تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و ششم
*****
جزوه ها رو میده دستم که گوشیش زنگ می خوره
جواب میده و بی حوصله میگه: ها؟
...
یه خوره ازش فاصله میگیرم و دنبال اون صفحه هایی میگردم که ندارم
اهورا: دانشگاهم؟.. باز چی میخوای؟
..
اهورا: پلاس شین.. چیکارتون کنم
..
اهورا: باشه بابا... بگیر بیار
..
اهورا: بای
قطع میکنه و خمیازه ای میکشه
نگاش میکنم و میگم: فقط سه صفحه هست.. برم فتو بزنم؟؟
سرشو تکون میده که یهو میگه: اوففف.. گنت بزنن کوفت ندارم تو خونه
متعجب نگاش میکنم که سر می چرخونه سمت من و متفکر میگه: پایه ی خرید هستی؟
خندم میگیره و با شیطنت میگم: به شرطی که آشغال ماشغال نندازی تو سبد خریدم
اهورا: باز چایی شیرین شدی چشم گاوی من؟
میخندم و میگم: مگه دروغ میگم؟
اهورا: دو روز بهت خندیدم پررو شدی... بریم زودتر شب میخوان خراب شن سرم.. قبلش یکم بخوابم لااقل
-واستا یه فتو بزنم زود میام
اهورا: نمیخواد
جزوه شو از دستم میکشه و همون سه صفحه رو به همراه کلی چرکنویس میگیره سمتم
اهورا: سرم شلوغه امشب.. بنویس برام
با چشمای گرد شده به برگه ها نگاه میکنم و میگم: چه خبره
با تحکم میگه: فردا میاری واسم یادت نره
دهنمو باز میکنم تا جوابشو بدم که سوار ماشین میشه و با اخم اشاره میکنه که سوار شم
با لبخند سری تکون میدم و سوار میشم
ماشینو روشن میکنه و با خمیازه ماشینو راه میندازه
اهورا: هلاکم از خواب
-خب یه شب دیگه دور هم جمع میشدین
یه نگاه بهم میندازه و میگه: مهم نی
با بدجنسی به جزوه هاش اشاره میکنه و میگه: تو مراقب جزه هام باش
میخندم و کاغذا رو میذارم لای جزوه ی خودم و میگم: این جور که معلومه از خیلی وقت پیش باهاشون رفیقی
لبخندی رو لبش میشینه
اهورا: از بچگی.. رفاقت ما برمیگرده به رفاقت مادرامون که بعدم کشید به خونواده ها
-جالبه.. جالب ترش اینه همه تون تو یه دانشگاه درس میخونید
اهورا: قرارمون بود
با کنجکاوی نگاش میکنم که گوشه ی لبش کج میشه و ادامه میده: قبول شدن تو یه دانشگاه از قول و قرارامون بود...واسه همین ساتیار یه سال پشت کنکور موند... وگرنه سال اول شهرستان قبول میشد
-چه شرط و شروطای قشنگی..پس هم سن و سالین
اهورا: نه.. هم سن و سال نیستیم
نگاهی بهم میندازه و با شیطنت ادامه میده: دیگه مامانا هماهنگ که حامله نشدن
خجالت زده میخندم سرمو میندازم پایین
-حق با توهه.. اصلا حواسم به سنت نبود.. فک کنم تو باید از همه شون بزرگتر باشی
ابرو بالا میندازه و میگه: نوچ.. بخوام دقیق بگم پولاد پنج ماه از من بزرگتره.. بعد منم آبیشه بیست و سه سالشه.. ساتیار بیست ساله .. برسام هم یه دو سه ماهی کوچیکتر از ساتیار
با لبخند نگاش میکنم که با خنده ضربه ای به فرمون میزنه و میگه: حواسه منو ببین.. به کی دارم میگم... تو که نمیدونی کی به کیه.. فک نکنم جز ساتیار کسی رو بشناسی
بعد ابرو بالا میندازه و ادامه میده: میتونی این بار که دور همی خونه ی منه توام بیای
میخندم میگم: تا یه حدی میشناسمشون.. چند بار دوستاتو دیدم.. اسماشون تو ذهنم مونده
با کنجکاوی میپرسم: این همه زحمت کشیدین با هم باشین چرا یه رشته نرفتین پس؟
اهورا: گفتیم یه دانشگاه اما قرار نیست که همه عاشق یه رشته باشیم خنگول
با نیش باز نگاش میکنم و میگم: خب.. دوستات چه رشته ای رفتن؟؟
ابرویی بالا میندازه و زل میزنه تو چشمام
همچنان منتظر نگاش میکنم که خندش میگیره
ضرب میگیره رو فرمون و با لبخند محوی میگه: پولاد فوق عمران.. آبیش پتروشمی.. برسامم که آخریمون باشه از اول عشق جامعه شناسی گرفته بودتش، به زور راضی شد بره پتروشیمی
با خنده نگاش میکنم که ادامه میده: تموم شد فوضولیت؟؟
اخمام میره تو هم و با چشم غره میگم: من کجام فوضوله؟.. بی تربیت
خنده ی کوتاهی میکنه
اهورا: فوضولی رو دوست ندارم اما تو فوضولیت بامزه هست. میتونی فوضول باشی... فقط به تو اجازه میدم
خجالت زده نگامو ازش میگیرم که با لحن مهربونی میگه: only you
با انگشتام بازی میکنم و میگم: فقط کنجکاو شدم.. ببخشید
بدون اینکه نگام کنه میپرسه: تو که بیست و دو سالته چرا ترم سومی؟.. ختگ بودی، پشت کنکور موندی؟
میخندم که اهورا میگه: خنگیه تو خنده داره؟؟
- تو که خودت 24 سالته.. تو چی میگی که تاره مثه من ترم سومی
اهورا: من چند سال مهندسی خوندم... دیدم ارضام نمیکنه.. انصراف دادم
با بدجنسی میگم: به هر حال سال دوم پزشکی بودن واسه تو ضایع تره از من
اهورا: مهم دلیلشه که تو از رو خنگولیته
به خیابون چشم میدوزم و زمزمه وار میگم: من خنگ نیستم
اهورا: خنگ نیستی.. خنگوله منی
آهی میکشم و میگم: تمایلی به ادامه تحصیل نداشتم
به سمتش می چرخمو ادامه میدم: فقط به اصرار خونوادم درس خوندنو دوباره از سر گرفتم
با تعجب نگام میکنه
اهورا: نمیخواستی بخونی و پزشکی قبول شدی؟
-به یکی قول داده بودم.. باید قبول میشدم
اهورا: اگه به میل خودت بود چی میشد پس؟
نوازشگونه تسبیحمو لمس میکنم
اهورا: دارم بهت امیدوار میشم
با لبخند کمرنگی زل میزنم به خیابون و میگم: اگه به خودم بود ادامه نمیدادم ولی خیلی وقت پیشا یه خورده دلم میخواست برم پرستاری
اهورا: خاک تو سرت
خندم میگیره
نگاش میکنم که میبینم با صورت جمع شده نگام میکنه
خندم شدت میگیره
اهورا: پرستار همیشه زیر دست دکتره.. کارش n برابره دکتره ولی حقوقش یک دهم.. همیشه سعی کن بالاترین باشی نه زیردست
شونه ای بالا میندازم و میگم: این چیزا برام مهم نبود فقط کارشو دوست داشتم.. اینکه از همه ی وجودت مایه بذاری و از کارت لذت ببری خیلی شیرینه.. حالا اگه دکتر شدم سعی میکنم همون اهدافو دنبالو کنم ولی همیشه تو ذهنم پرستاری بود
اهورا: جویِ که دخترا تو سالای اول میگیرتشون.. بعدا که روزی n تا عمل داشتی این حرفا از یادت میره
-من که ادعایی ندارم.. فقط میخوام سعیمو کنم
با نیش باز ادامه میدم: ولی رپوش دکتری رو دوست دارم مخصوصا با ان گوشیا که میندازن دور گردنشون خیلی باحاله
غش غش میخندم که سرشو می چرخونه.. با لبخند نگام میکنه
با خنده میگم: چی شده؟؟
با نگاه مهربونش خیره میشه تو چشام
آروم میگه: داشتم فک میکردم چقدر زشت میشی وقتی میخندی
خندم کم کم تبدیل به لبخند محوی میشه و زمزمه وار میگم: پسرک بی ادب
نگام کشیده میشه سمت تسبیحی که دور مچ دستم خودنمایی میکنه
لبخندم عمق بیشتری به خودش میگیره.. شاید الان وقتشه
دست تو کیفم میکنم و از کیفم در میارم... با نگاه کوتاهی به دونه هاش دستمو دراز میکنم سمتشو و زمزمه میکنم: با یه یادگاری موافقی؟؟
نگاهی به دستم میندازه و یهو میگه: چیه این؟؟
-خودم درستش کردم... به همه ی کسایی که واسم عزیزن یکی یه دونه از این تسبیحا دادم
با تعجب میگه: بلدی مگه؟؟
سرمو تکون میدم
-اوهوم.. سخت نیست
یه نگاه دیگه به تسبیح دستم میندازه و میگه: چه جوری درست میکنی
با خنده شونه ای بالا میندازم و میگم: به آسونی
ابرویی بالا میندازه که ادامه میدم: اول وضو میگیرم بعد خاک تربت رو با یه خورده گلاب یا آب یا ترکیبی از جفتشون قاطی میکنم وقتی همونی شد که میخوام میام همراه با صلوات گردالی های کوچولو کوچولو درست میکنم و با یه سوزن سوراخشون میکنم.. آخرش هم که میذارم خشک شه بعد نخش میکنم
متعجب دستش میاره جلو و میگه: باحاله
آروم تسبیح رو میذارم تو دستش و بی حرف نگاش میکنم
نگاه عمیقی بهش میندازه و رو آینه آویزونش میکنه
اهورا: خاک بازی دوست داری پس؟
لبخند محوی مهمون لبام میشه
-کار قشنگیه
سرشو کج میکنه و به تسبیح نگاه میکنه
اهورا: خیلی باحاله
میخندم و حرفی نمیزنم که یهو میگه: اونو میخوام
متعجب نگاش میکنم که میبینم به مچ دست من اشاره میکنه
ناخودآگاه نگام میره سمت تسبیحی که دور مچ دستم بستم
با تعلل دستمو میارم بالا و خیره به تسبیح میگم: این یادگاریه.. خودم درستش نکردم
دستمو میارم پایین و سر می چرخونم سمت اهورا
با لبخند ادامه میدم: ولی تا دم مرگ باهامه.. خیلی برام عزیزه
چشماشو تنگ میکنه و میگه: از یه برادر بسیجی گرفتی؟
خندم میگیرم و سری تکون میدم
-دیوونه
با نیشخند ادامه میده: راستشو بگو جوجو
غش غش میخندم و در جوابش میگم: برادر بسیجی چیه؟... یه یادگاریه از طرف کسایی که خیلی دوسشون دارم واسه همینه که فقط ماله منه
اهورا: اکی بابا... من ماله خودمو دارم
با نیش باز نگاش میکنم و دستمو دراز میکنم تا تسبیحش رو که رو آینه بد مونده درست کنم که محکم میکوبه به پشت دستم و می غره: به تسبیح من دست نزن
با چشمای گرد شده یه نگاه به اهورا و یه نگاه به پشت دستم که قرمز شده میندازم
با اخم ریزی میگم: دردم گرفت پسر.. چه خشنی تو
دستمو میمالم که با خونسردی میگه: همینه که هست
نگام پر میشه از مهربونی
-هر جور که باشی خوبی آقای خشن
اهورا: میدونم
با خنده نگاش میکنم که به تسبیح اشاره میکنه و میگه: چیکار میکنند باهاش؟؟.. میبندن به دست و پا؟
نفس عمیقی میکشم و خیره میشم به تسبیح دستم
-نه. باهاش ذکر میگن.. تسبیحات میگن.. صلوات میفرستن
اهورا: پس تو چرا بستی دور مچت؟
-چون خیلی دوسش دارم.. اینجوری همیشه با منه...
با کنجکاوی دست میزنه به تسبیح و میگه: این چیکار میکنه الان؟.. مواظب ماشینه؟
مهربون به روش میخندم میگم:شاید واسه خیلیا کار خاصی نکنه ولی به من حس خوبی میده.. یه حس آرامش.. یه لذت وصف نشدنی... وقتی چشامو میبندم.. سرمو تکیه میدم به دیوار.. بغض میکنم... دونه های تسبیح یکی یکی از زیر انگشتام سر میخورن و من تسبیحات خانم فاطمه زهرا رو میگم.. با همه ی وجودم غرق یه احساس ناگفتنی میشم
خیره تو نگاهش ادامه میدم: تسبیح هایی که از قداست خاک تربت سرچشمه میگیرن رو خیلی دوست دارم... به عزیزام هم چیزی رو هدیه میدم که خودم باهاش به آرامش رسیده باشم
اهورا: من اعتقادی به این چیزا ندارم ولی نمیدونم چرا با این خیلی حال کردم
-خوشحالم که خوشت اومد اگه یه روز کنجکاو شدی برو تحقیق کن ولی در کل برای همون ذکر گفتن استفاده میشه
اهورا: که چی بشه؟؟.. خدا کمک کنه؟
-درسته ماها بندگی نمیکنیم ولی مطمن باش خدا همیشه خدایی کرده و میکنه.. چه بی ذکر چه با ذکر اون در همه حال باهامونه.. هوامونو داره.. کمکمون میکنه.. من اگه ذکر میگم به خاطر دل خودم.. یه جورایی مثله این میمونه دارم با معبودم حرف میزنم
غرق خیابونا میشم و آروم زمزمه میکنم: چه خوبه که راه آسمون همیشه بازه.. حتی اگه پر پروازش هم نباشه باز میشه با دل به آسمون هفتم سفر کرد و با آرامشی باورنکردنی برگشت.. اونجاست که زمین با همه ی خاکی بودنش میشه بهشت
اهورا: دیگه چیا بلدی دخترم؟
با صدای اهورا به خودم میام و دست به چادرم میکشم.. میخندم و میگم: یه لحظه غرق افکارم شدم.. همینا دیگه.. تموم شد
اهورا: یعنی همه ی هنرت تسبیح درست کردنه؟؟
میخندم و میگم: نه آقــــا.. دست و پا شکسته آشپزی و گلدوی و خیاطی هم بلدم
اهورا: نه بابا.. پس واجب شد خودم بیام بگیرمت.. مزنه ی سکه چنده؟
با لبخند کمرنگی نگاش میکنم و میگم: باز که داری پسر بد میشی
چشمکی میزنم و میگم: شیطنت موقوف.. سکه هم گرونه پس حالا حالاها نباید به فکر ازدواج بیفتی.. بزرگ شدی خودم واست آستین بالا میزنم
با بدجنسی ابرو بالا میندازم و نگاش میکنم
اهورا:تو؟.. عمرا
از خنده غش میکنم
-بابا من سلیقه ام خوبه ها
اهورا: نمیخوام.. از اون جور دخترا دوست ندارم
-از کدوما
با غرور میگه: سلیقه ی من تک وخاصه
-باشه آقاهه.. خودت برو زن بگیر.. فقط خواهشا حالا به فکرش نیفت.. گناه دارن دخترای مردم
ماشینو نگه میداره و با نیشخند میگه: خدا از دلتون بشنوه.. پیاده شو
سر می چرخونم که میبینم رسیدیم
با صدای بلند شدن زنگ گوشیش سر میچرخونم که میبینم اخماش به شدت رفته تو هم.. بی حوصله جواب میده
با دست اشاره میکنم که دارم پیاده میشم... سر تکون میده و منم پیاده میشم
اونم در ماشین رو باز میکنه و پیاده میشه
صداشو میشنوم که غره: من کارخونه رو یه هفته سپردم به اون بی شرف.. به من زنگ نزن.. اه
...
اهورا:جلسه رو الان به من میگی؟
..
اهورا: باشه بابا.. بحث نکن با من.. حوصله ندارم
بدون خداحافظی عصبی قطع میکنه و کلافه دستی به موهاش میکشه
مردد میگم: میخوای تو بری.. من خرید کنم؟.. بعد هم بیارم بدم به نگهبانه؟؟
عصبی بهم نگاه میکنه و نفس نفس میزنه
اهورا: میتونی؟.. دیرت نمیشه؟
-نه بابا.. کلی این وسط بیکارم.. یه جا تدریس دارم تا اون موقع یه ساعتی فرصت دارم.. خریداتو تحویل نگهبانه میدم میرم.. فقط بگو چی بخرم؟
اهورا: هرچی دستت اومد بخر.. ماشینمم دستت باشه.. فقط بپا نپوکونی خودتو
اخمام میره تو هم ولی اون ادامه میده: خریدا رو بده به نگهبان.. ماشینو ببر با خودت... امشب ساتیار پیش منه صبج باهاش میام
با دهن باز نگاش میکنم که یه ابروشو میده بالا
-من نمیتونم... ماشینتو خودت ببر.. میترسم تنهایی
اهورا: برو بابا.. خنگ خدا
در ماشینو میبنده و بی توجه به من میره اون طرف خیابون
مستاصل به ماشین نگاه میکنم که تو همین لحظه سوار یه ماشین میشه و میره
زیرلبی مینالم: من تنهایی جرات ندارم بشینم پشت ماشین
صدای زنگ گوشیم بلند میشه.. گوشی رو از کیفم خارج میکنم که با دیدن اسم اهورا لبخندی رو لبم میاد.. سریع میزنم رو دکمه برقراری تماس و میخوام بگم ماشینتو نمیتونم ببرم که قبل از اینکه حرفی بزنم میگه: خسیس بازی در نیار زیاد بخر... شب مهمون دارم.. کارت بانکمم تو داشبورده.. رمزشم 1881.. بای
-اهو.........
بی توجه به من قطع میکنه.. خیره میشم به گوشیم و می غرم: ببین منو وادار به چه کارایی میکنی
یه نگاه به ماشینش میندازم زیرلبی زمزمه میکنم: اگه بکوبونمش به جایی که همه ی دار و ندارمم بفروشم پول یک هزارمش نمیشه
شونه ای بالا میندازم و در آخر تصمیم میگیرم که بعد از خرید ماشینش رو هم تحویل نگهبان بدم
-اگه بتونم سالم برسونم دسته نگهبانه هنر کردم
یاد حرفش میفتم که گفت کارتش رو بردارم... گوشه ی لبمو گاز میگیرم.. ترجیح میبرم دست نبرم به وسایلای شخصیش بعد با خودش حساب میکنم
نفس عمیقی میکشم و با گفتن خدایا به امید تو حرکت میکنم
*******
-زیاد نخور پرند
با نیش باز یه مشت از پاستیلا و شکلاتایی که اهورا واسش فرستاده برمیداره و میگه: باشه
با اخم نگاش میکنم که نیشش رو بازتر میکنه و تندی از اتاق میپره بیرون.. پوفی میکشم و کتاب و دفتراشو میذارم تو کیفش.. یه دور هم برنامه ی فرداشو چک میکنم و وقتی خیالم از بابتش راحت میشه میشینم رو درس خودم.. چرکنویسای اهورا رو به همراه اون سه صفحه جزوه ای که ازش گرفتم در میارم و یه نگاه سرسری بهشون میندازم و در نهایت مشغول نوشتن میشم.. همینجور که مشغول نوشتنم تو ذهنم برنامه میریزم که امشب چند دست لباسای باقی مونده رو هم مروارید دوزی کنم تا فردا پیمانو بفرستم تحویلشون بده یه سری لباس دیگه بگیره واسم
صدای زنگ گوشیم منو به خودم میاره... دست از نوشتن میکشم و گوشیمو میبینم
با دیدن اسم اهورا لبخندی میزنم و دکمه ی برقراری تماس رو فشار میدم
میخوام سلام کنم که میگه: چقدر شد بچه؟
میخندم که با مکث میگه: به من اس میاد وقتی از حسابم پول کم میشه
با خنده میگم: سلام آقـــــــا... قابل نداره
اهورا: چرا از کارت من نکشیدی؟
-خودت که نبودی حس خوبی نداشتم... اینجوری بهتره
اهورا: جمع کن ببینم فنچول
....
اهورا:واسه من دست به جیب شده
-میگیرم ازت بابا
اهورا: چقدر شد؟.. الان لپ تاپ جلومه واریز کنم
-عجله ای نیستا
اهورا: زود باش.. کار دارم
آروم قیمتو زمزمه میکنم که میگه: اکی... جزوه م هم خوش خط مینویسی فردا میاری تحویلم میدی جوجک
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم یه بای تحویلم میده و تماسو قطع میکنه
با لبخند گوشی رو جلوی صورتم میگیرم و زمزمه میکنم: باشه پسرک شیطون
******
تندی از ماشین پیاده میشم و قدمامو تند میکنم تا زودتر به کلاسم برسم... این استاد از اون استاداست که حضور به موقع در کلاس براش خیلی مهمه.. محاله بعد از ورودش کسی رو راه بده
هنوز به در دانشگاه نرسیدم که با کشیده شدن چادرم از حرکت وایمیستم... متعجب به عقب میچرخم که اهورا رو میبینم
نگم به سمت دستش کشیده میشه که چنگ زده به چادرم.. تو این چند روز اخیر یه خورده سرم شلوغ بود و برخوردمون به همون سلام و علیک تو کلاس خلاصه میشد و الان دقیقا نمیدونم چی شده
حیرت زده سلام میکنم و میگم: چیزی شده؟؟
چادرمو ول میکنه و میگه: کجا با این عجله؟
با دست به دانشگه اشاره میکنم و میگم: کلاس دیگه.. خودتم که داری
اهورا: تشکیل نمیشه
با ذوق میگم: جدا؟
کج خندی میزنه و دست به جیب سرشو تکون میده
نفسی از سر آسودگی میکشم که ابرویی بالا میده و میگه: این کی بود باهاش اومدی امروز؟
متعجب از سوال بی موقعش شونه ای بالا میندازم و میگم: راننده بود دیگه مگه باید بشناسمش.. خواب موندم اتوبوسو ازدست دادم مجبور شدم شخصی سوار شم.. بعضی وقتا که اتوبوس و تاکسی گیر نمیاد سوار ماشینای شخصی میشم
اخماش به شدت میره تو هم و ابرو بالا میده و خیره تو چشمام می غره: تو بیخود میکنی
با چشمای از حدقه در اومده نگاش میکنم
با دیدن حالتم مکثی میکنه ولی انگار طاقت نمیاره که با خشونت میچرخه سمتمو عصبی میگه: تو غلط میکنی شخصی سوار میشی دختره ی احمق
با همه ی حیرتم میگم: بابا حواسم هست... از اون سر شهر که نمیتونم پیاده بیام
اهورا: فک کردی اینجا شهرستان کوچیکه؟
سرمو میندازم پایین که عصبی ادامه میده:یکی خفتت کنه چه گهی میخوای بخوری؟.. سرتو بندازی پایین زار بزنی؟
...
اهورا: دختر هم اینقدر ابله
...
اهورا: با آژانس بیا.. زودتر راه بیفت.. به من زنگ بزن... به پیمان بگو یه غلطی کنه اما سوار هر ماشینی نشو
قدرشناسانه نگاش میکنم و میگم: چشم.... سعیمو میکنم سوار نشم.. راضی شدی؟؟
انگار حسابی اعصابشو به هم ریختم دستی تکون میده و میگه : سعیتو بذار دمه کوزه آبشو بخور.. من حوصله ندارم باز دسمالیت کنن جنابعالی هم گریه کنی و نفس کم بیاری
خجالت زده نگامو ازش میگیرم
اهورا: تازه این بهترین حالتشه
زیرلبی می غرم: سوار نمیشم.. خواهشا بازترش نکن
اهورا: بازترش میکنم اصلا.. ببینم میخوای چیکار کنی
گوشه ی لبمو گاز میگیرم که با غر میگه :فقط همینم مونده که جسد تیکه پارتو ببینم
خندم میگیره
با ته صدایی از خنده میگم: سوار نمیشم دیگه.. غر نزن.. باشه؟؟
اهورا: غر بزنم چی میشه؟؟
- هیچی.. غر بزن اصلا
اهورا: جدیدا لحن توام دستوری شده انگار.. پررو شدی.. باید دمتو چید
با نیش باز نگاش میکنم و پلک میزنم
اهورا: امروز خیلی زشت شدی
غش غش میخندم
اهورا: کی واست رژ گونه زد؟
یهو نیشم بسته میشه ولی اون با ابرو به گونه هام اشاره میکنه میگه: میگم دم در آوردی میگی نه؟
یاد صبح میفتم که مامان و پرند افتادن به جونم
طلبکار نگام میکنه که با لبخند خجولی مسیر نگامو تغییر میدم: به اندازه ی کافی اون لپ و صورت گردت از مقنعه میزنه بیرون... لازم نکرده رژ گونه هم بزنی.
دست میکشم به گونه هام ولی اون همچنان ادامه میده: قرتی شدی جدیدا.. کتک میخوای؟
سر به زیر زمزمه میکنم: تقصیر مامانه
به اهورا نگاه میکنم و ادامه میدم: من بهش میگم دیرم شده مامانم میگه رنگت پریده... آخر هم به زور خودش برام زد.. پرند هم میخواست رژ بیاره که فرار کردم از دستشون
باز دست میکشم به گونه هام که چپکی نگام میکنه میگه: دست نزن پخش میشه
سرشو تکون میده و زیرلبی می غره: این گاگول کیه گیر من افتاد؟
میخندم و میگم: من بدون رژ گونه ام خوشگلم
با بدجنسی نگام میکنه میگه: شبیه کسی هستی که بی افش خفتش کرده و از خجالت شبیه سیب قرمز شده
از شدت شرم نگامو به پایین میدوزم و اون با شیطنت سرشو میاره نزدیک ترو میگه: چیکارت کرده شیطون؟
یهو ساکت میشه ... هر چی منتظر میمونم که حرفی بزنه چیزی نمیشنوم
سرمو بالا میارم که میبینم اخم کرده
-چیزی شده؟؟
اهورا: جرش میدم
لحنش جدی تر میشه و ادامه میده: کسی دست بهت بزنه جرش میدم
خشکم میزنه.. مات و مبهوت زل میزنم بهش
با مکثی نسبتا طولانی میگه: کجا میری؟
با این حرفش به خودم میامو نگامو از چشماش میگیرم
زیرلبی میگم: خونه
رو پاشنه ی پا می چرخه میگه: راه بیفت
ناخودگاه میگم: کجا؟
رنگ نگاهش تغییر میکنه و با شیطنت نهفته ای میگه: کافی شاپ
با دهن باز نگاش میکنم که میاد سمتمو میگه: دوست دارم باهات برم کافی شاپ.. حرفیه؟؟
ناباورانه دستی به سرم میکشم که با اخم ریزی میگه: زود باش پیوند.. گیج بازی در نیار باز
پلک میزنم و متعجب میگم: کافی شاپ؟؟... با من؟
اهورا: یادت که نرفته قرار بود یه بستنی بزنیم تو رگ؟؟
مبهم نگاش میکنم که چادرمو میکشه و میگه: کار نکش زیاد از اون مغزت آکبندت .. راه بیفت ببینم
متفکر باهاش همراه میشم
گیج میگم: اما آخه... من یادم نیست
با رسیدن به ماشین بدون اینکه جوابمو بده می غره: سوار شو
بیخیال فکر کردن میشم و دستم میره سمت دستگیره ی در که یهو یاد اون روز میفتم که اون دختر ماشینش رو خط انداخت
لبخند محوی رو لبم میشینه... عجب مغزی داره این پسر... هنوز بستنی رو یادشه
ماشین رو روشن میکنه و میگه: بپر بالا
لبخندم عمیق تر میشه و در رو باز میکنم.. با سوار شدن من، طبق معمول قبل از اینکه در رو ببندم ماشین رو راه میندازه و داد منو در میاره



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره