تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و هشتم
*********
خمیازه ای میکشم و نگاه دیگه ای به صفحه ی آخر میندازم .. بالاخره تموم شد
-این چشما هم دیگه چشم نمیشن واسه من.. پدرشون در اومده
پوفی میکشم و از جام بلند میشم... باید شیشه ی عینکمو بدم درست کنن .. از وقتی پرند یه شیشه شو شکونده هی پشت گوش میندازم.. چند دست لباس برمیدارم و میام میشینم.. مرواریدامم میذارم جلوم تا مشغول شم که با احساس لرزش گوشیم متعجب سر می چرخونم
با دیدن شماره ی اهورا قلبم میریزه
زیرلبی زمزمه میکنم: این وقته شب
نکنه اتفاقی افتاده
دستم سمت گوشی میره و سریع جواب میدم: بله؟
اهورا: در چه حالی؟
با شنیدن این حرف نفسی از سر آسودگی میکشم و خندم میگیره با این حال متعجب میگم: سلام آقــــا... من که خوب و خوش و سالمو سلامت و سرحال و قبراقم.. باز ادامه بدم؟
از اونجایی که ساعت از 12 شب هم گذشته سعی میکنم آروم حرف بزنم تا بقیه بیدار نشن
صدای گرفته و بی حوصله ش رو میشنوم
اهورا: زندگیه توام که فقط درس و دنشگاه و خونوادته
میخواستم بپرسم چیزی شده و تو چطوری که با شنیدن صدای گرفتش ترجیح میدم خودش به حرف بیاد.. فقط آروم زمزمه میکنم: آره
اهورا: حوصله سر بره
-خب من دوست دارم اینجوری
اهورا: دلم میسوزه واست
-چرا؟... من که خیلی خوشبختم
اهورا: تو اصلا نمیدونی زندگی یعنی چی؟
با تموم شدن حرفش صدای شکستن گلدون میاد
اهورا: اه.. گندت بزنن.. این زنیکه فقط بلده گلدون بچینه واسه من
نگران میگم: مراقب باش
از این پسره ی سر به هوا بعید نیست پا برهنه اطراف گلدون شکسته شده راه بره
- نره تو پات
نفس عمیق میکشه و می غره: به درک.. حوصله ی حرف زدن ندارم بیخود زنگ زدم بهت.. شب بخیر
-هیـــس... خیلی هم کار درستی کردی
مکث میکنه و میگه: بخوام ادامه بدم با توام دعوام میشه.. فقط تو موندی امروز که پرم به پرش نخورده... پس قطع کن جوج
-عیبی نداره.. فدای سرت.. خودخوری نکن تو
نفس پرحرصی میکشه که سریع میگم: اصلا میدونی چیه منم اعصابم خورده
سکوت میکنه من با اخم ریزی ادامه میدم: با یه عالمه ذوق و شوق رفتم از اینترنت دستور غذا پیدا کردم تا یه غذای جدید و خاص درست کنم ولی از بس بد مزه شد که همه به زور آب قورتش میدادن
با مکث میگه: الان واسه این ناراحتی؟
خیز برمیدارم سمت کیفم و میگم: این یکیشه.. تیکه های پیمان و آبروریزیه اون پرند آبروبر که به دوستام زنگ زد و گفت کم چیزیه؟.. تازه از اون طرفم پام گیر کرد به پایه ی میز و چپه شدم شانس آوردم ضربه مغزی نشدم تا یه ربع چشام تار میدید
با تک خنده ای میگه: از بس خنگولی
چنگ میزنم به کیفم و میکشمش طرف خودم
-نه آقــا.. مثه تو شانس ندارم ظرف بشکنم خودم میفتم میشکنم
هنزفریمو از تو کیفم در میارم و وصل میکنم به گوشیم.. صداش رو میشنوم که میگه: میدونم دوست داشتی جای من باشی اما اشکال نداره آدما همیشه به همه آرزوهاشون نمیرسن
میخندم میگم: خیلی بدجنسی.. الان باید شروع کنی از غم و غصه هات گفتن که من امیدوار شم یه بیچاره تر از منم هست
یهو میگه: من بیچاره ام؟
میخندم و همونجور که دارم به حرفاش گوش میدم لباسا رو برمیدارم و سرگرم میشم که باز میگه: من امروز روز بداخلاقیمه بپا جوجو
یه مروارید سفید برمیدارم و میگم: تو خوش اخلاق و بداخلاقیت خیلی هم فرق نداره
اهورا: تو کدومو دوست داری؟
-اهورا نامدار با همین آفتابی و ابری شدنش اهورا نامداره.. هر جور باشی مهم اینه که اهورا نامدار بمونی.. حالا چی شده بداخلاقی؟.. معلومه تنهایی امشب.. کاش یکی از دوستاتو میبردی پیش خودت از تنهایی در بیای
اهورا: این جور مواقع که سگ میشم کسی نمیاد طرفم.. میدونن به نفعشون نیست
-پس دوست نداری تنهایی رو
اهورا: تنهایی به من حس خوبی میده
با مکث زمزمه میکنه: اما امشب مزخرفه.. خیلی مزخرفه
لبخند میزنم و هیچی نمیگم
اهورا: پات خوبه؟
میخندم میگم: اوهوم.. خوبه
اهورا: چشات هنوزم تاره؟
-نه.. خوبم خدا رو شکر.. پیمان که گیر داده بود نصفه شبی ببرتم درمونگاه.. به زور راضیش کردم که سالمم.. باور نمیکرد
اهورا: قطع کن برو بخواب
-زوده که الان.. دارم مروارید دوزی میکنم
با تک خنده ای ادامه میدم: میخوای منو دک کنی بری چیکار کنی؟
خندش میگیره و با شیطنت میگه: خیلی کارا
-باز گلدون بشکونی پسره بد
اهورا: نه.. سیگار میکشم و وی**سک**ی میخورم تا خوابم ببره
با مکث زمزمه میکنم: آرومت میکنن؟
اهورا: بعضی وقتا
برای چند لحظه دست از کار میکشم و با لبخند میگم: من که بی حوصله باشم و بدخواب بشم قصه های پرندو کش میرم و میخونم
میخندم و آرومتر از قبل زمزم میکنم: به کسی نگو اما معجزه میکنه
اونم میخنده و میگه: پس حسابی قصه بلدی
-اوهوم... چیه دلت قصه خواست؟
آروم میگه: چه دله خوشی داری تو
-دله خوش داشتن هنره آقــا
اهورا: که من ندارم.. من اصولا با هنر حال نمیکنم
میخندم میگم: آره.. تو عاشقه همه کارای بد بدی
اهورا: تو خوب بلدی خودتو بزنی به بیخیالی.. من مثه تو نیستم.. مثه تو قانع و زودباور و دلخوش نیستم
زهرخند میزنمو دوباره یه مروارید برمیدارم میگم: زندگی این جوری راحت تر میگذره
اهورا: واسه من فقط گذروندن زندگی مهم نیست... من میخوام خوش بگذرونم
-نمیگذرونی مگه؟
اورا: همه چیز اولش خوبه... جدیده اما یکم که میگذره دیگه ارض*ام نمیکنه
-تنوع طلبی
اهورا: به شدت.. عاشق هیجانم.. عاشق اتفاقای غیر قابل پیش بینی ام
-میدونم
اهورا: تو هیچی از من نمیدونی
-نه اتفاقا... من خیلی چیزا راجبت میدونم... فک نکنم مشکل تو هیجان باشه
سکوت میکنم که میگه ادامه بده
لبخند محوی میزنم و میگم: مشکل تو اینه که تو تک تک اتفاقایی که اسمشو میذاری هیجان دنباله آرامش میگردی و چون پیداش نمیکنی همیشه کلافه ای.. شاید هم راهو اشتباه میری

اهورا: پوففففففف.. چی میگی بابا
میخندم
اهورا: کسی نمیتونه منو آروم کنه... من بچه هم که بودم بدون لالایی میخوابیدم.. از این سوسول بازیا و آروم شدنا و آرامش دادنا و این مزخرفات خوشم نمیاد
-خیلیا بدون لالایی خوابیدن اما لالایی خوندن رو یاد گرفتن
اهورا: آرام بخش من سه چیزه
بی مکث میگم: پاکت سیگارت که اگه عصبانی باشی و دم دستت نباشه موهاتو چنگ میزنی
اهورا: خوبه.. دقتت بالاست.. دیگه
-فک کنم با م*ش*روب*م رابطه ی خوبی داری چون ارادت خاصی از خودت به لیوان وی*سک*ی*ت نشون میدی
خندش میگیره و میگه: و سومی؟
دلخور میگم: لابد چزوندن من که هر بار حرصم میدی چشمات برق میزنه از خوشی
با صدای بلند میزنه زیر خنده و میگه: پس شد 4 تا
-اون آخری رو هم بالاخره یه روزی کشف میکنم..دیدی خنگول نیستم؟
اهورا: الان ذوق مرگی؟
میخندم اونم میخنده و زمزمه میکنه: دیوونه
-چیه؟.. یه بارم بهت ثابت شد زرنگ و باهوشم میخوای از زیر اعترافش در بری؟.. لطف کن و حرفتو پس بگیر.. بگو پیوند تو زرنگترین و باهوش ترین دختری هستی که میشناسم
غش غش میخنده و میگه: اگه آخریش هم کشف کنی واست یه اسم بهتر میذارم.. فعلا همون خنگول میمونی
با لذت به حرفاش گوش میکنم و تو دلم میگم: خندیدی پسرک شیطون.. خوشحالم که تونستم بخندونمت
با مکث میگه: فک نمیکردم حرف زدن باهات بیشتر از 5 دقیقه طول بکشه.. قابل تحمل تر از بقیه ای
با لبخند به حرفش گوش میدم و چیزی نمیگم که ادامه میده: بهت 50 امتیاز میدم
میخندم و میگم: منم بهت 100 امتیاز میدم که پسر خوبی شدی
اهورا: پسر خوب دوست داری؟
-اگه خوب بودنت به سیگار نکشیدن و ویسکی نخوردنت برسه.. دوست دارم.. دوست ندارم تحلیل رفتنت رو ببینم
اهورا: وقتی بهم ریخته ام.. خوابم نمیبره راهکار بده نه نصیحت
-زنگ بزن واسه من.. من اکثر شبا تا دیروقت بیدارم.. حرف میزنیم تا خوابت ببره
اهورا: روش فکر میکنم
میخندم باز که میگه: کار نداری جوج؟
-نه آقاهه.. خوب بخوابی
اهورا: پس فعلا
-یا علی
با مکث تماسو قطع میکنه.. هنزفری رو از گوشم در میارم و آروم زمزمه میکنم: کاش بیشتر حواسش به خودش باشه
با ناراحتی سری تکون میدمو با ذهنی درگیر خودمو مشغول لباس میکنم
******

با لذت به نم نم بارون نگاه میکنم.. چتر ندارم، عاشق بارونم.. میدونم آخرش هم کارم به بیمارستان میکشه
گوشه ی لبمو گاز میگیرم و آروم زمزمه میکنم: فقط تا ایستگاه
با نیش باز از دانشگاه خارج میشم و راه ایستگاه رو در پیش میگیرم
اهورا: این دختره کیه که مثه گاگولا تو بارون راه افتاده؟
با شنیدن صداش سرجام وایمیستم و می چرخم سمتش
طیق معمول بی سلام
با لبخند میگم: سلام آقــــا.. بارون کجا بود؟.. به این چند قطره نم نمی که از آسمون میاد میگی بارون؟
اهورا: من از دست تو چیکار کنم؟
دهنمو باز میکنم که میگه: نه.. بگو دقیقا من ازدست تو چیکار کنم؟
خندم میگیره میگم: هیچی... توام بیا زیر این نم نما قدم بزن مثه من کیف دنیا رو کن
اهورا: تو این پایتخت با اون همه دود و گوگرد بارونش لطفی نداره.. آها ببخشید
با ادا میگه: نم نم
چپکی نگاش میکنم و میگم: از هیچی که بهتره
قیافش جدی میشه و به ماشینش اشاره میکنه
اهورا: سوار شو اینقد توهم نزن
ناراحت نگاش میکنم که بی حوصله میگه: راه بیفت حوصله ندارم.. زود باش.. یالا
-تا خونه که نمیخوم پیاده برم.. پنج دقیقه ای میرسم یستگاه.. فقط میخوام تا اونجا قدم بزنم.. پیمان نمیذاره خو
اهورا: لازم نکرده
میکشه چادرمو هلم مبده سمت ماشین
اهورا: مریض میشی.. میمیری... بعد بیا و درستش کن
خندم میگیره
اهورا: دیگه خنگول چشم گاوی ندارم که زشتم باشه
هم حرصم در اومده هم خندم گرفته
-مثه پیمان همش غر میزنی
اهورا: هیسسس.. حرف نباشه
به ناچار شونه ای بالا میندازم و باهاش هم قدم میشم ولی واقعا هوای خوبیه.. سوزش نداره
اهورا: ناز نده راه نرو..تند تر
بی توجه به حرفش چشمامو میبندم و با حس قطره های بارون روی پوست صورتم غرق لت میشم که یهو پام گیر میکنه به یه جا و فاصله ای تا مرز افتادن ندارم که بازوم توسط یکی گرفته میشه
چشمامو باز میکنم که می غره: داری عصبیم میکنی.. هوس کتک کردی مثه اینکه
تو این چند قدم باقی مونده منو به شدت دنبال خودش میکشه
-اهورا ول کن باز..........
بی توجه به حرفم در ماشینو باز میکنه و پرتم میکنه تو ماشین.. با اخم در رو محکم میبنده
از پشت شیشه ماشین نگاش میکنم و زیرلبی زمزمه میکنم: خب ببخشید
بدون نیم نگاهی به من پاکت سیگارشو در میاره و سیگارش روشن میکنه
یه خورده که میشینم حوصلم سر میره
شیشه ی ماشینو میارم پایینو یواشکی سرمو میبرم بیرون
وای نم نم بارون کمتر شده.. دلم میخواد پیاده شم
تو همین لحظه سر میچرخونه و منو میبینه
یه لبخند مصنوعی میزنم و سریع سرمو میارم داخل تا عصبی نشه که خندش میگیره
صداش رو میشنوم که میگه: آخه چرا اینقد..
ساکت میشه و سیگارشو پرت میکنه
همینکه سوار میشه نیم نگاهی بهم میندازه و ماشینو روشن میکنه.. پاشو میذاره رو گازو میگه: بعضی وقتا توام بچه میشی
شیشه رو کاملا پایین میکشم و با لبخند میگم: من هر وقت بتونم بچه میشم
اهورا: دخمل من.. جوجوئه خنگ
لبخندم عمیق تر میشه
با لحن خونسرد همیشگیش میگه: سرما بخوری از وسط نصفت میکنم.. میدونی که؟
میخندم و حرفی نمیزنم
اهورا: بعد هم میدم بوش بخورتت
متعجب میگم: بوش؟؟
اهورا: سگ خونه ی مامان و بابامه
به نشونه ی فهمیدن سری تکون میدم و دستمو یه خورده میبرم بیرون و میگم: من گوشتم تلخه.. زور بیخود نزن.. نمیخوره منو
اهورا: کی میخوره پس تو رو؟
بیخیال میخندم و میگم: هیچ جک و جونوری نمیاد طرف من.. پس بیخودی به کشتنم نده که جنازه ام رو دستت باد میکنه
ابرویی بالا میندازه و عمیق نگام میکنه
-چیزی شده؟؟
لحنش جدی میشه و میگه: میخندی؟؟
مبهم نگاش میکنم.. منظورش رو نمیفهمم
نگاشو از من میگیره و پوفی میکشه
اهورا:پرند از تو بیشتر میفهمه
حیرت زده نگاش میکنم که شمرده شمرده میگه:حواستو جمع کن
-اتفاقی افتاده؟
اهورا: با اون ذهن صاف و ساده و مستقیمت راحت سوژه ی خنده ی پسرایی.. هر تیکه ای هم بندازن نمیگیری
لبخند میزنم و زمزمه وار میگم: حرف و حدیثای آدمایی که نمیشناسم برام مهم نیست مهم اینه که تو مثه بقیه نیستی..حرف پسرای غریبه که ارزشی نداره.. نه به این چیزا فک میکنم نه بهشون اهمیت میدم
چشم غره ای بهم میره که میگم: حالا چرا چشم غره میری؟
دست دراز میکنه و مقنعه امو میکشه
اهورا: مهمه.. تو حالیت نیست جوج
حرصی می غرم: باز مردم آزاریتو شروع کردی بچه
جوابمو نمیده و بی حرف رانندگیشو میکنه.. کلافه مقنعه امو درست میکنم که چشمم میفته به یه سوپری و یاد پرند میفتم
سریع میگم: واستا اهورا.. یه لحظه نگه دار
اهورا: نمیخوام
-داری رد میشی.. اِ.. اِ.. رد شدی
جدی جدی رد میشه و
با ناراحتی نگاش میکنم و مینالم: پرند زندم نمیذاره
نگاهی بهم میندازه که میگم: سه روزه بهش قول شکلات فندوقی دادم
اهورا: اکی.. سوپریه بعدی وایمیستم.. گریه نداره
چشم غره میرم بهش که نیشخندی تحویلم میده
****
در ماشینو باز میکنم و نایلون خرت و پرتامو میذارم کف ماشین.. خودمم سوار میشم که میبینم سرشو باز تو گوشیش فرو کرده
-شرمنده معطل شدی.. دیدم راننده ی مفت و مجانی گیرم اومده گفتم خریدای دیگمم انجام بدم
اهورا: هیس.. واستا
با اینکه صورتش عادیه ولی چشماش برق میزنه
-نمیریم؟
اهورا: اه.. صبر کن میگم
با کنجکاوی سرمو میبرم تو ال سی دی گوشیش که میبینم آقا داره بازی میکنه
با اخم گوشی رو دور میکنه و می غره: برو اونور
با نیش باز بی توجه به حرفش سرمو میبرم جلوتر و میگم: آفرین.. خیلی خوب میری
بیخیال من میشه و حواسشو میده به بازی.. منم همه ی حواسم میره سمته بازیش
وای داره میبازه
یهو میگم: مواظب باش
..
-خوردی.. خوردی.. وای یواش...
...
نفسی از سر آسودگی میکشم و میگم: آفرین.. خیلی خوبه.. همینجوری برو جلو
..
-اِ.. اون سکه رو نخوردی که
اهورا: اه.. ساکت باش ببینم.. این بازی خوراکه منه جز منم کسی نمیتونه رکورد بزنه. جواسمو پرت نکن پس
بدجنس نگاش میکنم یهو بلند میگم: باختی.. باختی.. باختی
سرش تو گوشیشه که ما بین این حرفا چنگ میزنم به گوشیش و با نیش باز میگم: نوبته منه حالا
اهورا: وسط بازی بود بچه پررو.. بدش به من
تو همین لحه اهورا میمیره که ذوق زده میگم: مردی.. نوبته منه حالا
با نیش باز نگاش میکنم که با چشمای خندون زل میزنه بهم
گوشی رو میگیرم سمتش با خوشی میگم: از اول بیار من اسمه خودمو بنویسم.. منم بازی کنم
با دیدن حرکاته من گوشه ی لبش کج میشه و میگه: موبایله.. کنترل کن خودتو
موبایلو میگیره از دستم و میگه: اسمتو چی بذارم؟.. خنگول؟؟
اخمامو میکشم تو همو میگم: نه خیر... خنگول و منگول ندارم.. فقط پیـــوند
اهورا: باشه.. چون جوجوی خری هستی دلتو نمیشکنم
چپ چپ نگاش میکنم که میگه: پ..ی..و..ن..د
گوشی رو میگیره سمتمو ادامه میده: بیا گاگولک
گوشی رو با خوشحالی ازش میگیرم و استارتو میزنم.. همه ی حواسمو میدم به بازی که صداشو میشنوم: چشم گردالی..
بی توجه به حرفش به بازیم ادامه میدم که با ته صدایی از خنده میگه: قد چشم گاو چشم داری
ابروهام تو هم گره میخورن و زیرلبی می غرم: بی تربیت
اهورا: خنگول
میخوام جوابشو بدم که یهو میبینم دارم جای حساسه و دوباره سرمو فرو میکنم تو گوشی و حواسمو میدم به بازی
اهورا: جوجوی خنگ... نگاه کن قیافشو
غش غش میخنده
وای الان میبازم
اهورا: یواش بابا.. هول نشو
اه.. این سکه رو رد کردم
اهورا: چرا خودتم چپ و راست میشی
-ساکت.. حواسم پرت میشه
دارم باهاش حرف میزنم که یهو خورده میشم
با غصه زل میزنم به خودم که مُردم
اهورا با خنده میگه:چیه ؟... باختی؟
ملتمسانه نگاش میکنم و با نیش باز میگم: به بار دیگه.. باشه؟؟.. اولی دست گرمی بود
سری تکون میده و هیچی نمیگه.. منم از نو شروع به بازی میکنم
*****
پشت چراغ قرمز واستاده و آهنگی که تو ماشین پخش میشه رو با لذت گوش میده و زیرلبی زمزمه میکنی
با لب و لوچه ی آویزون به گوشیش نگاه میکنم که واسه ی ششمین بار باختم
خجالت زده گوشی رو میگیرم سمتش و میگم: ممنون
اهورا: از رو رفتی پس؟
میخوام جوابشو بدم که با ضربه هایی که یه پسر بچه به شیشه ماشین میزنه حرف تو دهنم میمونه... چشمم میفته به دسته گل های رزی که تو دستای کوچیکشه
نگام پر میشه از تاسف و دلسوزی
اهورا: به من نگاه کن
نگاش میکنم و میگم: چرا شیشه رو نمیکشی پایین؟
اهورا: تو چهار راه ها پر شده از این گدا گودوله ها .. پس بیخیال این یه قلم میشی که اصلا حوصله ی کنه بازی شونو ندارم
سرزنش آمیز نگاش میکنم و میگم: یه دسته گل رز چی از من و تو کم میکنه.. بکش پایین اون شیشه رو.. گناه داره طفل معصوم
پسرک دوباره به شیشه ضربه میزنه که اخمای اهورا میره تو هم
ملتمسانه نگاش میکنم و لب میزنم: خواهش میکنم
بی تفاوت نگاشو از من میگیره که دوباره پسرک چند ضربه به شیشه ی ماشین وارد میکنه
با تعلل سر می چرخونه و شیشه رو میکشه پایین
پسر: عمو گل میخری؟
سرد میگه: نه.. بخرم واسه کی؟
ناباورانه نگاش میکنم.. چطور دلش میاد
پسرک نگاهی به من میندازه و با ذوق میگه: بخر واسه خانومت
یه ابروشو میده بالا و نگاهی به من میندازه
ولی پسرک گل فروش همونجور ادامه میده: ببین عمو.. ببین چه گلایی دارم... ببین چه قدر قشنگن.. تو رو خدا بخر عمو
با همه ی وجودم آتیش میگیرم.. دیگه طاقت نمیارم و میخوام دست کنم تو کیفم که نگاشو از من میگیره و کلافه میگه: د اینقد عمو عمو راه ننداز.. یه دسته رز بده شرتو کم کن
چشمای پسرک از خوشی برق میزنه و با خوشحالی یه دسته رز از گلاش جدا میکنه و میگیره سمت اهورا و در نهایت میگه: دو تا بگیر عمو.. کمه یه دونه
خندم میگیره
بی حوصله دسته گلو از دستش میکشه و میذاره رو پای من.. پولشو میده و با سبز شدن چراغ پاشو میذاره رو گاز
گلا رو برمیدارم و نگاشون میکنم که با غرغر میگه: یه فسقل بچه با نیم وجب قد میخواد تو رو بهم غالب کنه
با سرخوشی میخندم
اهورا: چته؟.. کبکت خروس میخونه
-خوشحالم که دست خالی ردش نکردی
بی توجه به حرف من میگه: نهار میپزی.. پیژامم هم اتو میکنی تا بیام.. شیرفهم شی ضعیفه
باز میخندم که یه نگاه جدی بهم میندازه.. ابرویی بالا میندازه و میگه: اون نیشتم میبندی
با لبخند به حرفاش گوش میکنم که به گلا اشاره میکنه و ادامه میده: گلا رو بده ببرم واسه دوست دخترم.. تو دیگه خر شدی گل نمیخوای
لبخندم عمیق تر میشه ولی اون دستشو میاره سمت گلا و جدی جدی گلا رو از من میگیره
چشمام گرد میشه و میگم: لااقل یه شاخه شو بده به من... خوبه نمیخواستی
ماشینو نگه میداره و میگه: راه نداره.. به سلامت
-بابا یه دونه
با چشمای ریز شده یه نگاه به من و یه نگاه به گلا میندازه.. در نهایت به زور یه دونه رو از توشون جدا میکنه و بهم میده
میخندم و با نیش باز میگم: یکی دیگه هم بده
اهورا: نوچ.. برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه
پلک میزنمو منتظر نگاش میکنم
که با خباثت تمام میگه: واستا ببینم پلاسیده نیست توش؟.. بدم بهت
...
اهورا: هوم.. بیا.. اینم ماله تو
با دیدن گله اخمام میره تو هم.. چند تا گلبرگش در اومده
-نه
با انگشت به یکی از خوشگلاش اشاره میکنم میگم: اونو میخوام
اهورا: اه... بیا بابا اینم ماله تو.. بَسِه ته.. پیاده شو
به گلا نگاه میکنم و میگم: همین؟.. مطمئنی بسه
اهورا: مثه اینکه تو مطمئن نیستی؟
نیشم تا بناگوش باز میشه و تندی میگم: تو که قدر گلا رو نمیدونی.. همه رو میپوسونی.. بده من.. حیفن
تخس میگه: میخوای بگی من ذوق و احساس ندارم دیگه
لب برچیده نگاش میکنم میگه: خو همچین بیراهم نمیگی
گلا رو میگیره سمتم
اهورا: بیا ماله تو
با ذوق گل رو میگیرم و با خوشحالی میگم: ممنون
گوشه ی لبش کج میشه
دستمو به نشونه خداحافظی میارم بالا و تندی از ماشین پیاده میشم..نایلون خریدمم برمیدارم ولی قبل از اینکه در رو ببندم به سمتش میچرخم و میگم: راستی؟
منتظر نگام میکنه
یه شاخه از تو گلا درمیارم و میدم بهش
چشماش پر از شیطنت میشه که با تخسی میگم: اینم بده به دوست دخترت
چشماش گرد میشه که براش زبون در میارم
به خودش میاد و خیز برمیداره سمتم که با خنده میدوم و میرم تا نتونه گلامو بگیره
*********
عجب روز خسته کننده ای بود امروز .. فقط دوست دارم زودتر برسم خونه و یه خورده بخوابم حتی با وجود اینکه صبحونه ی درست و حسابی هم نخوردم باز دلم نهار نمیخواد.. با فک کردن به پتو و بالیش و یه ساعت خواب آسوده لبخندی رو لبام میشینه... تو حال و هوای خودم سیر میکنم که صدای زنگ گوشیم بلند میشه
گوشیمو از کیفمم در میارم و با دیدن اسم اهورا لبخند به لب جواب میدم: سلام آقـا
اهورا: این چه وضعه سلام گفتنه
متعجب میگم: پس چه جوری باید سلام بگم؟
اهورا: جون دارتر.. نیشتم باز کن برام
خندم میگیره و میگم: تو که نمیببینی
اهورا: زود باش بخند ببینم... زود
میخندم و میگم: یه جور حرف میزنی انگار رو به روم واستادی
خمیازه ای میکشم که میگه: جوجه ی من خسته ست؟
-ضایع هست نه؟؟
اهورا: چیکار کردی مگه؟
-آخ نپرس... هلاکه یه ساعت خوابم.. پدرم در اومد از صبح.. اولش که کلی با پرند سر و کله زدم تا راهیه مدرسه شد.. بعدش هم که به اندازه ی به ماه بشور و بساب کردم... آشپزی و دانشگاه هم که دیگه گفتن نداره.. آخرش هم گیر یه پسر بچه ی شیطون افتادم که بهش درس یاد بدم.. دیگه خودت عمق فاجعه رو تصور کن
اهورا: پسربچه ها رو میتونی عاشق خودت کنی.. اونوقت تو مُشتِه تَن
میخندم میگم: از دست تو
لحنش یه خورده جدی میشه و میگه: چند سالش بود؟
گیج میگم: کی؟
اهورا: پسره
-آهان..دوازده سیزده رو داشت... چطور؟
اهورا: حواست باشه به همین فنچا درس بدی.. نبینم تشریف ببری به بالای 15 سال تدریس خصوصی کنی که کلاه مون بد میره تو هم
میخندم میگم: ما سوادمون به اون بالا مالاها نمیرسه هنوز... راستی کار داشتی؟؟
اهورا: جزوه مو چیکار کردی؟.. یه برگه شو خوردی؟؟
-کمه یه برگ؟
اهورا: گمش کردی باشی زندت نمیذارم
متفکر میگم: هوم.. نه بابا.. فک نکنم.. لابد قاطیه جزوه های من شده
اهورا: لابد؟
خندم میگیره از لحنش
اهورا: جزوه ی ناقص میدی دستم
-نگران نباش ... به احتمال زیاد تو جزوه ی خودمه
با شیطنت ادامه میدم: البته اگه تا الان دست پرند نیفتاده باشه
اهورا: جزوه مو سالم در نیاری از دست اون اعجوبه میکشمت
میخندم
اهورا: بگیرمت، پرپرت کردم
-من کرک و پرم ریخته آقا
اهورا: بی پر و بالم میخوامت جوجو
-شیطنت موقوف پسرک شیطون
اهورا: کجایی الان درمونده ی من؟
-تو راه خونه.. یه بالیش به من بدن همین وسط خیابون میگیرم میخوابم
اهور: ننر بازی در نیار.. یه ماشین بگیر بیا خیابون - -
-جزوه ات الان دستم نیست.. فردا میارم برات
اهورا: کارت دارم.. اونو که فردا باید بیاری
-چشم.. میارم.. امر دیگه؟؟
اهورا: میای به این آدرسی که گفتم منتظر میشی تا بیام.. اکی؟
میخندم و با وجود خستگیم دلم نمیاد بهش نه بگم
-باشه.. تا یه ربع دیگه اونجام پس
اهورا: خوبه
آروم زمزمه میکنم: یا علی
که تماسو قطع میکنه
قدمامو تندتر میکنم تا زودتر خودمو به ایستگاه تاکسی برسونمو یه ماشین بگیرم
****
به ساعت گوشیم نگاه میکنم.. ده دقیقه هست اومدم ولی هنوز پیداش نیست.. به دیوار تکیه میدمو چشمامو میبندم..نمیدونم چند دقیقه گذشته که با صدای ممتدد بوق ماشینی چشمامو باز میکنم و اهورا رو میبینم
لبخند به لب میرم سمت ماشینش
در رو باز میکنم و سوار میشم
-سلام
اهورا: سلام بی پر و بال من
-خوبی تو؟
اهورا: از تو بهترم انگار
میخندم و میگم: اینقدر درب و داغون به نظر میام؟
ماشینو راه میندازه و با لبخندی میگه: چه خبر؟
-سلامتی.. تو چه خبرا؟.. کارم داشتی؟
با جدیت میگه: نه.. من با تو چیکار میتونم داشته باشم؟
متعجب نگاش میکنم که ادامه میده: در کل بی فایده ای
از شیطنت کلامش لبخند دندون نمایی رو لبام نمایان میشه
-بابا دیگه اینقدرا هم که تو میگی بی فایده نیستما

نگاه گذرایی بهم میندازه و با ابروی بالا رفته میگه: یه فایده میتونی داشته باشی.. بشینی ور دلم نهار بخورم
-نگووووو منو واسه نهار کشوندی اینجا
اهورا: مهمه عزیزم..
نگاش میکنم
اهورا: مهمه که من تنها نهار نخورم
میخندم و آروم زمزمه میکنم: آره مهمه
همینکه حرفم تموم میشه خمیازه ای میکشم و ادامه میدم: ولی همنشین خوبی واسه خودت انتخاب نکردی
اهورا: بیخود.. واسه من فاز خمار نیا تیکه بارونت میکنما
با نیش باز نگاش میکنم که میگه: اگه فک کردی میذارم تو ماشین بخوابی کورخوندی
-نه بابا.. بیدارم
عینکشو با یه حرکت از رو موهاش برمیداره و میزنه به چشماش
تکیه مو میدم به شیشه ی ماشینو همونجور که نگام به حرکاتشه آروم زمزمه میکنم: هر دفعه که میبینمت یه عینک میزنی
بدون نیم نگاهی به من میگه: من کلکسیون عینک دارم جوج
با چشمای گرد شده میگم: شوخی میکنی؟
گوشه ی لبش کج میشه
-بابا مگه عینکم کلکسیون داره؟
اهورا: هر چیزی که باهاش حال کنی میتونه کلکسیون داشته باشه اما خب با هیچکدوم مثه این یکی حال نمیکنم
-بهت میاد اما وقتی عینک میزنی چشات معلوم نمیشه
آروم لبخند میزنه میگه: چشم پسر مردمو دید میزنی؟
ناخودآگاه ساکت میشم که گوشیشو میگیره سمتمو میگه: بازی کن خوابت نبره
ذوق زده گوشی رو از دستش میگیرم و میگم: آخ جون.. رکوردتو میزنم
لبخندش عمیق تر میشه و بی حرف به سمت مقصد میرونه.. منم هیجان زده مشغول بازی میشم
****




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره