تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و پنجم
....
نمیدونم چند دقیقا گذشته که صداش تو گوشم میپیچه
اهورا: تو یه چیزت هست امروز
با این حرفش به خودم میام... کلافه نگامو از دستش میگیرم
اهورا: پیوند؟!
مستاصل نگاش میکنم
انگار امروز این پسر اهورا نیست.. انگار منم پیوند نیستم.. اون مثه همیشه هست.. من مثه همیشه نیستم..اون مثه همیشه حرف میزنه.. پس چرا من نمیتونم مثه همیشه حرف بزنم.. چرا فک میکنم زیادی آشنا به نظر میرسه
- من میخوام برم
لعنتی باز صدام لرزید.. چمه من.. خدایا
شیشه ی ماشین رو میکشه پایین وبا جدیت میگه: میری ولی وقتی آروم شدی
-من آرومم
بی توجه به حرفم میگه: اسپری ات کو؟
کلافه دست تو کیفم میکنم و با یه خورده زیر و رو کردن وسایلام سریع دو تا اسپری از کیفم خارج میکنم
اسپری رو به سمت نامدار میگیرم و سریع میگم: ببین دارم.. هر دو تاش هم پره.. برم؟
ابرویی بالا میندازه و دستش رو به سمت چادرم دراز میکنه
خودمو عقب میکشم ولی اون بی توجه به عکس العمل من یه قاصدک از رو چادرم برمیداره
لبخندی بهم میزنه و میگه: برو
حس میکنم قلبم تیر میکشه... در رو باز میکنم خودمو تقریبا از ماشین پرت میکنم بیرون
میخوام در رو ببندم که صداش رو میشنوم: جوج؟
مردد سرمو برمیگردونم که با لبخند قشنگی میگه: فکر نکن قرار بستنی رو از یاد بردم.. یه بستنی طلبت
با لبخند کم جونی سرمو تکون میدم و در رو میبندم
بی حواس دستمو به نشونه ی خداحافظی بالا میارم و زمزمه میکنم حواست به خودت باشه
یه بوق برام میزنه و ماشینش از زمین کنده میشه
دستامو آروم میارم پایینو خیره میشم به مسیر رفتنش
«زندگی گاهی با تمام تکراری بودنش عجیب غوغا میکند.»
-تو این لحظه های خوب یه چیزی درست نیست.. اینو مطمئنم
نگام رو به زمین میدوزم و بی هدف به جلو میرم.. نمیدونم کجا.. شاید ایستگاه.. شاید خونه.. شاید پارک.. فقط پیش میرم تا با خودم خلوت کنم بفهمم دلیل این ناآرومی ها رو
با خارج شدن استاد از کلاس، بچه ها هم به سمت در هجوم میبرن.. از اونجایی که دید مناسبی به نوشته های پای تخته ندارم از جام بلند میشم و به سمت صندلی های ردیف جلو که تازه خالی شدن حرکت میکنم.. ردیف اول رو برای نشستن انتخاب میکنم و سریع مشغول نوشتن میشم... چیزی نمونده کارم تموم بشه که با احساس لرزش گوشیم نگامو از تخته میگیرم و گوشیم رو از جیبم خارج با دیدن اس ام اسی از طرف اهورا ابرویی بالا میندازم و بازش میکنم
«جوج؟»
از تیکه کلامی که تو دهنش افتاده به خنده میفتم... در جوابش مینویسم
«علیک سلام.. بله؟.. کار داشتی؟»
تندی در جوابم میفرسته: «دخترم کجاست؟»
با لبخند به اس ام اس خیره میشم و با ذره ای مکث مینویسم:« کلاسم هنوز... چطور؟»
با چند ثانیه تعلل در نهایت ارسالش میکنم
نفس عمیقی میکشم و گوشی رو میذارم رو پام و دوباره نوشتن رو از سر میگیرم... بعد از چند لحظه دوباره گوشیم به لرزه در میاد
همونجور که مشغول نوشتن کلمه ی آخر هستم..گوشیمو میارم بالا و و اس ام اسش رو باز میکنم
« ماشین.. تند.. زود.. سریع»
چشمام گرد میشه ..با خودکارم پیشونیمو میخارونم و در جوابش مینویسم: «بله؟؟»
با ارسال اس ام اس سر می چرخونم که جزوه هامو جمع و جور کنم ولی از اونجایی که کنار در نشستم و دید کاملی به بیرون کلاس دارم چشمم به اهورا میفته که تکیه اش رو به دیوار داده و بی توجه به اطراف با گوشیش ور میره
-یعنی چی شده؟؟... اینکه همین جاست
شونه ای بالا میندازم و جزوه و وسایلام رو داخل کیفم میذارم که اس ام اس دیگه ای به گوشیم فرستاده میشه.. به سرعت بازش میکنم
«باز که خنگ شدی.. تو ماشین منتظرم.. فقط 5 دقیقه وقت داری»
نگران از پافشاریش، ناخودآگاه به سمتش برمیگردم که میبینم نگاهش به منه
بدون جلب توجه لب میزنم: چیزی شده؟
نگاه معناداری بهم میندازه و با خونسردیه همیشگی راه خروجی رو در پیش میگیره
با دلشوره نفس لرزونی میکشم و سعی میکنم آروم باشم.. با این حال یه خورده نگرانم میترسم اتفاقی افتاده باشه
بعد از چند ثانیه به ناچار از جام بلند میشم و با برداشتن کیف و جزوه ام راه خروجی رو در پیش میگیرم
****
چشم می چرخونم و با دیدن ماشین اهورا قدمام رو تندتر میکنم.. با رسیدن به ماشینش لبخندی میزنم و سوار میشم
-سلام آقا
ابرویی بالا میندازه و سری تکون میده
میخوام در رو ببندم که با سرعت ماشینو به حرکت در میاره و باعث میشه جیغم به هوا بره... تندی در رو میبندم و با اخم نگاش میکنم که کج خندی تحویلم میده
چشم غره ای بهش میرم ولی اون بی حرف آهنگ آرومی میذاره
-کی این عادت بد از سرت میفته؟
با نیشخند میگه: اهورا نامدار عوض بشو نیست
چپ چپ نگاش میکنم که یهو یاد اس ام اسش میفتم
با نگرانی میگم: کارم داشتی؟.. اتفاقی افتاده؟.. مشکلی پیش اومده؟.. چیزی شده؟
با لبخندی که کم کم عمیق تر میشه نگام میکنه و میگه: نگرانمی؟
نگاهم رنگ محبت میگیره.. سری تکون میدمو زمزمه میکنم: خب معلومه.. مگه نباید باشم؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: اصولا کسی نگران من نمیشه
یه خورده مکث میکنه بعد با خباثت ادامه میده: اما من بقیه رو نگران میکنم
از شیطنت کلامش لبخند کمرنگی رو لبام میشینه
-مسئله ای نیست نگرانم کنی همین که مشکلی برات پیش نیاد خودش برام ارزشمنده
با کج خند ضربه ای به فرمون میزنه و با جدیت نگاهی بهم میندازه
اهورا: از دخترای کم توقع خوشم میاد
با خنده سری تکون میدم و میگم: از دست این زبونت.. چی بگم به تو آخه؟
میخنده و میگه: امروز یه روز خاصه پس هر چی دوست داری بگو دخترم
سوالی نگاش میکنم و زیرلبی میگم: روز خاص؟؟
بی توجه به حالت من با بدجنسی سر تکون میده و ادامه میده: نمیخوام عقده ای بارت بیارم
بیخیال روز خاص میشم و با بدجنسی میگم: باشه خودت خواستی پس میگم
گوشه ی لبش کج میشه
اهورا: میشنوم
ابرویی بالا میندازم و با لحن فیلسوفانه ای زمزمه میکنم: یه خورده بزرگ شو.. راه داره؟
نگاه گذرایی بهم میندازه و میگه: یکم احترام به بزرگتر بد نیست.. همین کارا رو میکنی اون فسقلم یاد میگیره
با لبخند میگم: خارج از همه ی این شوخی ها نگفتی چیکارم داری
بدون نگاهی به من میزنه رو ترمز و از ماشین پیاده میشه... میاد در سمت من رو باز میکنه و همونجور که یه دستش به دره و یه دستش به سقف با لبخند قشنگی خیره میشه تو نگاهم
آروم نگامو ازش میگیرم و زمزمه وار میگم: چیزی شده؟؟
میکوبه به سقف و یه قدم میره عقب
اهورا: پیاده شو ببینم
یه نگاه به دور و برم میندازم که تقریبا پرنده هم پر نمیزنه و در نهایت با تردید پیاده میشم
میاد جلوم وایمیسته و با لحن پر مهری میگه: امروز روز کیه؟
از محبت کلامش دلم زیر و رو میشه و با این حال متفکر بهش خیره میشم که یهو فکری به ذهنم خطور میکنه
گوشه ی لبمو گاز میگیرم و آروم زمزمه میکنم: تولدته؟؟
عمیق نگام میکنه و میگه: روز تولده منو نمیدونی؟
خجالت زده سرمو میندازم پایین و آروم میگم: ببخشید
میخواد جوامو بده که فکری به ذهنم خطور میکنه و با ذوق میگم: نظرت چیه به جبران ندونستنم بریم نهار مهمون من؟؟
چشماشو ریز میکنه و معنادار نگام میکنه
-خوش میگذره ها
با اخم و لحن بانمکی می غره: دختره بد.. دختره خنگ.. جوجوی خر
خندم میگیره و میگم: بی تربیت
یه خورده پاشو خم میکنه تا همقد من شه
زل میزنه تو چشمام و میگه: خیلی از مرحله پرتی
خنده از لبهام پاک میشه و نگام رنگ ابهام به خودش میگیره
-چی شده؟
اهورا: دختره بابا.. روز توئه امروز
انگشت اشاره مو رو قفسه ی سینم میذارم و میگم: روزه من؟؟
بدون اینکه جوابمو بده میره سمت ماشین
حیرت زده نگاش میکنم
خم میشه یه بسته ی کادو پیچ شده ی خوشگل از داشبورد درمیاره
شوکه شده نگاش میکنم
میخوام حرفی بزنم ولی انگار رو لبهام قفل سکوت زدن
با لبخند تکیه اش رو میده به ماشین و بسته ی کادو رو، تو هوا تکون میده
به زحمت مینالم: من.. نمیفهمم
اهورا: الان بهت میفهمونم عزیزم
به چادرم چنگ میزنم و نفس لرزونی میکشم
اما اون با بی خیالی میگه: چون این مدت دختر خوبی بودی و به حرفام گوش کردی
چشمکی بهم میزنه و ادامه میده: در آینده هم هر چی بگم میگی چشم
با همه ی ابهامی که تو حرفاشه لبخند محوی میشینه رو لبام
اهورا:و.......
مکثی میکنه با کج خندی میگه: واسه اینکه بدونی خیلی دوست دارم و دختر خوبه خودمی
لرزش قلبمو به وضوح احساس میکنم
اهورا: از اونجایی که امروز هم روز خودته و بازم از اونجایی که اون پرند حاضر نشد دخترم شه و دماغش باید حسابی بسوزه.. واست
با سر به بسته اشاره میکنه و میگه: اینو خریدم
با تموم شدن حرفش بسته ی کادو پیچ شده رو جلوم میگیره
نفس تو سینم حبس میشه
-روزت مبارک جوج
خیره میشم تو نگاهی که با همه ی غریبه بودنش پر از حس آشناییه
با لبخند بی حالی زمزمه میکنم: ولی امروز که تولدم نیست
کادو رو تکون میده و با کج خندی میگه: دختر که هستی
مات و مبهوت نگاش میکنم.. چند ثانیه طول میکشه تا مغزم فعال شه و حرفش رو تجزیه و تحلیل کنه.. تازه به خاطر میارم که امروز روز دختره
بغض میکنم و با ناباوری به بسته ی کادو خیره میشم
اشک تو چشمام حلقه میزنه و ناخودآگاه میگم: جدی جدی ماله منه؟؟
سرمو بالا میگیرم که با دیدن حالاته من تکیه اش رو از ماشین میگیره و یه قدم بهم نزدیک تر میشه و میگه: چت شد جوج؟.. گفتم که ماله توئه
با پشت دست، دستی به چشمام می کشم تا جلوی ریزش هر گونه اشک احتمالی رو بگیرم بغض آلود با لبخند لرزونی زمزمه میکنم: من تا حالا کادوی روز دختر نگرفته بودم
با همه ی تلاشم حصار اشکام میشکنن و بالاخره یه قطره اشک از چشمام سرازیر میشه.. سریع دست میبرم سمت صورتم و اشکمو پاک میکنم ولی اون ابرویی بالا میندازه و میاد در چند قدمیم وایمیسته.. یه قدم میرم عقب که با جدیت میگه: منم تا حالا نشده که واسه ی یه جوج خنگ کادو بخرم و اون گریه کنه
نگام پر میشه از مهربونی.. باور ش خیلی سخته.. اینکه پسری که واسم کادو خریده همون پسر مغرور و تخس دانشگاست
با همه ی بغضی که دارم میگم: خیلی خوبی
اهورا: میدونم
کادو رو میگیره جلوم و با تحکم میگه: بگیر
با لبخند پر محبتی نگاش میکنم و میگم: این کارت خیلی قشنگ بود
نگاهی به بسته ی کوچیک کادو میندازم و لبخندم عمیق تر میشه.. خیلی با سلیقه کادوپیچ شده
آرومتر از قبل زمزمه میکنم: ولی من نمیتونم قبول کنم
اهورا: بیخود
نگاش میکنم و میگم: همینکه به یادم بودی خودش برام ارزشمنده
دوباره نگاهم سمت کادو کشیده میشه و ناخواسته میگم: با اینکه میدونم درست نیست ازت قبولش کنم ولی میذاری بازش کنم ببینم چی توشه؟
صدای خنده ی از ته دلشو میشنوم
متعجب نگاش میکنم و میگم: چی شد؟
با خنده کادو رو میگیره رو به روم میگه: بازش کن.. تستش کن.. بعدم بذار تو کیفت
بی توجه به حرفش با خوشحالی میگم: نه.. نه..فقط میخوام بازش کنم
با ذوق دستمو دراز میکنم که کادو رو بگیرم ازش که تندی دستشو میکشه عقب
متعجب نگاش میکنم
چشمکی بهم میزنه و میگه: اول قربونم برو
باز این بشر تخس شد.. خندم میگیره
-داری پسر بدی میشیا.. بچه ی خوبی باش.. باشه؟
غش غش میخنده و میگه: ای جونم... جوجم دم در آورده
چپ چپ نگاش میکنم که با خنده میگه: بغل و بوس که خبری نیست... لااقل یه جور ابراز احساسات کن دخترم
یه خورده میرم عقب.. خودمو جمع و جور میکنم و میگم: اینجوری حرف نزن
سرمو میندازم پایین و با مکث مینالم: معذبم میکنی
با شیطنت میگه: میدونی لپات جون میده واسه گاز؟
با چشمای گرد شده سرمو میارم بالا که میبینم خبیث داره نگام میکنه
اهورا: گازم نمیشه؟
ناخودآگاه صدام میره بالا و می غرم: خجالت بکش بچه
باز غش غش می خنده و با ابرو به کادو اشاره میکنه
مشکوک نگاش میکنم که با لبخند کمرنگی میگه: بردار.. دستم درد گرفت
با ذوق به کادو نگاه میکنم.. یعنی توش چیه؟؟
سعی میکنم رفتارم خانومانه باشه و مثه بچه ها رفتار نکنم اما در نهایت طبق معمول کنترله خودمو از دست میدم و با نیش باز چنگ میزنم به کادو
اهورا: یواش بابا .. ماله توئه
بی توجه به حرفش با هیجان زل میزنم به کادو.. چند بار پلک میزنم و سعی میکنم آروم باشم.. عاشق باز کردن کادوام
میرم سمت ماشین.. کادو رو میذارم رو کاپوت.. نگاش میکنم.. از بس خوشگله دلم نمیاد بازش کنم
اهورا میاد پشتم، سرشو نزدیک میاره و میگه: ببین واسه جوجم چی خریدم؟
با خنده کادو رو برمیدارم و تکونش میدم
-چیه این تو
تخس نگام میکنه
با کنجکاوی باز تکون میدم و میگم: نمیتونم قبول کنما مطمئنی میذاری بازش کنم؟.. دارم میمیرم بدونم چی توشه
دوباره تکونش میدم
اهورا: اه.. چرا هی تکون میدی بازش کن دیگه
با اخم زل میزنه بهم
مردد نگاش میکنم
اهورا: زود باش.. عجله دارم
-هوم
دلمو میزنم به دریا و به نشونه ی باشه سری تکون میدم
نفس عمیقی میکشم و مشغول باز کردن بسته ی کادو پیچ شده میشم
آروم و با وسواس بازش میکنم تا کادوش خراب نشه
با باز شدن کامل کادو و خارج کردن اون از جعبه چشمام از حیرت گرد میشه
ناخودآگاه زمزمه میکنم: وای اهورا
ابرویی بالا میندازه
-خیلی خوشگله
اهورا: دوست داری؟
جعبه رو میذارم رو کاپوت ماشین... شیشه ی عطر رو از جعبه در میارم و با دقت نگاش میکنم.. شیشه اش خیلی خیلی نازه
با همه ی وجودم میگم: خیلی
دست به سینه میاد به کاپوت تکیه میده
بی حرف خیره میشم به شیشه ی عطر که با لبخند میگه: چرا اینجوری بهش زل زدی؟
نگاش میکنم و خندم میگیره... شیشه ی عطر رو برمیگردونم تو جعبه و با لبخند میگم: خیلی ندید بدید بازی در آوردم؟؟
گوشه ی لبش کج میشه
-خیلی قشنگ بود.. واقعا دستت درد نکنه
سر جعبه رو میبندم و جعبه رو میگیرم سمتش
فقط نگام میکنه
جعبه رو جلوش تکون میدم که دست به جیب میشه و میگه: حالا حالاها باید جلوم تکونش بدی
با لبخند خم میشم و میذارمش رو داشبورد
-اگه بازش نمیکردم تا یه هفته خواب نداشتم ولی میدونی که قبول کردنش سخته برام
اهورا: چرا؟.. چون عطره؟
گنگ نگاش میکنم
اهورا: چون نمیتونی استفادش کنی؟
با خنده میگم: میدونستی و خریدیش
بی توجه به حرف من ادامه میده: یا چون کادوی منه.. میترسی بالاخره اون گازا رو بگیرم ازت
با اخم ریزی نگاش میکنم
اهورا: دختر بدی نشو.. اخماتو دوس ندارم
از دست تخس بازی ها و شیطنتای این پسر
مهربون نگاش میکنم و میگم: خارج از همه ی این شوخیا باید بگم درست نیست از یه پسر غریبه هدیه ای رو قبول کنم. یه خورده برام غریبه این کار
یهو حالت نگاهش سخت میشه
اهورا: غریبه؟
نگاهم پر از شرمندگی میشه... این کلمه ناخواسته از دهنم پرید
من من کنان زمزمه میکنم: خب میدونم رفیقیم.. دوستیم.. همکلاسی هستیم
اهورا: پس بیخود میکنی به من میگی غریبه.. هه
-ولی آخه باز دلیل نمیشه
اهورا: هیسسسسس. ببین این فکر مسخره رو میریزی دور... از قصد عطر خریدم چون میخوام همیشه داشته باشیش...حالا تو میخوای پسش بدی؟
سرمو میندازم پایین
سعی میکنه لحنش نرم تر بشه ولی معلومه هنوز عصبیه.. با این حال میگه: دختره بی ادب خودم تربیتت کردم
شرمنده لبخندی میزنم و میگم زیاد دلم رضا نیست
اهورا: میدونی که من بابای سختگیری ام و تنبیه میشی؟
میخندم و میگم: آخ.. از تنبیه هات نگو
تهدیدگونه نگام میکنه و می غره: پس حواستو جمع کن
نگاش میکنم و میگم: خوشم نمیاد از پسری کادو قبول کنم
پرتحکم میگه: من فرق دارم.. من با همه فرق دارم
کم کم خنده از رو لبام پاک میشه .. خیره تو نگاهش آروم مینالم: آره خب.. فرق داری
..
-ولی آخه
..
مستاصل مینالم: نمیدونم
میاد جلوم وایمیسته و با غمگین میگه: کادوی منو میخوای پس بدی؟
دلخور نگام میکنه
قلبم میریزه.. از لحن غمگینش بغض میکنم
سرشو با تاسف تکون میده و با نرم ترین لحنی که تا حالا ازش شنیدم میگه: دیگه دختر من نیستی
دیوونه میشم از غم نگاهش
نگاشو از من میگیره و به رو به رو خیره میشه
با صدایی که به شدت میلرزه میگم: ببخشید
دوباره تکیه میده به ماشین
خم میشم.. کادو رو برمیدارم
یه نگاه به جعبه میندازم رو صندلی میشینم.. ولی پاهام بیرونه ماشینه
دستی به جعبه میکشم و آروم میگم: تو..
..
-تو دوستمی... قصد بدی هم نداری
نگاش میکنم
-همیشه باهام مهربون بودی ولی من ناراحتت کردم
با بغض ادامه میدم: میبخشی منو؟؟
جعبه ی کادو رو به خودم میچسبونمش میگم: اصلا هم بهت پس نمیدم
میاد سوار ماشین میشه و با جدیت میگه: گریه نداره.. ماله توئه.. شب نذاری زیر بالیشت. عطره.. میشکنه.. توام خفه میشی
با محبت نگاش میکنم و میخندم.. درست میشینم و دوباره عطر رو از جعبه بیرون میارم و نگاش میکنم
اهورا خندش میگیره و میگه: تستش نمیکنی؟
با لبخند میگم: نه.. ولی دوسش دارم
اهرا: منم دوستت دارم مخصوصا ذوق مرگ شدنتو.. لپات بیشتر چشمک میزنه
لبخند رو لبام خشک میشه.. آب دهنمو قورت میدم.. نگام رو به عطر میدوزم و بی سر و صدا عطر و جعبه رو میذارم تو کیفم
زیرلب زمزمه میکنم:به هر حال ممنون.. میذارمش پای یادگاری از یه رفیق با معرفت
اهورا: بذارش به پای اهورا نامدار.. به خودتم افتخار کن که از من کادو گرفتی
با مکثی کوتاه آرومتر از قبل ادامه میده: اونم با سلیقه ی خودم
برمیگرده از پشت یه جعبه ی دیگه بر میداره که تقریبا دو سه برابره این جعبه هستش
متعجب نگاش میکنم
ولی اون با بی خیالی جعبه رو میگیره سمتم و میگه ماله پرنده
حیرت زده از دستش میگیرم وبازش میکنم که میبینم پر از شکلات و پاستیله. چشام گرد میشه
-خدای من.. چه خبره.. چقدر زیاد
اهورا: کش نرو از توش
خنم میگیره و با شیطنت میگم: یه دونه که عیبی نداره
پر مهر نگام میکنه و با لحن فوق العاده مهربونی میگه: اصلا همش ماله تو
بالا رفتن ضربان قلبم باعث میشه نگاه ازش بگیرم
- شوخی کردم
اهورا: میدونم.. بگو کجا بریم؟
سریع سر می چرخونم سمتش و حیرت زده میگم: مگه قراره جایی بریم؟
ریلکس سری تکون میده و میگه: میخوام به دخترم حسابی حال بدم.. این چند وقته زیاد واسش وقت نذاشتم امروز میخوام از دلش در بیارم
با پر محبت ترین لحن ممکن میگم: وقتی میگم قلبه مهربونی داری نگو نه
با تغییر رنگ نگاهش ادامه میدم: خیلی زود جز یکی از یهترین دوستام شدی.. ممنون بابت همه چیز
با نیشخند میگه: تو دوستی ام داری مگه؟
حیرت زده میگم: آره خب.. چطور؟؟
اهورا: دوستای خوبت کجان؟
-اینجا نیستن.. تو شهر خودم هستن.. من هم مثه تو چند تا دوست صمیمی دارم ... هر چند همسن و سال نیستیم ولی خوب همدیگه رو درک میکنیم.. شمال که بودم تا فرصتی پیش میومد میر..........
بی حوصله میپره وسط حرفمو میگه: بیخیال دوستای تو... نهار کجا بریم؟
شونه ای بالا میدازم و با خنده میگم: باید برم به یکی از بچه ها درس بدم.. بعدش رو هم که خودت میدونی دوباره دانشگاه کلاس داریم.. وقت ندارم نهار بخورم.. دیرم میشه
عصبی می غره: پیوند دوستت ندارم..لوس میشی خوشم نمیاد
نفس پر حرصی میکشه و ادامه میده: عصبی میشم
نگاهی به ساعت گوشیم میندازم و پوفی میکشم
با اخم ماشینو روشن میکنه و میگه: اصلا چرا از تو می پرسم؟
دستمو به علامت تسلیم میارم بالا و میگم: باشه آقای غرغرو.. عصبی نشو.. ولی باید نیم ساعت دیگه برما.. اگه دوست داری بریم یه ساندویچ بخوریم.. مهمون من.. باشه؟؟
ابرویی بالا میندازه و صورتشو جمع میکنه
با تردید میگه: یعنی بریم ساندویچی؟؟
سرمو تکون میدم و میگم: اوهوم
صورتشو چین میده زمزمه میکنه: شوخی میکنی؟
با خنده نگاش میکنم و میگم: نه اتفاقا.. جدی میگم.. با پیمان کشفش کردیم
یاد ساندیوچاش که میفتم ذوق زده ادامه میدم: اینقده ساندویچاش خوشمزه ست
عمیق نگام میکنه و نمیدونم چی تو حالاتم میبینه که میگه: آدرس؟
دستامو بهم میکوبم و میگم: آخ جون
گوشه ی لبش کج میشه و منم با خنده آدرس رو میگم
ماشینو روشن میکنه می غره: وای به حالت خوشم نیاد
****

خیره به شیشه ی عطر رو زمین نشستم... تو یه حال و هوای دیگه سیر میکنم.. تو قدیما.. تو روزایی که دختر بابا بودم
زیرلبی زمزمه میکنم: دختر بابا
همه ی وجودم پر میشه از زهرخندی که زهرش تا ته قلبمو به آتیش میکشه
-چیکار کردم من؟.. من چیکار کردم با خونوادم.. خدایا.. نمیبخشم خودمو.. هیچوقت نمیبخشم خودمو
نگام کشیده میشه سمت جعبه ی شکلاتا
-بابا.. میشنوی صدامو؟؟
...
-دلم تنگته بابا.. بیا مثه قدیما حرف بزنیم.. بیا با هم آتیش بسوزونیم... منم قول میدم گریه نکم.. غصه نخورم.. همیشه بخندم... همونی باشم که تو میخوای
بغض میکنم .. به عطر خیره میشم
-با دخترم گفتنات داری دیوونم میکنی.. غریب نیستی برام
چند ضربه به در می خوره و در باز میشه.. بدون اینکه مسیر نگامو تغییر بدم میگم: پیمان
در بسته میشه
صدی قدمهاش رو میشنوم که لحظه به لحظه بهم نزدیک تر میشه
پیمان: جانم
-هوس گذشته ها رو کردم
سنگبنیه نگاش رو احساس میکنم و زیرلبی زمزمه میکنم: هوس آغوش پر محبت بابا رو
صدام به قدری آروم میشه که خودمم به زور میشنوم
بی حرف میشینه کنارم.. دستشو حلقه میکنه دور شونه هام و پیشونیمو میبوسه
-خیلی دلم تنگه امشب.. تنگه قدیما... تنگه خونمون.. تنگه بابا.. تنگه.........
با خیس شدن گونه هام ساکت میشم
دستمو میبرم بالا و صورتمو لمس میکنم... باز بی اجازه مهمون چشمام شدن.. آهی میکشم و به گلدون یاسم خیره میشم
کنار گوشم زمزمه میکنه: دلتنگشی؟
غمگین مینالم: بیشتر از همه ی دنیا
سکوت میکنه و ادامه میدم: خیلی بدم.. نه؟؟
منو محکم به خودش میچسبونه میگه: بهترینی
-نگو... خودم میدونه چقدر بد کردم
حلقه ی دستاش تنگ تر میشه
پیمان: بهترین خواهر برای من و پرند.. بهترین دختر برای مامان.. مگه میشه دختر بابا بد باشه؟
سرمو تکون میدم و با چشمای اشکی میگم: من شدم.. من بد شدم.. بیچاره بابا
اشکام شدت میگیرن و از اختیار من خارج میشن
و با ناله ادامه میدم: بابام دق کرد.. من پرندمو بی بابا کردم.. من زندگیتون رو به گند کشیدم..حال مامان به خاطر من بد شد... من همه چیزو خراب کردم
نفس کم میارم
ولم میکنه و خیز برمیدره سمت کشو
سعی میکنم نفس عمیق بشم
پیمان: پیوند.. پیوند
باز کن دهنتو.. باز کن میگم
اسپری رو میگیره جلو دهنم
بیحال دهنمو باز میکنم.. برام اسپری میزنه و با نگرانی نگام میکنه
قطره اشکم رو دستش میچکه و با محبت کنار میزنه تره ای از موهام رو که جلوی دیدم رو گرفتن
پیمان: خوبی عزیزم؟
با تلخند سر تکون میدم و اسپری رو ازش میگیرم.. چند بار دیگه میزنم
دستاشو میذاره دو طرفه صورتم و میگه: من هیچ اشتباهی نکردم.. روزی هزار بار اینو تکرار میکنی.. اینقدر میگی تا تو مغزت فرو بره که تو بی گناهترین آدم کره ی زمینی
غمگین نگاش میکنم
-هستم؟
بی تردید میگه: هستی
نگام غمگین تر میشه
دقیق نگام میکنه و زمزمه وار میگه: چی شده پیوند؟... چی شده که دوباره حرف از گذشته ها میزنی
چشممو میبندم و با زهرخند مینالم:به من میگه دخترم
آروم زمزمه میکنه: کی؟
با چشمای بسته میگم: اهورا
هیچ صدایی ازش بلند نمیشه
-اون خیلی خوبه...نمیدونم چرا اینقدر برم آشناست
صدایی ازش نمیشنوم.. چشمامو باز میکنم که متوجه ی اخمش میشم
خش دار میگه: اهورا کیه؟
با حفظ لبخندم میگم: نامدارو میگم
صورتش یکم از هم باز میشه
-خشن، زورگو، بی حیا، پررو، خودخواه و مغرور... منشا همه ی این صفتاست.. خودشم میدونه و افتخار هم میکنه
مبهم نگام میکنه.. میفهمم نمیفهمه منظورمو
میخندم بی حال و خسته تر از همیشه ادامه میدم: به اینکه سرد به نظر برسه لذت میبره و نمیدونه که وسعت قلبش به اندازه ی یه دریاست.. به من میگه دخترم... همش به من میگه دخترم
پیمان: خوبی پیوند؟
-نه زیاد
پیمان: معلومه
دستم میره سمت عطرم
پیمان:چیکار داری میکنی با خودت؟
به عطر نگاه میکنه میگه: این چیه؟
-عطره
پیمان: میدونم عطره ولی تو که استفاده نمیکنی
- اهورا واسم خرید.. گفت امروز روزه منه
اشکم باز میچکه و نفس لرزونی میکشم
گیج میگه: روزه تو؟
-روز دختر بود امروز
باز سنگینیه نگاهش و سکوتش
منم سکوت میکنم و حرفی نمیزنم.. بالاخره طاقت نمیاره و میگه: پیوند چه خبره اینجا...داری دیوونم میکنی.. چرا نامدار شده اهورا..
-نمیدونم.. فقط میدونم امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود
پیمان: این عطرو نامدار بهت داد؟
-اوهوم
پیمان:تو نباید
-قبول میکردم؟
........
زهرخند میزنم و مینالم: میدونم
آهی میکشم و ادامه میدم: میدونم.. خیلی بهتر از تو
پیمان: نمیخوام بازخواستت کنم... فقط عجیبه برام..نمیفهمم و درک نمیکنم این رفتاراتو.. این صمیمیت.. این عطر.. چه معنی ای داره؟... یعنی ممکنه...
-نه پیمان... اون دوستمه.. منم دوستشم... همین فقط.. میفهمی؟؟
پیمان: دارم سعیمو میکنم که بفهمم.. ولی..
کلافه دستی به صورتش میکشه و میگه: نمیدونم
پر محبت نگاش میکنم و میگم: امروز موقع خداحافظی با اهورا به خودم قول دادم تا اونجایی که میتونم کم نذارم براش.. چون مرامش دیدم.. معرفتشو دیدم...اون تنهاست.. خیلی تنها..مثه من.. وقتی بابا رفت.. وقتی همه بودن ولی باز تنها بودم.. دورش آدمای زیادی هستن اما باز زیای تنهائه... با همه ی وجودم درکش میکنم و میخوام کمکش کنم
پیمان: اما آخه چرا تو؟
-چون دست دوستی دادم.. میخوام تا تهش برم.. چطور میتونستم امروز ناراحتش کنم وقتی اون طور خالصانه بهم هدیه داد..چطور تنهاترش میکردم... هر چند خودش نمیدونه چه چیزایی رو برام زنده کرد امروز
کلافه نگام میکنه و میگه: اگه اونی نباشه که فک میکنی
-هست.. مطمئنم.. اون تا الان هم خودشو به من ثابت کرده
پیمان: تو خودت غرق مشکلی
-حلش میکنیم.. من و تو.. اما اون تنهاست... یه داداش مثه تو نداره که هر وقت دلش گرفت بره باهاش حرف بزنه... هیشکی رو نداره.. میفهمی؟.. هیشکی
پیمان: حس میکنم یه چیزت شده
-آره.. میدونم... خودمو میبینم... گذشته ها رو.. تنهاییهامو.. میدونی این هدیه معنیش چیه؟؟...یعنی به من اعتماد کرده.. یعنی منه غریبه رو آشنا میبینه...«یه دنیا فرقه بین کسی که تنها مونده با کسی که تنهایی رو انتخاب کرده»
پیمان: تو چیکار میتونی واسه اون کنی؟
-هچی.. فقط میخوام تو مشکلات کنارش باشم.. تا روزی که خودش خواست دوستش بمونم
پیمان: مگه دوستی تاریخ انقضا داره؟
مهربون نگاش میکنم و لب میزنم: نه
ریزبینانه حالات صورتم رو زیر ذره بین میبره و میگه : حواست به دلت هست... داری نگرانم میکنی.. این صمیمیت منو میترسونه.. تو مردای زیادی تو زندگیت نبودن
- به اسم صدا کردنه اون برام مهم نیست.. مهم اینه که از اعتمادش سواستفاده نکنم.. حد و مرزا رو حفظ کنم و سر حرفم بمونم
چیزی تو وجودم میگه باید بمونم واسه همینم هست که موندنو انتخاب کردم..قبلا فقط میخواستم هر وقت دلش گرفت به حرفاش گوش بدم ولی الان میخوام کمکش کنم به زندگی برگرده.. همون مردایی که تو زندگیم بودن بهم یاد دادن چطور با جنس مخالفم برخورد کنم
نگران نگام میکنه
لب میزنم: نگران نباش
پیمان: میشه به نظرت؟
-میشه... اون سواستفاده نمیکنه.. هیچوقت سواستفاده نمیکنه..بهت قول میدم
نگاش پر میشه از هزاران حرف ناگفته و در آخر فقط به گفتن یک جمله اکتفا میکنه: اعتماد نکن.. به هر کسی اعتماد نکن
-نمیکنم.. ولی اون هر کسی نیست
چشماشو ریز میکنه و میگه: کیه پس؟؟
بی درنگ میگم: یکی از بهترین دوستام
پوفی میکشه و میگه: اگه همین بهترین دوست بهترین روزو برات ساخته چرا گریه کردی..چر اشک ریختی.. چر وضعت اینه
تلخ میخندم و مینالم: دیگه عادت به خوشی ندارم... لحظه های خوش الان دلتنگم میکنند..نمیدونم چه حکمتیه آرامشی که از حضورش میگیرم.. حس میکنم سالهاست که میشناسمش
پیمان: میدونی همیشه هستم؟
با لبخند به نشونه ی آره پلک میزنم
پیمان: میدونی حق نداری هیچی رو از من پنهان کنی؟
سرمو تکون میدم
پیمان: میدونی هر چی بشه با همه ی وجودم بهت اعتماد دارم
-میدونم... تو جای خالیه خیلیا رو برام پر کردی
پیمان: کاش جای خالیه همه رو برات پر میکردم
-تو فقط باش.. معجزه ی بودنت غوغا میکنه
لبخند میزنه
لب میزنم: صندوقچمو میاری؟؟
پیمان: پس تصمیمت جدیه؟
سرمو تکون میدم
پیمان: مطمئنی راهت درسته؟؟
-پسر خوبیه.. خیالت راحت باشه
نفس عمیقی میکشه و بالاخره حرفی میزنه که منتظرش بودم: به حرفت ایمان دارم و پشتت هستم... هر چی که بشه به خودم تکیه میکنی..کمکش کن اگه اینجور شناختیش پس باورش میکنم
-به خاطر من؟؟
پیمان: فقط به خاطر تو؟؟
لبخند میزنم که میگه: فقط یه دوسته؟؟.. درسته
سرمو تکون میدم و میگم: آره.. یه دوسته خوب
میفهمم نگرانیشو بهش افتخار میکنم که بیشتر از من میفهمه اما تو این یه مورد مطمئنم که راهم درسته
- میاری صندوقچه مو
پیمان: یه عزیزه دیگه هم به عزیزانت اضافه کردی؟
-حسودی؟
میخندم.. میخنده
پیمان: پا به پات هستم.. تا همیشه
-میدونم
با یه حرکت منو تو آغوشش جا میکنه کنار گوشم با صدی گرفته ای میگه: کاش اینقدر مهربون نبودی
چشمام به یاسمه ولی غرق این امنیت همیشگیه آغوششم
-کاش شماها اینقدر خوب نبودین
*****



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره