جوجو
چشمامو ریز میکنم و آروم میگم: لابد تو هم به جبران کارم یه ده دوازده باری با ماشینت از روم رد میشی و به قول پیمان کتلتم میکنی
با لحن نرمی میگه:ماشین من به فدای یه تار موت
متعجب نگاش میکنم که با خباثت میگه: اما از روی تو گذشتن باید جالب باشه
چشمام گرد میشه و اون با بدجنسی ادامه میده: تا حالا تجربش نکردم
از این همه خباثتش خندم میگیره و میگم: خدای من
ابرویی بالا میندازه و با لبخند نگام میکنه
-گاهی وقتا بدجور ترسناک میشی
اهورا: مرد و جذبه اش.. بترس از من ضعیفه
دستشو میاره جلو که یهو قلبم میریزه
صداش رو میشنوم که میگه: دستمو ببوس شاید بیخیالت شدم
نگام فقط به دستشه و حواسم به ضربان بی اندازه ی قلبم
اهورا: چی شدی یه دفعه ای؟
دستشو جلوی چشمام تکون میده که گنگ نگاش میکنم
اهورا: کجایی تو؟
بغضی که داره تو گلوم میشینه دست خودم نیست.. با تکون دستش مرمک چشمام به حرکت در میان
اهورا: حواست به منه؟
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم عادی رفتار کنم
اهورا: عاشقی دختر؟.. چرا یهو محو و مات میشی ؟
کلافه زمزمه میکنم: یه لحظه حواسم پرت شد
یه نگاه به خیابون میندازم و میگم: من باید برم
سنگینیه نگاهش رو روی خودم احساس میکنم
برای چند لحظه چشمام رو میبندم
اهورا: خوبی پیوند؟
چشمامو باز میکنم و به آرومی سری تکون میدم
با ذره ای مکث میگم: آروم برون و بیشتر مراقب خودت باش
با تموم شدن حرفم سر میچرخونم تا در رو باز کنم که با یه حرکته سریع، دستمو میگیره و من رو به سمت خودش میچرخونه
میخوام دستمو از دستش بیرون بکشم که فشار آرومی به دستم وارد میکنه
مینالم: میشه...
...
-میشه دست نزنی بهم؟
فقط نگام میکنه.. نگاهم رنگ غم میگیره
اهورا:هیس... چته عزیزم؟
نفس تو سینم حبس میشه
به زحمت میگم:ما نامحرمیم
اخم ریزی رو پیشونیش میشینه
بخاطر بغض ناشی از حالم صدام به شدت میلرزه
با این حال آروم زمزمه میکنم: خواهش میکنم
نمیدونم تو نگاهم چی میبینه که دستشو میکشه عقب
نفس عمیقی میکشه و دهنشو باز میکنه که حرفی بزنه ولی انگار پشیمون میشه.. چون پوفی میکشه و چیزی نمیگه
زیرلب میگم: خداحافظ
میخوام در رو باز کنم که به چادرم چنگ میزنه و میگه: واستا
ناخواسته نگام کشیده میشه سمت دستش و در نهایت رو دستبندش متوقف میشه



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره