تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت بیست و نهم
رو تخت میشینم و نگاش میکنم
منو رو برمیداره و میگه: به نظرت چی بخوریم؟؟
-هوم.. واسه من فرق چندانی نداره
منو رو با دقت نگاه میکنه و با یه اخم کمرنگ شروع به خوندن میکنه
کفشمو در میارمو راحت رو تخت میشینم
اهورا: بین شیشلیک و فیله کباب موندم.. کمکم کن
-شیشلیک بخور.. خوشمزه ست
اهورا: اکی
منو رو میگیره سمتمو میگه: انتخاب کن زودتر.. خیلی گشنمه
با تموم شدن حرفش به گارسون اشاره میکنه
یه نگاه سرسری به منو میندازم و میگم: کوبیده.. نوشیدنی هم آب
سفارش میده و با رفتن گارسون سر میچرخونه سمتم و میگه: کوبیده خوری پس؟.. بهت نمیاد
میخندم و میگم: مگه باید بهم بیاد
چشمک میزنه و میگه: چاق میشی جوج
-من اصولا با غذاهای بیرون میونه ی خوبی ندارم.. اگرم بخورم فقط جهت تنوعه
اهورا: خب جنابعالی خودکفایی.. من غذای بیرون نخورم از گشنگی میمیرم
اخم ریزی میشینه رو پیشونیم
-مگه کسی واست غذا درست نمیکنه؟
ابروشو میبره بالا و جدی میگه: چرا.. رستورانایی که اشتراک دارم برام غذا درست میکنن توپ
دلسوزنه نگاش میکنم و میگم: پس غذای خونگی چی؟
اهورا: غذاهای خونگی اگه همونه که شمسی واسه مامان این میپزه.. ماهی یکی دوبار گیرم میاد.. فعلا هم که آبم باهاشون تو یه جوب نمیره کمتر میرم
-طفلک.. همش مجبوری این غذاهای بیرون رو بخوری پس.. هر چقدرم کیفیت داشته باشه باز زیادی چرب و چیلیه.. پدر معدتو در میاره.. هر وقت هوس غذای خونگی کردی اصلا تعارف نکن.. بگو میارم واست
با نیشخند نگام میکنه و میگه: از کجا معلوم از غذایی که تو میپزی خوشم بیاد
خندم میگیره
-با اینکه دست پختم زیاد هم تعریفی نیست ولی کسی مثه جنابعالی که به غذاهای رستوران عادت داره معمولا سخت گیر نیست.. با این حال یه امتحان کن خوشت نیومد نخور
سری تکون میده و میگه: چی بلدی حالا؟
-تقریبا همه چیز
چشماشو ریز میکنه و میگه: مثلا میتونی قرمه سبزی درست کنی و فردا بیاری؟
-دلت قرمه سبزی میخواد؟
اهورا: خیلی... خیلی زیاد
-امشب درست میکنم
اهورا: جدی؟؟
-اوهوم.. فردا میارم واست
به شکمش اشاره میکنه و میگه: صابون بزنم دیگه
میخندم و میگم: خیالت تخت.. هفته ای یه بار قرمه سبزی تو لیست غذاییم هست همیشه.. پرند عاشقشه.. فقط برنج بلدی بپزی یا اونم بیارم واست؟
اهورا:من فقط املت و چیپس و پنیر بلدم.. توقع بی جا نداشته باش از من
-ماکارونی هم بلدی
میخنده و میگه: ته دیگش خوب در نمیاد
پیرزن: ها عزیزُم.. دردِت به جونُم.. بیا فالِت بگیرُم
میخوام جواب اهورا رو بدم که صدای پیرزنی مانع حرف زدنم میشه
یه نگاه به پیرزن میندازم و به آرومی زمزمه میکنم: احتیاجی نیست مادرجان.. من اعتقاد ندارم
دستشو دراز میکنه و دستمو میگیره
پیرزن: ها.. دستتو بیار.. مَ طالعتو بگُم.. بیا دردِت به جونُم
لبخندی میزنم میخوام حرفی بزنم که دستمو به زور میگیره که اهورا با اخم می غره: ول کن ببینم
دلم برای پیرزن میسوزه به اهورا نگاه میکنم و لب میزنم: آروم باش
اخماشو تو هم میکشه و بی توجه به حرف من دست پیرزن رو به شدت از دستم جدا میکنه و میگه: دِهَه.. کری مگه؟
پیرزن بی اعتنا به اهورا دوباره دستمو میگیره و با ملایمت دستمو میکشم بیرون و میگم مادرجان، من....
میپره وسط حرفمو میگه: به این آقا بداخلاقه توجه نکن عزیزُم
دوباره دستمو میگیره.. خندم میگیره دیگه مقاومتی نمیکنم.. گناه داره
اهورا نگام میکنه و با حرص میغره: د عجب کنه ایه این زنیکه
یه خورده صورتمو میبرم نزددیگه گوشش آروم زمزمه میکنم عیبی نداره.. اذیت نکن پیرزنو
یه خورده اخماش از هم باز میشه ولی معلومه از وضع موجود راضی نیست
پیرزن زل میزنه به کف دستمو میگه: چه چیزا این تو می بینُم دخترُم
اهورا با تمسخر نگاش میکنه
پیرزن: عجب سرنوشتی داری تو جونُم
با لبخند خیره میشم بهش و هیچی نمیگم.. اگه احتیاج نداشت که اینقدر نمیومد منت من و جوونای هم سن و ساله منو بکشه.. زندگیشو میکرد پیرزن
با دقت به کف دستم نگاه میکنه و میگه: خط عمرت کوتاهه.. ای خاک به سرُم.. حواست باشه دختر.. مهلکه ای در راهه.. جونتو میگیره..
با لبخند به کف دستم نگاه میکنم و هیچی نمیبینم به جز چند خط و خطوط بی معنی.. لبخندم عمیقتر میشه.. با نیمچه لبخندی سر تکون میدم و دوباره خیره میشم به پیرزن
پیرزن: ها.. حیف تو دختر.. احتیاط کن.. جون سالم به در ببری شانس آوردی
اهورا با لحن مسخره ای میگه: پیوند تو مردن هم چلمنگی
خندم میگیره ولی پیرزن جدی میگه: همو دوست دارین اما امونت نمیدن
یه آه جانسوز هم میکشه و با دلسوزی میگه: امون از این مزاحما.. با بهتر از تو می پره این شازده
چشمام گرد میشه و اهورا منفجر میشه از خنده
چپ چپ به اهورا نگاه میکنم که با خنده میگه: چند دفعه گفتم بهت حواست باشه منو از چنگت در نیارن ؟
بعد خطاب به پیرزن میگه: ببین کف دستش دخترای خوشگل هم هست؟.. هووشن
باز غش غش میخنده.. با لبخند سرمو تکون میدم
پیرزن بی توجه به اهورا خطاب به من میگه: اذیتت میکنه. . دلتو بد میشکنه این پسر
اهورا سرشو میاره جلو و نگاه میکنه به کف دست من و میگه: رو چه حسابی این چرت و پرتا رو بگیرم.. نه جون من بگو الان از کدوم خط ها نتیجه گرفتی؟
پیرزن: بیا فاله توام بگیرُم بفهمی
نیش اهورا یهو بسته میشه با اخم می غره: باز به این خندیدم پررو شد
سرزنشگر نگاش میکنم و سرمو باز نزدیک گوشش میکنم و آروم بهش میگم: نگو اینجوری اهورا.. اینقدر سر به سرش نذار.. گناه داره بنده خدا
پیرزن: ها.. اینجوری دلشو میلرزونی دردِت به جونُم.. نگاش به تو نگاهه عاشقه به معشوق
حیرت زده و با مکث میچرخم سمت اهورا که میبینیم با چشمای از حدقه در اومده زل زده به پیرزن.. قیافش واقعا خنده دار شده
اهورا: از فال گذشته هزیون میگه یارو
دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و با خنده میگم: اشتباه میکنید مادر من.. این پسر فقط دوسته منه
اهورا: پیوند لازم نیست توضیح بدی.. ولش کن
بعد هم خطاب به پیرزن می غره: هی تو.. هی هیچی نمیگم راه نیفت شر و ور بهم نباف
پیرزن باز خیره میشه به کف دستم
اهورا یه نگاه به من میندازه و میگه: د عجب رویی داره این
لب میزنم :مراعات کن یکم
چپ چپ نگام میکنه و زیرلبی یه چیز میگه که متوجه نمیشم
اخم عمیقی رو پیشونی پیرزن میشینه.. چشاش پر از نگرانی میشه
با چشمای خندون به حرکات پیرزن نگاه میکنم
پیرزن: ای من فدای این دل پاکت بشُم اما میری
سر تکون میده و با غصه میگه: نمیمونی
به یکی از خطای کف دستم اشاره میکنه و میگه: ببین راهتون از هم جداست
میخندم
پیرزن زهرخند میزنه میگه: اون که میره تویی.. اون که دل میشکنه وعین هو سگ پشیمون میشه این چشم آبیه بد قلقه
حتی جرات نمیکنم سرمو بچرخونم سمت اهورا.. تصور قیافه ی عصبانیش کار مشکلی نیست..گوشه ی لبمو گاز میگیرم تا با صدای بلند نزنم زیر خنده ولی صدای خشدارش رو میشنوم که میگه: به نفعته همین الان راتو بکشی و بری تا اون روی سگمو ندیدی
پیرزن: ها.. همین کارا رو میکنی دختر به این خوبی فراری میشه
با لحن نرمتری ادامه میده: دردت به جونُم.. پولم بده برُم رد کارُم
اهورا: واسه شر و ورات پولم میخوای.. نمیدُم برو رد کارت
با لبخند سر تکون میدم دست میکنم تو کیفم که اهورا دستشو میذاره رو کیفمو قیافش به شدت جدی میشه
اهورا: دفعه ی آخرت باشه دور و ور ما می پلکی
لبمو گاز میگیرم میگم: زشته اهورا
دست میکنه تو جیبش یه تراول پنجاهی میگیره سمتش.. متعجب نگاش میکنم
ولی پیرزن چنگ میزنه به پولو میگه: خوشبخت شی جونُم.. فدای دستت
با تموم شدن حرفش زودی ازمون دور میشه
با دهن باز برمیگردم سمتش و میگم: نه به اون داد و هوار نه به این همه دست و دلبازی
اهورا: خرد نداشتم.. بدم میاد از چرت و پرت گویی و پرروبازیشون
آهی میکشم و به پیرزن که داره میره سمت یکی از تختای دیگه نگاه میکنم میگم: اینا تو امروزشون موندن.. میان از فردای منو تو میگن تا امروزشون رو بگذرونن... بعضی وقتا راه بیا با دلشون
سرمو با تاسف تکون میدم و نگاش میکنم که میگه: چرا آه میکشی دردت به جونُم
لبخند میزنم که با مسخرگی ادامه میده: خوشبخت روزگارم میکنی دردم به جونت
با تک خنده ای زمزمه میکنم: مسخره
با مکث به کف دستم نگاه میکنم و خودمم خندم میگیره
اهورا: عجب خری هستی تو که زل زدی بودی به دهن زنیکه
-قبول کن جالب تعریف میکرد
شیطون نگام میکنه و میگه: کدوم تیکه شو دوست داشتی ؟
با خنده میگم: همه جاش تازگی داشت برام
اهورا: من کله 50 تومنو واسه اون جمله که گفت دخترا از چنگت درم میارن دادم
با تموم شدن حرفش ابرو بالا میندازه و بدجنس نگام میکنه
میخندم و میگم: از دست تو بچه.. ولی اونجا که گفت میای منت کشی بهم چسبید
اهورا: شما اول جلو حوادث مرگبارتو بگیر عزیزُم
انگشت اشارمو میگیرم سمتشو میگم: بزرگ نمیشی تو.. هیچوقت
با نیش باز نگام میکنه که گارسون همراه با سینیِ نهارمون از راه میرسه
*******

با لبخند نگاش میکنم که نهارشو خورده و رو تخت لم داده و با پلکای نیمه بازش خیره شده بهم
و خمار میگه: یه سیگار میچسبه.. نه؟
به نشونه ی نه ابرو بالا میندازم و میگم: چایی بیشتر می چسبه
با اخم ریزی میگه: نه عزیزم.. چایی بعد از غذا خوب نی.. شما پاشو برو یه دور بزن من سیگارمو بکشم.. آ قربونش پاشو پاشو
خندم میگیره با سر به اطراف اشاره میکنه و میگه: برو ببین فرحزاد چه گل و درختای خوشگلی داره
فکر کرده با بچه طرفه
با نیش باز میگم: اولا نشسته هم میتونم ببینم.. ثانیا من به چاییه بعد از غذا عادت دارم.. ثالثا اگه تو اینقد نگران سلامتیت هستی سیگار نکش.. میخوای بگی چایی از سیگار مضرتره؟
پوفی میکشه و میگه: بدم میاد از زنای غرغرو
-طاقت یه انتقاد کوچولو نداری بعدها میخوای چطور با خانومت سر کنی که بعید میدونم با این اخلاقی که تو داری راه به راه سرت غر نزنه
با نیشخند میگه: جرات نداره
ابرو بالا میندازم و با حالت نمایشی میگم:وای.. چه جبروتی.. چه ابهتی
سیگاری میذاری گوشه ی لبش و بدون اینکه روشن کنه خطاب به من میگه: از بیخ میبرم سر زنی رو که بخواد سر من غر بزنه
با خنده سر تکون میدم و میگم: بیچاره امنیت جانی هم نداره پس
به گارسونی که مشغول سفارش گرفتن از تخت بغله اشاره میزنه و در همون حال میگه: مثه اینکه یادت رفته من با همه فرق دارم
گارسون به سمت تختمون میاد که اهورا چایی سفارش میده... ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه
با رفتن مرد سر میچرخونه سمتم و میگه: باز که اون نیشتو وا کردی.. انگاری میدونی چقدر متفاوتم
میخندم و میگم: بله.. میدونم.. واسه همین هم پیشنهاد میکنم اصلا به فکر ازدواج نیفتی
صاف میشینه و سیگار رو با لبش تاب میده و در آخر هم از گوشه ی لبش میگیره
کج خندی میزنه و میگه: ازدواج؟.. اونم من؟.. تصورش هم فاجعه ست
پوفی میکشه و ادامه میده: یه زن تا آخر عمر.... عمرا
با دیدن حالاتش تک خنده ای میکنم و میگم: اینا که همش حرفه.. تو هم بالاخره یه روزی یکی رو شریک لحظه های خوب و بد زندگیت میکنی
قیافش کاملا جدی میشه.. به پشتی تکیه میده و میگه: نمیگم ازدواج قانون داره ولی اگه قرار باشه یه روزی همچین بلایی سر خودم بیارم مطمئن باش انتخابم خاصه.. اون کسی که من انتخاب میکنم مثه خودم فرق داره با همه
با لبخند کمرنگی میگم: اگه مثه خودت باشه عمرا بتونی باهاش کنار بیای
جدی میگه: همون اول اتمام حجت میکنم باهاش
لبخندم عمیق تر میشه..از بین پلکای نیمه باز و خمار نگام میکنه و با حالت غریبی میگه: زن من باید از همه نظر تاپ باشه
- کنجکاوم بدونم تو اولین دیدارتون با حرفات چه جوری بدبختو کله پا میکنی؟
ابرو بالا میندازه و میگه: مشکلی نیست.. رفع فوضولی میکنم برات.. یادت که نرفته تو جوج منی
میخندم که میگه: رو یه چیزایی بدجور حساسم.. از همون اول هم میگم سوسول بازی تو خونه زندگیه من ممنوع...بغض،گریه زاری، غرغر، جیغ و داد مساویه با برگشت به خونه ی ننه باباش
با تک خنده ای منتظر نگاش میکنم که ادامه میده: دروغ بگه جر خورده.. خیانت کنه تیکه پارش کردم.. حتی این حقو بهش نمیدم منو تو ذهنش با کسی مقایسه کنه
پوزخند صداداری میزنه
اهورا: چه برسه به خیانت
گوشه ی لبمو گاز میگیرم تا با صدای بلند نزنم زیر خنده
اهورا: به شدت رفیق بازم... باید بتونه کنار بیاد.. عشقم بکشه با رفقا برنامه میریزم و میرم سفر.. گوشیم هم خاموش میکنم حق دخالت و فوضولی نداره.. کجا بودی و با کی بودی و چرا جواب زنگامو ندادی و از این قبیل سوالای چرت و پرت اصلا جواب نداره.. هر چند جرات کنه بپرسه هم بد حالشو میگیرم.. بازخواست و امر و نهی کار منه
نگام رنگ حیرت میگیره... اونقدر تحکم و جدیت تو کلامش موج میزنه که احتمال شوخی بودن حرفاش رو به صفر میرسونه
اهورا: باید خوشگل و خوشبو و خوش اخلاق باشه.. همیشه.. استثنا نداره.. لباس تنش، رنگ موهاش و هر چیزی که مربوط به اون و هیکلشه طبق میل و سلیقه ی من باید باشه
با ناباوری میگم: شوخی میکنی.. مگه نه؟
بی توجه به حرفم میگه: کافیه بفهمم یه نفر سر از زندگیه خصوصیمون در آورده دمار از روزگارش در میارم.. شکایته منو به کسی کنه گند میزنم به زندگیش.. مغرورم.. جدی ام.. سگ اخلاقم.. به خوم مربوطه.. حق اعتراض نداره.. قبولم کرده باید بسازه.. آخر هفته با رفیقامم.. همینه که هست.. اونم میتونه با رفیق رفقاش باشه اما فقط با دخترا.. ببینم با پسری میجوشه حلق آویزش میکنم
- خدا به دادش برسه
با کج خندی میگه: میبینی؟.. زن من باید از هر نظر فوق العاده باشه.. بهتر از اون نباید تو دنیا وجود داشته باشه
چشمکی میزنه و در ادامه میگه: دوست داشتی جوج؟
با لبخند فقط نگاش میکنم
اهورا: یه روزی اگه پیداش کردم خبرت میکنم
بابا این پسر آخرشه
با ته صدایی از خنده میگم: اینجور که از ظواهر امر پیداست باید سفارش بدی برات بسازن
با مکث سری تکون میدم و با لحن بی نهایت آرومی زمزمه میکنم: یکم سطح توقعاتت رو بیار پایین آقـــا
اهورا: تو جوش منو نزن.. من اگه اهورا نامدارم همونجوری درستش میکنم که میخوام
- حتی اگه اون دختر بیچاره همونی شه که تو میخوای باز با این تنوع طلبیت شک دارم بتونی تا آخر عمر با یه نفر سر کنی
با نیشخند میگه: من قرار نیست تا آخر عمر با یه نفر سر کنم.. واسه من حد و مرزی نیست.. یهو دیدی دست یه نفر رو گرفتم و آوردم تو خونه.. اینم باید تحمل کنه
-وای.. نـــه
با چشمای از حدقه در اومده نگاش میکنم و میگم: وای... نــه
تو همین لحظه گارسون چایی هامون میاره و میره
با رفتن گارسون میگم: زن تو شدن وحشتناکه
با کج خند سرشو میاره جلو و میگه: میدونم ولی قول میدم پر هیجان باشه
زیرلبی میگم: خدای من.. تو دیگه کی هستی
با چشمک میگه: اهورا نامدار.. واسه با من بودن دیوونگی لازمه نه عشق توخالی
خندم میگیره.. سری تکون میدمو با خنده چایی مو برمیدارم
*********
مشغول جمع کردن کتاب قصه های پرندم که با احساس لرزش گوشیم دست از کار میکشم و گوشیمو از جیبم در میارم
یه حس مبهمی بهم میگه کسی که این وقت شب زنگ زده کسی نمیتونه باشه جز یه پسرک تخس و مغرور
با نیم نگاهی به صفحه ی گوشیم لبخندی رو لبم نمایان میشه و حدسم به یقین تبدیل میشه
جواب میدم: سلام آقاهه
اهورا: سلام.. شام امشبتم گند زدی؟
میخندم میگم: نه.. محصول مشترکه من وپیمان بود.. اتفاقا خیلی خوشمزه شده بود.. جات خالی
اهورا: منم رفتم یکی از رستورانای موردعلاقه ام
-نگــــو... باز رستوران
اهورا: الکی غر غر نکن.. نگرانی قرمه سبزیمو بیار
میخندم و میگم: چشم.. اتفاقا آماده ست.. فردا میارم واست.. خوبی خودت؟؟
اهورا:نه.. خوابم نمیبره.. کلافه شدم از بس اینور اونور شدم.. د هی میگم بخواب خواب نمیرم.. اه
میشینم رو زمین و تکیه امو میدم به دیوار... کتاب قصه ها رو میذارم بغلم و میگم: گفتم که هر وقت خوابت نبرد زنگ بزن واسه من
اهورا: خوب تو چیکار میکنی؟
-حرف میزنم باهات تا بخابی
اهورا: یه ورد بخون بخوابم.. ساعت دوئه و من هنوز بیدارم
خندم میگیره و آروم زمزمه میکنم: خب منم بیدارم اما انقدر شلوغش نمی کنم پسرک لوس.. حالا هرکی ندونه فکر می کنه هر شب سر ساعت میری تو رختخواب
اهورا: من اکثرا مشغولم یا اگه تنهام عمرا تا این ساعت بیدار بمونم.. اونم وقتی 8 صبح کلاس دارم
با لبخند زمزمه میکنم: کار درستی میکنی
اهورا: واستا ببینم بچه پرو.. تو واسه چی تا بوق سگ بیداری؟.. قرتی بازیات جدیدا زیاد شده
نگام به لباسای تلنبار شده ی رو زمین میفته که باید روشون کار بشه
آروم زمزمه میکنم: خب من شبا زود خوابم نمیبره.. تو سکوت خونه به کارام میرسم.. حس خوبیه
اهورا: چه ادا و اطفاری هم داری.. باید شوهرت بدم سر ساعت مثه بچه ی آدم بخوابی پهلوش
اخم ریزی رو پیشونیم میشینه
-خواهشا تو دیگه حرف از شوهر نزن که مامان کلافه ام کرده.. از بس اصرار میکنه به کلمه ی شوهر آلرژی پیدا کردم
یهو ساکت میشه
منتظر میشم که این سکوتو بشکونه ولی وقتی میبینم حرفی نمیزنه
آروم میگم: الو... هستی پشت خط؟
با مکث میگه: کسی جرات داره دختره منو شوهر بده جز من
آهی میکشم و با زهرخند مبگم: آره.. مامانه بنده.. کمر همت بسته که منو بفرسته خونه ی بخت
اهورا: عمرا بذارم بری
دلم میریزه از این حرفش
اهورا: مگه عهده بوقه؟.. خیلی توسری خوری تو... دو روز بدنت دست من درستت میکنم... پاشو بیا پیش خودم.. آشپزی کن برام.. یه سر و سامونی به خونه ام بده.. شبا هم زیر گوشم ور ور کن بخوابم
گنگ زمزمه میکنم: آخرش هم نفهمیدم تو بابامی یا من مامانت؟
میخنده و میگه: تو جوج منی منم سرورتم.... نسبتو گرفتی؟
میخندم و میگم: تو سرور کی نمیدونی خودتو؟
با بدخلقی می غره: زبون درازی نکن پیوند.. قرتی بازیاتو جمع کنم یا پررو بازیاتو؟
معلومه کم کم داره بد اخلاق میشه
-خشن نشو پسر اخمو.. دارم کتابای پرندو جمع میکنم.. قصه میخوای؟
اهورا: نوچ؟
به شوخی میگم: لالایی بخونم؟
اهور: یه چیزی تعریف کن که طولانی باشه
خندم میگیره و میگم: صحنه ی حوادثه روزنامه چطوره؟
ساکت میشه
آروم میگم: اهورا
اهورا: میخوام قطع کنم از توهم آبی گرم نمیشه بی خاصیت شدی
با ذره ای مکث میگم: با یه داستان بزرگونه موافقی؟.. خوابتو نمیپرونه؟
اهورا: اون دیگه به هنر توئه
دست میبرم سمت یکی از لباسا شروع به تعریف یکی از داستانایی که بلدم میکنم
نخ و سوزن رو به همراه مرواریدا برمیدارم و مشغول میشم اونم بی خمیازه میکشه هیچی نمیگه.. معلومه تو بحر داستان نیست ولی من ادامه میدم.. بهتر از اینه که قطع کنه و بره سیگار بکشه
یکم که میگذره صداش رو میشنوم که میگه: اهورا: اینجوری نه
با اخم ریزی میگم: نپر وسط قصه ی من.. اینجوری باید شه
اهورا: من این مدلی دوست ندارم
-من این مدلی بلدم.. ساکت
اهورا: اون جوری که من دوست دارم بلد باش
-حسمو پرونی اصلا
خمیازه میکشه میگه: از اولشم دوست نداشتم یکی دیگه بگو
خندم میگیره و میگم: تو که اینقدر ایراد میگیری... خودت یه قصه ببلدی بگی؟
اهورا: اکی... اصلا من قصه میگم
حیرت زده میگم: بگو ببینم
اهورا: یه خرگوشه بود لباس صورتی تنش میکرد.. خیلی زشت بود. .همیشه هم نیشش باز بود.. گوشاش از بس دراز بود یه مقنعه میذاشت سرش که معلوم نشه
از خنده رو زمین ولو میشم
اهورا: اسمشو گذاشتم پیوند.. الانم دارم تربیتش میکنم.. شاید یه روز آدم بشه
خندم شدت میگیره.. دستمو میگیرم جلوی دهنم تا صدای خندم بقیه رو بیدار نکنه
ولی اون با همون لحن جدیش ادامه میده و منم با کنجکاوی به ادامه ی داستانش گوش میدم
...
اهورا: تا اینکه یه روز پسره میزنه زیر گوشش
-نه خیر.. پسره دل نداره
اهورا: غلط کرد.. میزنه زیر گوشش.. من اینجوری دوست دارم
-گناه داره خرگوشکم.. اذیتش نکن
اهورا: پررو شده جدیدا... رژ گونه میزنه
خجالت زده میخندم و میگم: اشتباه کرد.. دیگه تکرار نمیشه
اهورا: به جاش بگو ریمیل بزنه.. من چشماشو دوست دارم.. خط چشم هم بکشه
ساکت میشم و آروم زمزمه میکنم: من بدون آرایش راحت ترم
دوباره خودم سرگرم لباسا میکنم که میگه: آره خوب... زشت میشی
با لبخند میگم: آره زشت میشم ولی همینجوری بهتره
بدجنس میگه: چه جوری؟. با رژ گونه؟
عجب شیطونیه این بشر.. اصلا به قیافه ی جدیش نمیخوره
با تک خنده ای میگم: نه آقــــا.. مثه همیشه.. یه بار این مامان خانوم ما رو مجبور کردا.. ببین چه جوری به روم میاری.. تازه قصه هم میسازی واسش
اهورا: میتونم میکنم.. فردا ریمیل بزن برام
خندم میگیره از پرروییه این بشر و میگم: نمیخوام
اهورا: میگم ریمیل بزن.. بگو چشم
-نه خیر.. آرایش در فرهنگ لغت من جایی نداره.. اگه هم باشه واسه دله خودمه
اهورا: واسه دله خودت بزن فردا
منفجر میشم از خنده
-خب چی به تو میرسه قبل از اینکه بیام بیرون پاکش میکنم
اهورا: پس عکس بگیر بفرست واسم.. موهاتم افشون باشه
حرصی می غرم: اهورا
اهورا: راستی موهات چه رنگیه؟
-استغفراله
اهورا: بابا یه رنگ پرسیدم
-کچلم من
اهورا: برو بمیر تو
غش میکنم از خنده
-حالا که زوده
اهوا: نه دیرتم شده
فقط میخندم و حرفی نمیزنم که میگه: خاک تو سرت .. میخندی؟... باید گریه کنی
با نیش باز میگم: چرا؟.. خرگوش به این خوشگلی و خانومی کجا دیدی؟.. از اون خرگوش آبیه که خوشگل تره
زمزمه وار میگه: خوشگلی و خانومیش ماله منه
آروم آروم نیشم بسته میشه
اهورا: اونیکه تو باید ببینی این چیزا نیست.. پس حواست باشه زیاد از خرگوشم تعریف نکنی.. غیرتی میشم
زیرلبی میگم: اهورا
اهورا: هوم؟
-برو بخواب.. شب بخیر
اهورا: دلت میاد بدون قصه بخوابم
لبخند بی جونی میزنم میگم: تو که دوست نداری
اهورا: دوست دارم
نفس عمیقی میکشم و دوباره شروع به تعریف یه داستان دیگه میکنم.. اونم ساکت میشه و به داستانم گوش میده
*****
از در دانشگاه که بیرون میام، اهورا رو میببینم... این چند وقته تقریبا هر روز همدیگه رو میبینیم و با هم در تماسیم.. گرچه اتفاق خاصی نیفتاد.. همه چیز خوبه فقط با وجود این پسر کمتر احساس دلتنگی میکنم... انگار با نبود دوستام تونستم کنار بیام
راهمو کج میکنم و میرم سمتش..مشغول صحبت کردن با گوشیشه هنوز متوجه ی حضورم نشده
صداش رو میشنوم که میگه: کجایی پفیوز؟
...
اهورا: د سه ساعته علافم اینجا
...
اهورا: خفه بابا.. دهنتو سرویس میکنم
عصبی تماس رو قطع میکنه و با همون اخم همیشگیش دست به جیب میشه
میرم جلو و با نیش باز به تقلید از خودش میگم: این پسر اخمو کیه؟
اخماش از هم باز میشه و لبخند میزنه
بدون اینکه نگام کنه میگه: برو.. واینستا خانوم.. دخترم ببینتت شاکی میشه
خندم میگیره و میگم: حالا یه نگاه بنداز شاید دخترت بودم
نیم نگاهی بهم میندازه و میگه: شبیشی اما دختر من خوشگل تره
با خنده یه نگاه به دور و بر میندازم و میگم:ماشینت کو پس
دوباره اخماش میره تو هم و کلافه میگه: دست پولادِ........
به زور جلو خودش رو میگیره و می غره: اه.. جلوی تو فحشم نمیشه داد.. تو چرا وایسادی اینجا.. برو دیگه
-بابا چرا دعوام میکنی؟..داشتم رد میشدم گفتم یه سلام و احوال پرسی کنم
چادرمو مرتب میکنم و میگم: من رفتم.. خداحافظ
هنوز چند قدم دور نشدم که میگه: پیوند؟!
سرمو میچرخونم سمتش و میگم: هوم؟
اهورا: واستا پولاد بیاد، ماشینو بده میرسونمت
با ابرو به کنار خودش اشاره میکنه و میگه: بیا وایسا اینجا پیش من
مردد میگم: منو برسونی دیرت نمیشه بعد... من خودم میتونم برم
گوشه ی لبش کج میشه و بدون نیم نگاهی به من میگه: بیا بچه
شونه ای بالا میندازم و میرم کنارش وایمیستم... به ده دقیقه ای میگذره ولی خبری از ماشینش نمیشه.. معلومه کم کم داره صبرش تموم میشه
متفکر نگاش میکنم و میگم: اهورا
بی حوصله سر میچرخونه و نگام میکنه
-از دوستت که خبری نیست بیا با اتوبوس بریم
با اخم میگه: چی؟؟
-بابا تو که مسیر خونت سرراسته.. ایستگاه بعدی هم مثه اینجا نیست راحت ماشین گیرت میاد .. یه دربستی میگیری میری خونه
چشماشو ریز میکنه و میگه: شوخی میکنی دیگه
خندم میگیره
-شوخی چیه.. دارم جدی میگم تازه خوش هم میگذره
اهورا: ولم کن بابا.. وایمیستی همین جا تا ماشینم برسه.. انگار شهربازیه اتوبوس سوار شم حال کنم
با خنده نگاش میکنمو میگم: بابا آقای با کلاس بیا یه روز مثه ما فقیر فقرا سر کن.. پشیمون نمیشی
مردد نگام میکنه و با مکث میگه: شرط داره.. میریم ساندویچی، ساندویچ مغز و زبون میخوریم
صورتم جمع میشه و میگم: من مغز و زبون دوست ندارم
دست به جیب نگاشو ازم میگیره و میگه: همینه که هست. توام باید عینه من سفارش بدی
پوفی میکشم و میگم: باشه بابا.. راه بیفت.. فقط باج میگیری ازم
یه نگاه دیگه هم به خیابون میندازه ووقتی میبینه خبری از ماشینش نیست میگه: بریم
******
محکم یکی از میله ها رو میگیرم.. امروز خیلی شلوغه
سرمو برمیگردونم سمتش که میبینم ریلکس وزنشو انداخته رو یکی از صندلیا.. اتوبوس هم هی تکون تکون میخوره
زیرلبی میگم: این که هیچ جا رو نگرفته چه جوری تکون نمیخوره پس
خودم با اینکه چهار چنگولی چسبیدم به میله باز لق میزنم
با اخم ریزی زمزمه میکنم : کار نداره که فقط باید تمرکز کنم.. هوممم
چشامو میبندم و نفس عمیق میکشم.. بعد با لبخند چشمامو باز میکنم.. با اعتماد به نفس دستمو از میله میگیرم تا منم بدون تکیه به میله بتونم تعادلمو حفظ کنم که موفق میشم.. ذوق زده نیشم باز میشه
-همچین کار سختی هم نبودا
با تکون یهویی اتووس تعادلمو از دست میدم و نزدیک با سر برم تو شکم یکی که با یه دست مچمو میگیره و نگه میداره
نگاش میکنم که میبینم گوشه ی لبش کج شده و با چشمای خندون نگاهم میکنه
اخمام میره تو هم و با لب و لوچه ی آویزون مچمو از دستش درمیارم و دوباره میچسبم به میله
زیرلبی هم یه تشکر مختصر ازش میکنم
با خنده میگه: قیافت عکس گرفتن داشت.. باز چشاتو مثه خنگولا کردی؟
اخمام بیشتر میشه که با ته مایه هایی از خنده میگه : ول کن اونو
ناخودآگاه سرمو میندازم پایین و میگم: نمیخوام
تکیه اشو از صندلی میگیره و میاد اونم میله رو میگیره
نگاش میکنم که میبینم تو نگاش پر از مهربونیه
خجول لبخند میزنم که جواب لبخندمو میده
ضربان قلبم شدت میگیره از این همه مهربونی و نزدیکی
چشمامو میبندم و بی حرف میله رو فشار میدم
*****
جلوتر از من حرکت میکنه.. سرم تو کیفمه و برای پیدا کردن یه دونه دستمال کاغذی مشغول زیر و رو کردن محتویات کیفم هستم
با صدای ترمز وحشتناکه ماشین قلبم میاد تو دهنم
سریع سر بلند بلند میکنم و با دیدن صحنه ی رو به روم خشکم میزنه
صدای جیغ لاستیکا تو مغزم تکرار میشه
با چشمای از حدقه در اومده به آدمایی که دورش جمع شدن نگاه میکنم
زانوهام سست میشن و کیفم از دستم میفته
میبینم که با اخم بلند میشه.. میبینم که گوشیشو بر میداره.. میبینم که یه چیزایی به آدما میگه.. میبینم که لباسشو میتکونه.. میبینم که مثه همیشه جدیه.. میبینم که انگار خوبه
اما نمیدونم چرا من خوب نیستم. چرا من نفسم بالا نمیاد.. چرا من دستام میلرزه.. چرا من رو زمین نشستم.. اصلا من کی رو زمین نشستم.. چرا حس میکنم قلبم داره از قفسه ی سینم بیرون میزنه
سر میچرخونه و با چشماش دنبال من میگرده... تا چشمش به من میفته بی توجه به آدمای اطرافش قدماشو تند میکنه و میاد سمتم ولی من حتی جونه بلند شدن ندارم





موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره