تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و هفتم
*****
با آوردن سفارشا تشکر میکنم و منتظر اهورا میشم که رفته دستشو بشوره
بی هدف سر میچرخونم و نگاهی به دور و بر میندازم که چشمم میفته به یه دختر تنها
میخوام نگام رو ازش بگیرم که یهو نیشش باز میشه و چشماش برق میزنه
با کنجکاوی ابرویی بالا میندازم و مسیر نگاش رو دنبال میکنم که میرسم به پسری که به سمت میز دختر حرکت میکنه.. نگاه پر محبت پسر و لبخندای عمیق دختر گویای خیلی چیزاست
لبخند محوی رو لبام میشینه... پسر با رسیدن به میز موردنظر دو شاخه گل رزی که تو دستشه رو به سمت دختر میگیره
ناخودآگاه دستمو میزنم زیر چونمو با لذت نگاشون میکنم
لبخندای دختر چقدر قشنگ به نظر میان.. معلومه با همه ی وجودش خوشحاله
اهورا: صد دقعه گفتم نیشتو ببند بعد زل بزن به این و اون
با صدای اهورا به خودم میام و لبخندم محو میشه.. آروم سر می چرخونم سمتش که ضرب آرومی رو میز میزنه و میگه: زیادی لب و دهنت خارج از کنترله
با شیطنت خیره میشه به لبام و ادامه میده: دست خودت نی
اخمام میره تو هم.. نگام رو ازش میگیرم و یه قاشق از بستنیمو برمیدارم و میگم: بخور آب میشه
ولی همچنان سنگینیه نگاش رو روی خودم
کلافه نگاش میکنم که میبینم با نگاه مرموزش بهم خیره شده
لب و لوچه ام آویزون میشه
-چرا اینجوی نگام میکنی؟
جوابمو نمیده و کامل تکیه شو میده به صندلی
میغرم: یه بستنی مهمونم کردیا.. یه کار میکنی از گلوم پایین نره
ابرو بالا میده: بعضی وقتا قیافت بامزه میشه.. مثه الان
یه خورده معذب میشم
با لبخند زورکی بستنی رو میذارم تو دهنم که میگه: از اون پسر میز بغلی خوشت اومده؟
با شنیدن این حرف بستنی میپره تو گلوم و به سرفه میفتم
خندش میگیره.. چپ چپ نگاش میکنم و همینکه سرفه ام تموم شد سریع میگم: دیوونه شدی؟؟.. یعنی چی این حرف؟؟
یکم رو میز خم میشه و خمار میگه: نمیدونم.. نظر تو چیه؟
یه نگاه به میز بغلی میندازه و ابروش میره بالا
بعد هم معنی دار نگاشو میچرخونه سمت من
اهورا: پسره رو دوست داری یا لاو ترکوندنشونو؟
چشم غره ای بهش میرم و با تاسف سرمو براش تکون میدم
-آقای منحرف من فقط جذب نگاه قشنگشون شدم.. عشقشون توجه مو جلب کرد
دوباره یه قاشق از بستنیمو میخورم
نگاش پر از تمسخر میشه و با پوزخند میگه: عشقشونو تو چه جوری دیدی؟
شونه ای بالا میندازم و میگم: به سادگی.. از نگاه پر از محبت پسر.. از لبخندای واقعیه دختر
اهورا: اینجور موقع ها که یکی چرت و پرت میگه ما پسرا میگیم...
نیشخندی تحویلم میده و میگه: بی ادبیه.. معذب میشی.. ولش کن
از دست این بشر
یه قاشق دیگه از بستنی رو برمیدارم و میخوام ببرم نزدیک دهنم که دوباره میگه: نگاه من به تو چطوره؟
دستم وسط راه خشک میشه و چشمام از حدقه میزنه بیرون ولی اون با نیشخند زل زده تو چشمام
قاشق رو برمیگردونم تو ظرف بستنی
نفس لرزونی میکشم و آروم زمزمه میکنم: چه ربطی داره؟
خیره تو چشمام نگاه میکنه که حس میکنم قلبم داره میاد تو دهنم
یهو پقی میزنه زیر خنده
غش غش میخنده.. گبج نگاش میکنم... تا حالا ندیده بودم اینجوری بخنده اونم تو یه مکان عمومی
از خجالت سرخ میشم و آرومتر از قبل زمزمه میکنم: خوبی تو؟؟
با خنده میگه: چشاتو گرد نکن.. مثه خنگولا هم به من زل نزن
سرمو میندازم پایین که با ته صدایی از خنده میگه: اون بستنیت هم از مقنعه ات پاک کن
لبخند خجولی میزنم و مقنعه امو پاک میکنم
اهورا: چرا هول کردی فنچول؟
تک سرفه ای میکنم و سعی میکنم آروم باشم
قیافه ی خانومانه ای به خودم میگیرم و میگم: هول نکردم
گوشه ی لبمو گاز میگیرم و با مکث ادامه میدم: فقط یه خورده از سوالت جا خوردم
بازم با نیشخند زل میزنه بهم که معذب میشم
اهورا: تو خوبی
-اوهوم
تک خنده ای تحویلم میده
میخوام بستنیمو بخورم که میگه: نپرسیدم خوبی یا نه... گفتم تو خوبی.. خوشم میاد ازت
همه ی وجودم پر میشه از یه حس مبهم
اهورا: باهات حال میکنم
با ته صدایی که از هنجرم ام در میاد میگم: لطف داری
به لبام خیره میشه که معذب چشم به میز میدوزم و بستنیمو میخورم
سعی میکنم حرفو عوض کنم واسه همینم میگم: خوشمزه ست
اهورا : سنتی دوست داری؟
یهو مکان و زمانو از یاد میبرم و با ذوق میگم: عاشقشم
با لحن وسوسه انگیزی میگه: دیگه چیا دوست داری؟
و زل میزنه تو چشمام
بی حواس میگم: شیرموز بستنی هم خوشمزه هست.. شیر قهوه هم دوست دارم.. هوم... کیک شکلاتی هم خیلی خوبه
اهورا: کلا با خوردنیا حال میکنی انگار..از همه نوعش
میخندم
گوشه ی لبش میره بالا
اهورا: منم خیلی چیزا دوست دارم بخورم الان.. اما خب........
با یه حالت خاص به میز دختر و پسر نگاه میکنه
مبهم نگاش میکنم.. خب اگه از اون چیز میزایی که اونا میخورن دلش میخواد چرا سفارش نمیده... یه نگاه به میزشون میندازم و میگم: -خب هر چی دوست داری سفارس بده
تو سکوت زل میزنه به من و لب میزنه: خنگول
...
اهورا: سفارشه منو اینجا تامین نمیکنه
متفکر نگاش میکنم که میگه: از عشق بگو برام.. عشق هم دوست داری؟؟
باز نگاش مرموز میشه
متعجب از پیش کشیدن این بحث زمزمه میکنم: عشق؟؟
منتظر نگام میکنه اما من هیچ تمایلی برای شروع این بحث در خودم نمیبینم
آروم بلند میشم و میگم: میشه بریم؟؟
با جدیت میگه: کافی شاپ نمیرن یه چیزی بخورن د برو که رفتیم.. میشینن تو یه جای دنج.. حرف میزنند
تکیه میده به صندلی و نگاش عادی میشه
اهورا: یه پای خنگیت بذارم یا لوس بازی؟؟
نفس لرزونی میکشم و بی حرف میشینم
اهورا: تا حالا با پسری اومدی کافی شاپ؟
مشت شدن دستامو به چنگ کشیدن چادرم هم آرومم نمیکنه
اهورا: باشه خودم میارمت.. بغض نکن حالا
...
اهورا: جوجوی شکمو
لبخند خسته ای میشینه رو لبام... حرفی واسه گفتن ندارم.. روی میز خطوط فرضی میکشم
منو رو برمیداره و میگه: فک کنم باید یه چیز باحاله دیگه سفارش بدم
...
اهورا: هوم... توام باید کمکم کنی
لبخند خسته ام یه خورده جون میگیره و آروم میگم: با کیک شکلاتی موافقی؟
پلک میزنم و منتظر نگاش میکنم که ضربه ای به منو میزنه و میگه: نوچ.. شکلاتی نه
اخم ریزی میشیه رو پیشونیم
اهورا: یه چیز دیگه.. زود تند سریع
متفکر نگاش میکنم که چی سفارش بدم که مهربون منو رو باز میکنه و میگیره جلوم
منو رو از دستش میگیرم و نگاه میکنم و در نهایت با دیدن اسم بستنی آتشین ذوق زده میگم: پس باز بستنی
...
نگام رو از منو میگیرم و ادامه میدم: اونم از نوع آتشینش
ابرو بالا میندازه که میخندم
-آتیش داره یعنی؟؟
اهورا: پنبه رو الکل میزنند آتیش میگیره.. اینم ذوق داره .. مگه میخوای اونو بخوری؟
-خب باشه.. هیجان انگیزه.. نیس؟؟
با نیش باز پلک میزنم و ادامه میدم: دلم میخواد ببینم
یکم نگام میکنه و در نهایت سفارش میده
گارسون که میخواد بره دوباره میگه: جناب؟
گارسون برمیگرده
اهورا: کیک شکلاتی هم اضافه کن
گارسون: چشم
نگاش رو از گارسون میگیره و خم میشه سمت من و میگه: امشب شام نمیخوری. شیرفهمه؟؟
میخندم و میگم: قول میدم
با تک خنده ای تکیه میده به صندلی و میگه: جوج خر من
از دست بی پروایی و بی خیالیه این پسر
سرمو میچرخونم که دوباره چشمم میفته به دختر و پسر میز کناری
پسر کادویی رو به سمت دختر گرفته و دختر با عشق نگاش میکنه
برق چشماش از همین جا هم معلومه
اهورا: چشات یه جا دیگه ست باز
خندم میگیره از کار این پسر
اهورا: نیشتو واسه من وا کردی؟؟
برمیگرم سمتش که با منو میزنه رو لبمو میگه: میگم نخند چرا حالیت نمیشه تو
ناخواسته میگم: ببخشید. حواسم نبود
که با تموم شدن حرفم خودم هم حیرت میکنم
اهورا: من خیلی غیرتی ام.. خنده واسه زن جماعت ممنوعه.. شنفتی ضعیفه؟
از حرفش به خنده میفتم ولی اون عمیق نگام میکنه
خندم کم کم جاشو با لبخند محوی عوض مینه
ضربی رو میز میزنه و میگه: اون میزو آدماشو دوست داری انگار
نفس عمیقی میکشم ومیگم: نه... حرف سر دوست داشتن نیست
ابرویی بالا میندازه
آهی میکشم و ادامه میدم: بعضی از نگاه ها..بعضی از لبخندا.. بعضی از عشق ها و حتی بعضی از آدما حرفای زیادی واسه گفتن دارن
میخندم و نگام رو به میز میدوزم
-مثه دنیای دختر و پسری که فاصله شون از ما در حد چند میزه ولی اونقدر غرق هم هستن که هیچکس و هیچ چیز رو نمیبینند... نگاشون کن.. دوست داشتن تو نگاشون بیداد میکنه...فارغ از همه ی دنیا.. زل زدن تو نگاه هم.. ولی بیشتر از خیلیای دیگه با زبون بی زبونی با هم حرف زدن.. این خیلی قشنگه که هیچکس به جز خودشون نمیتونه حرف نگاشونو بفهمه
اهورا:اسلام چی شد پس.. نکنه فک کردی اینا همه زن و شوهرن.. ارواح خاک عمه شون؟
ابرویی بالا میندازم و نگاش میکنم
-هر چیزی بستگی به ظرفیت آدما داره.. هر کسی ممکنه اشتباه کنه.. تو عشق هم همیشه اشتباهاتی بوده و هست ولی هر عشق پاکی قابل ستایشه.. هر عشقی که با هوس آلوده نشه قابل تقدیره... میشه عاشق بود و حد و مرز رو هم شناخت.. میشه عاشقی کرد و خط قرمزا رو رد نکرد... مشکلش چیه؟
اهورا: پس عاشقیو دوست داری
نامفهوم زمزمه میکنم: اوهوم.. عشق خوبه.. خیلی زیاد
چشمک میزنه و میگه: نمیاد بهت این حرفا.. از کی تا حالا توام قرتی بازی در میاری؟؟
-عاشق شدن که قرتی بازی نیست.. گرچه هر کس برداشتهای خودش رو داره از عشق و زندگی ولی من یه عنوان یه دختر معتقدم عشق یعنی بی منت محبت کنی و بی چشمداشت محبت ببینی
اهورا: عشق یه چیزیه تو مایه های کشک
با لبخند شونه ای بالا میندازم و هیچی نمیگم که با ابرو به میز اون دختر و پسر اشاره میکنه و میگه: این نگاه ها.. این حرفا .. این کادوها همه یا واسه خر کردنه یا واسه تیغیدن و سواستفاده
نگاه آرومه منو که میبینه با کج خند ادامه میده:یه حالی ام از طرف بردن.. البته احتماله اختلالاته هورمونی که توهم بزنی و حرف از عاشقی هم بشه هست
ساکت نگاش میکنم که با مکث ادامه میده: من دوست داشتنو قبول دارم اما عشق...
خمار نگام میکنه و با پوزخند میگه: مزخرفه جوجو
آهی میکشم و میگم: هوم.. دوست داشتن خیلی خوبه.. آرامش هست.. محبت هست اما عشق....
غمگین میگم: یه چیز دیگه ست.. میسوزونه.. زجرت میده..درد میکشی اما حتی برای یه لحظه هم پشیمون نمیشی که اگه شدی درنگ نکن که آدم عاشق شدن نبودی
خیره تو نگاه آشناش زمزمه میکنم:درسته بعصی وقتا شیره ی وجودتو میمکه و زمینت میزنه ولی خیلی شیرین تر از دوست داشتنه.. چون سخت به دست میاد ارزشمنده
حرف نگاشو نمیتونم بخونم
سکوتشو که میبینم ادامه میدم: کافیه حسش کنی اونجاست که میفهمی مزخرف نیست
یه جوری نگام میکنه
-باور کن.. فقط همونقدر که عاشق باشی....
مکث میکنم و دردمند زمزمه میکنم: همونقدر هم عذاب میکشی
ساکت میشم.. پوفی میکشه و در نهایت میگه: باشه بابا.. تو عاشق شو.. آه و ناله نکن واسه من
لبخند کمرنگی میزنم
اهورا: میخوای منم مثه اون پسره بیام تو دهنت زر زر کنم؟
از لحن شیطونش باز حال و هوام تغییر میکنه
جدی میگه: تعارف نکن
طاقت نمیارم و پرمحبت میگم: خیلی بیشتر از اون چیزی که فک میکردم بچه ای
با تمسخر نگام میکنه و میگه: د اگه بخوام بزرگ شم که دیگه حوصله ی تو رو ندارم.. باید به من بخوری یا نه
چشم غره ای نثارش میکنم که از رو نمیره و برام ابرو بالا میندازه
اهورا: فنچول.. خنگول.. گاگول.. بازم بگم؟
خندم میگیره... خداییش اصلا بیشتر بهش میخوره هم سن همون مهرتاش باشه
با خنده میگم: بابا اینقدر صفتای خوب خوب بهم نچسبون
اهورا: بخاطر توئه همه ی اینا
-نمیخوام.. واسه خودت
اهورا: دیگه چه خبر
با نیش باز میگم: سلامتی
اهورا: پس گفتی عشق دوست داری؟
نمیدونم چه اصراری داره به دونستنش اما سولشو بی جواب نمیذارم و میگم: کیه که از محبت فراری باشه.. هر چیزی به وقتش و به حدش خوبه
سرشو آروم تکون میده و با چشمای باریک شده میگه: عاشق کسی ام هستی حالا
...
اهورا: با اجازه ی من البته
بی توجه به حرفش لبخند کمرنگی تحویلش میدم و میگم: چی میکشن از دست تو دخترای مردم
اهورا: دخترای مردم حاضرن بمیرن که جای تو باشن
میخندم که چشمکی میزنه و میگه: حالشو ببر
گارسون که سفارسو میاره
نگاش رنگ غریبی به خودش میگیره و با لحن خاصی میگه : آتیشش نسوزونه تو رو جوجو
میخندم و دستمو سمت کیک شکلاتی دراز میکنم
-اول کیک
با پوخند به بستنی اشاره میکنه و میگه: خاموش میشه آتیشش.. مثه عشقای امروزی
دستم وسط راه از حرکت وایمیسته
زهرخندی میزنم و میگم: عشقی که عشق باشه آتیش زیر خاکسسترش همیشه روشنه.. حتی اگه همه ی کائنات عالم هم دست به دست هم بدنو خودت هم با همه ی وجودت اصرار به خاموشی داشته باشی باز از یاد نمیره
همه ی اشتهامو از دست میدم و بی میل یه خورده از کیک برمیدارم و میذارم تو دهنم
نگاش به منه دوباره دستم میره سمت کیک و سعی میکنم فقط به حال فک کنم
یه خورده دیگه از کیک برمیدارم که دستشو دراز میکنه و چنگالو از دستم میگیره
متعجب نگاش میکنم
با مکث چنگال رو سمت دهنش میبره و کیک رو می خوره
چشمام گرد میشه
اما اون بی توجه به حالتم میگه: حالیشون نمیشه دو تا چنگال بذارن
سرمو میندازم پایینو بی حرف با انگشتام بازی میکنم که یهو یه قاچ کوچیک از کیک رو میگیره جلو دهنم
خجالت زده دستمو میارم بالا و بی حواس میگم: ممنون.. من بستنی میخورم
اخماش میره تو هم و جدی میگه: این حرکتت خیلی زشته
گوشه ی لبمو گاز میگیرم که می غره: من عادت ندارم کیک بذارم تو دهن دخترا
نفس لرزونی میکشم که بدون نگاه کردن به من کیک رو میاره نزدیک تر و میگه: بخور
مستاصل نگاش میکنمو در نهایت دستمو میارم بالا که چنگال رو ازش بگیرم که کیک رو میزنه به لبم
نگام میکنه
آروم میگه: بخورش
ناخودآگاه خیره تو نگاهش دهنمو باز میکنم و کیکو میذاره تو دهنم
آروم کیکو میخورم که لبخند کمرنگی میزنه و عمیق نگام میکنه
اهورا: لبات شکلاتی شده
با این حرفش دستپاچه نگامو ازش میگیرم
با دستمال لبامو پاک میکنم و نفس عمیقی میکشم
سعی میکنم یه لبخند تصنعی ببنشونم رو لبام
آروم زمزمه میکنم: فک کنم سیر شدم
بی توجه به حرف من میگه: اگه عاشقت اینجا بود یه جور دیگه تمیزش میکرد.. نه؟
دستم مشت میشه و ناخودآگاه میاد رو میز
آروم مینالم: اهورا
...
با لحن دردمندی زمزمه میکنم: اهورا
..
دردمندتر از قبل می غرم باز: اهورا
اهورا: زهرمار... گریه کنی من میدونم و تو
به سختی فقط میگم: تمومش کن
اهورا: چرا مشت کردی انگشتاتو
دستشو میاره رو دستم که سریع دستمو میکشم کنار و ملتمسانه میگم: ادامه نده.. باشه؟؟
دستمو میبرم زیر میز و سعی میکنم آروم باشم
اهورا: بعضی کارت بدجور رو اعصابمه.. حیف که..............
سرشو میاره جلوتر و با حفظ جدیتش ادمه میده: جوجوی خودمی
دوباره تکیه شو میده به صندلی و با سر شاره میکنه به بستنیم
اهورا: بخور بستنیتو
با تموم شدن حرفش بقیه کیک رو میذاره تو دهنش
سکوت میکنم مثه همیشه
« یکی از راههای تحمل ِزندگی، پناه بردن به سکوته..گرچه هر سکوتی، سرشار از ناگفته ها نیست، بعضی وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته هاست.»
زهرخندی میزنم و یه قاشق از بستنیم برمیدارم
با همه ی وجودم سعی میکنم بغض نکنم و در نهایت بی توجه به خیلی چیزا خودمو با ظرف بسیتنیم مشغول میکنم
*********
&&اهورا&&
لیوانو به لبش نزدیک میکنه و میخواد بره سمت بچه ها
دختر: اهوراخان
که با شنیدن صدای دختر مکث میکنه و با تعلل به عقب می چرخه
دختر با لبای خندون میگه: دوری از خانومت.. با ما باش
ابرویی بالا میندازه و نگاه دختر رو دنبال میکنه و میرسه به لیدا
نگاهش پر میشه از خباثت
دختر: دلمون تنگتونه جناب
با کج خنده ای کامل به سمتشون برمیگرده
با لحن مرموزی دختر رو مورد خطاب قرار میده
-هستم در خدمتتون
دختر با قر و غمزه میگه : خدمت از ماست
سر تا پای دختر رو از نظر میگذرونه و یه دستش رو تو جیبش فرو میکنه
بی توجه به لیدا به دختر نزدیک میشه و میگه: اسمت؟
چشماشو جمع میکنه که یادش بیاد ولی دختر میگه: همه هوش و حواستو لیدا برده اهوراخان؟.. من شادی هستم.. دوست صمیمیه لیدا
سرشو تکون میده و خمار میگه: خوشبختم خانم شادی.. دوست صمیمیه
با مسخرگی ادامه میده: لـــــیدا
با همون ژست قبلی و نگاهی پر از تمسخر ابرویی بالا میده و زل میزنه به لیدا و در نهایت کج خندی حواله ش میکنه
عصبانیت لیدا رو به خوبی احساس میکنه
شادی: راستش دیدم لیدا سمتت نیومد.. فکر کردم چه خوبه اگه قهری ام هست ما آشتی تون بدیم
دست به جیب ابرویی بالا میندازه و نگاه گذرایی به جمع دوستاشون میندازه
شادی: آخه لیدا واقعا دوستت داره.. اهوراجون به ظاهر سردش نگاه نکن

قدمی به لیدا نزدیک میشه و با بدجنسی میگه: چرا سمتم نمیای عزیزم؟
با قرار گرفتن در چند قدمیش، سرشو نزدیک صورت لیدا میبره.. لباشو جمع میکنه و آرومتر از قبل میگه: میترسی؟
صدای خنده ی جمع بلند میشه
لیدا با لبخند زورکی میگه: نه عزیزم... دیدم سرت شلوغه خواستم مزاحم نباشم
-چه فهمیده.. چه باشعور.. چه با درک و فهم
خیره تو چشماش ادامه میده: فقط هنوز یاد نگرفتی آخر حرفات رو نکشی؟
لبخند از لبای لیدا پاک میشه
چشمکی حواله اش میکنه و میگه: من که میدونم حالت عادی اینجور حرف نمیزنی
دستشو میاره بالا و نوازش گونه با پشت دست گونه شو لمس میکنه و با تک خنده ای میگه: رعایت کن یکم عزیزم.. صدات بد رو نِرو بقیه ست
صدای شادی رو میشنوه: وای اهوراجون نگو اینجوری..صدای لیدا همینجوری نازدار و قشنگه
پوزخندی رو لباش نمایان میشه... کامل به سمت شادی برمیگرده و میگه: اون که البته.. یه لیدا هست و ناز مختص خودش
سنگینیه نگاه لیدا رو، روی خودش احساس میکنه و مغرورانه چشم تو چشم شادی میگه: اما من اصولا از آدمای طبیعی خوشم میاد

با تموم شدن حرفش ریلکس رو مبل میشینه و با تمسخر چشم میدوزه به لیدا
شادی با خنده ی کوتاهی میگه : اهوراجون من فردا شب یه دور همی دارم.. خیلی شلوغ نیست.. خوشحال میشم به من افتخار بدی و بیای

لیوانو به لبش نزدیک میکنه و خمار میگه: طبیعی
مسیر نگاشو عوض میکنه و با مکث خطاب به شادی میگه:یعنی تو.. ازت خوشم میاد

شادی برای چند لحظه مات میشه و بعد از چند لحظه چشماش می درخشه
گوشه ی لبش کج میشه و خیره تو چشمای شادی ادامه میده: تعریف اهورا نامدار جلوی جمع نصیب هر کسی نمیشه
شادی هیجانزده میگه: لطف داری.. منتظر باشم؟
سمت لیدا برمیگرده و میگه: البته اگه دوست دخترمم دعوت کنی چرا که نه؟
با نیشخند ادامه میده: من بدون دخملم جایی نمیرم
نگرانی رو از چشمای لیدا میخونه و نیشخندش عمق بیشتری به خودش میگیره
صدای شادی دوباره بلند میشه: مگه میشه لیدا نباشه
پا رو پا میندازه و با لذت نگاش رو به چشای پر استرس لیدا میدوزه
شادی با خنده خطاب به لیدا ادامه میده: بهت میگه دخملشی؟... تو که همه تیکه های اهورا رو میگفتی.. این خوشگله رو یادت رفت؟
ابرویی بالا میندازه که باز صدای شادی رو میشنوه
: اهوراجون اصلا بهت نمیاد اینقدر با احساس باشی
بدون اینکه نگاشو از لیدا بگیره ریلکس دهنشو باز میکنه
-احساسمو واسه اهلش خرج میکنم
شادی میخواد حرفی بزنه که نگاشو از نگاه ترسیده لیدا میگیره و خطاب به شادی میگه: و اما محض اطلاعت باید بگم
مکثی میکنه و شمرده شمرده کلماتو به زبون میاره: لیدا.. دوست دختر.. من.. نیست
با گفتن این حرف نگاه دختر و پسرای جمع به سمت لیدا کشیده میشه
خنده از لبای شادی پاک میشه و حیرت زده میگه: یعنی چی؟
-یعنی دخمله من یکی دیگه ست که خب اگه فردا شب پایه باشه منم هستم
شادی به زحمت سر میچرخونه سمت لیدا که از شدت عصبانیت سرخ شده
آب دهنشو قورت میده و نگاش رو از لیدا میگیره و آروم زمزمه میکنه: البته تشریف بیارن.. خوشحال میشم
با کمی مکث محتاطانه میپرسه: شما پس دیگه دوست پسر لیدا نیستی اهوراجون؟
-به نظر میاد با لیدا رفیق فابریکی
شادی سر تکون میده
- پس بذار منم باهات راحت باشم
با مزه کردن مجتویات لیوان ادامه میده: با اینکه این چیزا خصوصیه اما خب میگم تا بدونی.. لیدا بدرد کاری که من میخواستم نمیخوره یا بهتره بگم اونی که من میخوام نیست.. من دنبال کار بلدشم
با تک خنده ای میگه: متوجه ای که؟
شادی با نگرانی باز نگاهی به لیدا میندازه
- منم آدم پر تحملی نیستم
چشمک میزنه و ادامه میده: نشد که بشه
صدای پوزخند لیدا رو میشنوه و گوشه ی لبش کج میشه
لیدا: آره خب.. دوست دختر جذابتم دیدم
متقابلا پوزخندی میزنه و بدون اینکه نگاش کنه میگه: به جذابیتش شک نکن.. فقط بدون اون بدون ناز و عشوه هم دیوونم میکنه
با تک خنده ای به شادی چشم میدوزه و میگه: بقیش که خصوصیه
شادی: لیدا که خیلی جذابه اهوراجون.. نگو اینجوری
میخنده و میگه: خیلی باحالیا.. کمتر باهاش میگشتی شاید.....
چشمک میزنه و در ادامه میگه: بیخیال.. و اما در مورد لیدا خانوم شما.. خوبه اما .....
به خودش اشاره میکنه و میگه: من زیادی توقعم بالاست... یه دختر معمولی مثه لیدا حریف من نی

بلند میشه از رو مبل و میره جلوتر.. خم میشه و خیره تو نگاه شادی میگه: در ضمن تو که باهاش نخوابیدی...... افتضاحه
شونه ای بالا میندازه و با چشمک میگه: البته واسه من... وگرنه قبلا چشم یکی از دوستامو بدجور گرفته بود.. منم از تجربه ی مزخرفم چیزی بهش نگفتم که پشیمون شه.. به کار من که نیومد شاید بدرد رفیقم بخوره.. به هر حال لیدا هم جای پیشرفت داره.. من توقغع زیاد ازش بالا بود.. تقصیر اون که نیست.. درسته؟
شادی که غرق نگاهش شده با بی حواسی سر تکون میده
با کج خندی میگه: خب.. پس فردا شب اگه دخترم پایه بود میام خوشگله

لیوانشو میزنه به لیوانه شادی و بی توجه به لیدا با لبخند از جمع دور میشه

********


موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 09:02 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره