تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت سی ام
به من که میرسه خم میشه سمتم..یه چیزایی میگه.. دهنش باز و بسته میشه.. صداشو نمیشنوم
اگه یه چیزش میشد چی؟.. از این فکر لرزی به بدنم میفته.. وای نه.. نباید چیزیش بشه
تکونم میده
اهورا: تو چته؟
انگار با فرسنگا فاصله صداشو میشنوم...
اهورا: مگه کسی به توام زد؟
اگه از دستش میدادم
اهورا: چرا ولویی؟؟
مات و مبهوت دست میکشم به سرم.. مگه ماله منه
دستمو میذارم رو قلبم.. خدایا چه مرگم شده.. انگار نفس کشیدنم از یاد بردم
به شدت تکونم میده و می غره: پیوند با توام.. پاشو ببینم
عصبیبه کیفم چنگ میزنه... گنگ نگاش میکنم... آدما دور و برمون جمع شدن.. دست میکنه توکیفمو اسپری رو در میاره..
میگیره جلو دهنم
بدون اینکه حرفی بزنه دهنمو باز میکنم و اون چند بار برام میزنه
بازومو میگیره و بلندم میکنه
با داد به آدمای ور و برمون میگه: مرسی.. بفرمایین
مینشونتم رو جدول
از یکی بطری آب میگیره
صداش رو میشنوم که میگه: خانوم همین کافیه.. بفرمایید
فقط نگاه میکنم.. به خودش.. به آدمای اطراف.. به خیابون
باورم نمیشه سالمه.. هنوز صدای جیغ ماشینا تو گوشمه
یه لحظه از دست رفته دیدمش.. وای.. اگه بلایی سرش میومد
آبو میده بهم
آروم میگه: جوج... چته عزیزم؟
سر تا پاش رو نگاه میکنم .. جدی جدی سالمه انگار
مهربون میخنده و میگه: هول کردی؟
دهنمو باز میکنم تا جوابشو بدم ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نمیشه.. هنوز دستام میلرزن.. هنوز زانوهام سستن
اهورا: عزیزم من خوبم.. نگام کن
من که دارم نگاش میکنم
انگاری واقعا خوبه.. پس چرا از تپش های قلبم کم نمیشه.. چیه که داره مثه خوره وجودمو می خوره و داغونم میکنه
به گوشیش اشاره میکنه و میگه: فقط ال سی دیه گوشیم ترک خورد و یه خورده هم کف دستم خراشیده شد.. همین
نگام میره سمت کف دستشم و با دیدن زخمش اشک تو چشمام جمع میشه
دستمو میذارم جلوی دهنم تا صدای هق هقم بلند نشه
با صدایی که به زور شنیده میشه مینالم: بمیرم من.. چیکار کرد باهات
اهورا: ای جونم.. نمیر پیوند.. نمیر خله من.. چیزیم نیست
اشکم میچکه
اهورا: اونی که ولو شده تویی... من سر پام
نفس عمیقی میکشم و به زحمت میگم: داشت میزد بهت.. میفهمی؟.. تو افتاده بودی رو زمین
رو زانو خم میشه و بطریه آب و از دستم میکشه... به زور یکم از آب بخوردم میده و آروم میگه: هیـــــس.. بسه
..
نگاشو یه خورده شیطون میکنه و میگه: بغلت میکنما... داری دلمو میلرزونی
بی توجه به لحن شوخش که برای عوض کردن حال و هوای من گفته شده چشمامو میبندم
سعی میکنم آروم شم
اهورا: دختره ی خنگ کی فوری ولو میشه؟.. اول ببین مُردم بعد عزا بگیر
با این حرفش ناخودآگاه چشمام سریع باز میشن که میبینم بهم زل زده.. نگاهش مهربونه
لبخند کمرنگی میزنه و میگه: کل صورتت رو چشماتو لبات پر کردن
آهی میکشم و خیره تو نگاهش میگم: اگه میزد بهت چی؟
اهورا: شکست عشقی میخوردی
یه چیزی توی همه ی وجودم تکون میخوره
اهورا: این همه آدما عزیزشون میمیره.. تواا یکی از اونا.. غصه نداره که..
عصبی می غرم: خفه شو
چنگ میزنم به آستین کت اسپرتشو مینالم: خفه شو.. تو حق نداری.. تو یکی حق نداری بمیری
یهو به خودم میام و متوجه ی حرفم میشم.. شوکه از حرفم ناباورانه نگاش میکنم
تونگاه آبیش مهربونی موج میزنه.. بی نهایت آرومه و ساکت
لب میزنه: من خوبم
صاش کم کم بلندتر میشه: نگرانه چی هستی؟
اشکامو با پشت دست پاک میکنم و میگم: ببخشید
بغضمو به زحمت قورت میدم و زمزمه میکنم: تند رفتم
دست دراز میکنه و میکشتم تو بغلش: هیـــــــس.. من خوبم.. تو خوبی؟
گیح و منگ هولش میدم
-چیکار میکنی؟
گوشه ی لبش کج میشه
اهورا: خوبه.. خوبی.. مغزت سر جاشه
ریلکس بلند میشه و با چشمک میگه: بغل من معجزه میکنه.. نه؟.. پاشو بریم
به زحمت دستمو میگیرم به جدول و سعی میکنم بلند شم
اهورا: ببین واسه یه اتوبوس چه جریانی راه انداختی
احساس ضعف میکنم.. فک کنم فشارم افتاده
انگار متوجه میشه که به زور مینشونتم و می غره: بشین ببینم.. چیکار کردی با خودت؟
...
اهورا: میشینی همینجا تا بیام
دستم میره سمت قلبم.. سینه مو لمس میکنم.. هنوز تند میزنه
کلافه صورتمو بین دستام میگیرم.. خدایا چم شده.. چرا حال و هوام اینقدر عوض شد ی دفعه.. اون که خوبه.. به رو به روم خیره میشم
نمیدونم چقدر تو اون حال میمونم که با اومدنش سر میچرخونم
اهورا: برعکسه... من نزدیک بود بمیرم نازو اداش رو تو داری
نی رو میزنه تو آبمیوه
هورا: عجب گیری کردما
زانو میزنه جلومو میگه: بخور ببینم
به زور نی رو میذاره تو دهنم
یه لبخند بی جون تحویلش میدم که ادامه میده:نگرانی نداره خره.. هروقت من مردم بعدش تو میای پیشم
بی حال آبمیوه رو پس میزنم
لبخند از لبام پر میکشه
گرفته و مگین تر از همیشه مینالم: میشه نگی؟.. میشه هیچوقت دیگه این جمله رو نگی
میخنده و میگه: جون بچم حساسه.. دختره من دل نداره
همه ی محبتمو میریزم تو نگاهمو میگم: تو حالا حالاها باید زندگی کنی.. هیچوقت حرف از رفتن نزن
نگام کشیده میشه سمت دستش که گوشیشو میبینم
اخمام لحظه به لحظه بیشتر میره تو هم
حرصی نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم آروم باشم ولی در نهایت طاقت نمیارم و چنگ میزنم به گوشی
گگوشی رو میگیرم جلو و چشماشو می غرم: این تو دستت بود.. نه؟... نمیدونی وسط خیابون جای اس ام اس بازی نیست.. در حد یه بچه ی ش هفت ساله هم نمیفهمی..
اشکم باز سرازیر میشه.. حرصی پاکش میکنم که یهو میگه: آخخخ
وحشت زده نیم خیز میشم و با لکنت میگم: چی شد؟؟.. چیزیت شده؟.. درد داری؟.. بریم بیمارستان؟؟
اهورا: اصلا حواسم نبود به پولاد زنگ بزنم
با دهن باز نگاش میکنم
...
اهورا: بده من گوشیمو
...
گوشی رو میکشه از دستم
...
اهورا: تو بشین به خودت مسلط شو عزیزم..
ناخودآگاه میشینم که میگه: آ.. قربونش.. بشین
نفسی از سر آسودگی میکشم که چیزیش نیست.. از دست این بچه
قیافش جدی میشه و میره که به دوستش زنگ بزنه
بی حرف زل میزنم به آبمیوه.. دلم میخواد یه خورده خلوت کنم با خودم.. حس میکنم یه چیزی این وسط اشتباهه
اهورا: داد نزن بابا
سر بلند میکنم و خیره میشم بهش
اهورا: کجایی مگه تو؟
دوستمه.. مگه نه
اهورا: نه.. خودم میام
...
اهورا: یکم یرتر میرسم
...
اهور: نرو رو اعصاب.. گفتم میام
....
اهورا: اکی.. فعلا
میاد سمتم و میگه: پاشو عزیزم.. پاشو دختر من
بیحال بلند میشم.. انگاری یه خورده از انرژیه از دست رفتمو به دست آوردم
-میشه ساندویچ باشه یه روز دیگه .. حالم زیاد مساعد نیست
عمیق نگام میکنه و با مکثی نسبتا طولانی میگه: رفتی خونه دو بشقاب نهار میخوری.. بفهمم سر و تهشو با یکی دو لقمه هم آوردی پدرتو در میارم
سرمو تکون میدم و کیفمو برمیدارم
زیرلبی میگم: خداحفظ
چادرمو میکشه و میگه: کجا؟.. همینم مونده توی چلمنگو تنها بفرستم خونه
بیشتر منو طرف خودش میکشه و میگه: یه دربستی میگیرم، میرسونمت.. شبم بهت زنگ میزنم
خم میشه آبمیوه رو که رو جدول گذاشتم برمیداره و میده دستم
اهورا: تا ته بخور
آبمیوه رو میگیرم و میگم: خودم میتونم برم
اهورا: لازم نکرده خودت بری
با خشونت منو با خودش همراه میکنه
دربست میگیره و کمکم میکنه بشینم.. خودش هم پشت کنارم میشینه و آدرس رو میگه
آبمیوه رو از دستم میگیره و میاره جلو دهنم
آروم زمزمه میکنه: چی گفتم بهت
نگاش میکنم.. چشماش بی نهایت نزدیکه
یه خورده سرمو میبرم عقب
نی رو میزنه به لبم و میگه: این باید تا تهش خالی شه
نگه میداره واسمو لب میزنه: بخور
خجالت زده آبمیوه رو میگیرم از دستشو و شروع به خوردن میکنم.. چند تا شکلاتم میذاره رو چادرم
با تموم شدن آبمیوه بی حرف خیره میشم به خیابون
اهورا: چته؟.. چرا همچین میکنی؟
با شنیدن صداش سر می چرخونم و گیج میگم: چی؟
کلافه میگه: نکن اونو
با ابرو به دستم اشاره میکنه
یه نگاه به دستم میندازم و میبینم کنار ناخنم رو زخم کردم
آروم میگم: آهان
اهورا: دیگه کجاتو میکنی؟.. فقط انگشتته؟
زیرلبی زمزمه میکنم: اوهوم.. دست خودم نیست.. وقتی استرس دارم یا نگرانم اینجوری میشم.. برام شده یه عادت
اهورا: ببین جوج منو توجیح نکن.. دیگه پوسته دستتو نمیکنی... اکی؟
سرمو تکون میدمو و هیچی نمیگم
با اشاره به شکلاتا میگه: بخور
لبخند کمرنگی میزنم و یکی از شکلاتا رو باز میکنم
-تو نمیخوری؟
لب میزنه: بخور
سرمو میندازم پایینو با تعلل مشغول خوردن شکلاتا میشم


*********
رو زمین خیره به گلدون یاسم نشستم.. زانوهامو بغل کردم.. فقط یه چیز تو ذهنم تکرار میشه
-نه دوستش دارم.. نه عاشقشم
...
-محاله.. تو این مدت کم محاله
صداها تو گوشم میپیچن
«عشق مکان و زمان سرش نمیشه.. از زیرش در نرو...ترس نداره»
-نمیترسم فقط هیچ کس رو دوست ندارم
«عاشقی اشتباه نیست؟.. چرا نمیخوای اینو بفهمی؟»
-اشتباه نیست ولی من عاشق نیستم
بغض میکنم.. لرز میکنم.. سردم میشه ولی میدونم عاشق نیستم
-اون فقط بهترین دوستمه.. مثه بقیه دوستش دارم.. مثه زهرا.. مثه فرزانه.. مثه آرزو
...
-اصلا مثه پیمان برام عزیزه
«خوبه.. به دروغ گفتنات ادامه بده.. آدم خوبه تو زندگی اگه با هیچکس هم روراست نبود لااقل به خودش دروغ نگه»
دستمو میذارم رو گوشم.. نمیخوام حرفاش تو گوشم بپیچه.. نمیخوام بشنوم.. نمیخوام
مستاصل چشمامو میبنددم
«وقتی پا میذاری رو دلت بیشترین ظلم رو به خودت میکنی»
اشکم از حصار پلکام خارج میشن
- من.. من فقط بهش عادت کردم
دستم میره سمت گردنبندم
-آره.. همینه
یکی تو ذهنم جواب میده: واسه یه عادت سه ساعت تو خیابون زار میزدی؟
-من فقط شوکه بودم.. تصادفه بابا جلو چشمم بود
«و ترس از دست دادن دوباره»
چشم باز میکنم و مینالم: غلطه.. غلطه.. غلطه
صداش میپیچه تو گوشم
«بعضیا ساده زندگی میکنن.. ساده محبت میکنن.. ساده دل به رویاها میدن و ساده هم عاشق میشن.. سختش نکن عزیزم.. تو با همین سادگیت قشنگی»
نفس تو سینه م حبس میشه و خاطرات آشناییم با اهورا مثه یه فیلم جلوی چشمام به نمایش در میاد
اولین برخوردمون.. عصبی شدناش.. کمک کردناش.. دست دوستی دادنش.. شروع خطرات شیرینمون.. خرگوش.. عطر.. پارک.. تاب سواری
-چطور نفهمیدم؟.. اگه امروز یه چیزش میشد دیگه نمیتونستم پاشم
سرمو تکیه میزم به دیوار
-چی شد که اینجوری شد؟
تکیه مو از دیوار میگیرم و دستمو میکشم رو گلای یاسم
-من حق ندارم
«تو حق همه چیزای خوب تو دنیا رو داری»
اونم مثه من عاشقه یاسه
آهی میکشم و ناامیدانه زمزمه میکنم: حق نداشتم
«داشتی عزیزم»
-میبخشی؟
« عشق یه موهبته الهیه.. چرا حرف از بخشش میزنی»
-خیلی بدم.. خیلی خیلی بدم
«توهین نداشتیما»
تلخ مینالم: یعنی از اینجا به بعد چی میشه؟
تو سکوت دیوونه کننده ی اتاق بدون هیچ عکس العملی به رو به رو خیره شدم
کاش تو بی خبری سر میکردم.. هیچ جوری نمیتونم با خودم کنار بیام.. وقتی میدونم نباید دوستش داشته باشم
هنم میره سمت اهورا.. یاد تک تک حرفاش میفتم
صورتمو بین دستم میگیرم و مینالم: وایییییی
از فکرش هم شرمنده میشم
-حق داشت.. یه چیز میدونست که میگفت نمیشه رو هیچ دختری حساب کرد
به بقیه کار ندارم ولی من حق عاشقی نداشتم.. خودم این حقو از خودم سلب کردم
کاش حواسم به دلم بود..
همه ی زندگیم پر شده از کاش..کاشکی.. کاش بودی.. کاش اینقدر راحت دل نمیباختم..کاش اینقد بد تموم نمیشد.. کاش معدن اشتباهات کوچیک و بزرگ نبودم. کاش یه خورده بزرگ میشدم
زهرخندی میشینه رو لبم
-کاش هیچ کاشی تو زندگیم نداشتم.. پر شدم از همه ی حسرتا و باز باید یه جسرت دیگه به تمام نداشته هام اضافه کنم
تلخ میخندم و مینالم: آخرشم کاش میشد چشم باز کنم و ببینم همش خوابه
..
-شاید باید تمومش کنم
باز صدایی از گذشته ها تو ذهنم میپیچه و منقلبم میکنه
«فرار راهش نیست»
دستم میره سمت گلای یاسم
-آره...تاوان دل دادنه منو اون نباید پس بده
یاد دربند میفتم.. یاد حرفام..... چه با اطمینان حرف از سنگ صبور بودن میزدم..چه خودخواهانه دارم مینزم زیر تک تک قولام
نفس عمیقی میکشم
-پیوندی خیر سرت.. همه چیز که به مالکیت نیست
« گاهی وقتا زندگی یعنی دوست داشتن کسی بی هیچ امیدی برای داشتنش»
دستم میره سمت اسپری.. میارم جلو دهنمو چند بار فشارش میدم
-میمونم.. هیچی تغییر نمیکنه
دست میکشم رو قفسه ی سینم ومینالم:آره.. هیچی تغییر نمیکنه.. من همون پیوند میمونم.. اون همون اهورا
فقط حرف سر دلمه که کاش سر ناسازگاری بر نداره
آروم گلدون یاسمو برمیدارم و دست به دیوار میگیرم.. به زحمت از جام بلند میشم.. احساس اون آدمی رو دارم که بعد از سالها از خواب بیدار شده
گلدونمو میذارن رو تاقچه ی پنجره و میرم جلوی آینه
قیافم خیلی زار شده.. چشمام هم از گریه زیاد پف کرده
نگام رو از آینه میگیرم و سمت در اتاق میرم
دستم میره سمت دستگیره در
مکث میکنم و میگم: قول میدم فقط رفاقت و معرفت خرجت کنم.. هیچوقت باعث آزارت نمیشم
سرمیچرخونم سمت گلدون یاسم
لبخند محوی میزنم و میگم: درستش هم همینه.. مگه نه؟
آهی میکشم و از اتاق خارج میشم.. آبی به دست و صورتم میزنم و یه خورده میمونم تا وضع صورتم به حالت معمولی برگرده.. همینکه حس میکنم بهتر شدم میرم پیش مامان که داره مروارید دوزی میکنه
با لبخند میرم سمتسو میگم: سلام مهربونم
سر بلند میکنه و مهربون میگه: سلام عزیزم
- کی بیدار شدی مامان دنیا؟.. حالت خوبه؟؟
سرشو به نشونه ی خوبم تکون میده و میگه: بیا بشین پیشم.. یه ده دقیقه یه ربعی میشه.. نخواستم مزاحم درس خوندنت شم
میرم سمتش.. به نرمی گونشو میبوسم و کنارش میشینم
همه ی محبتمو میریزم تو چشمامو میگم: تو فرشته ی مهربون منی
دست میکشم به سرشو ادامه میدم: پس هیچوقت اینو نگو.. تو توی هیچ شرایطی مزاحم نیستی.. بماند که من اصلا درس نخوندم
فرز مرواریدا رو میزنه و با لبخند حرفامو گوش میده
- فقط یه خورده با خودم خلوت کردم
مامان: لازمه.. هر آدمی باید بعضی وقتا با خودش خلوت کنه
با لبخند میگم: درسته
بدون اینکه نگام کنه میگه:راستی امروز عمت زنگ زد
لبخند از لبام پر میکشه و هممه ی وجوودم میشه پر از نگرانی.. زنگ زدنای این روزای عمع برام خکم کابوس رو داره
مامان: میگفت مادر مهرداد یه سر اومده تهران
آروم زمزمه میکنم: مهرداد کیه مامان
نگام میکنه و میگه: همون پسره که عمت معرفی کرد رو میگم
سرزنشگر نگاش میکنم
سریع نگاش رو ازم میگیره و خودشو سرگرم لباس نشون میده
زهرخندی میشینه رو لبام
مامان: مادره خیلی ازت خوشش اومده... زنگ زده به عمت اصرار داره بیاد یه جلسه برای آشنایی و این حرفا
خسته و درموندده دراز میکشم رو زمین و سرمو میذارم رو پاش
-مامان
خیره میشه تو چشمام و میخواد حرفی بزنه که میگم: یه خواهش.. اصلا نه.. یه التماس
میخوره حرفشو خیره نگام میکنه
-میشه یه امروز حرف از عمه و خواستگار و آشنایی و مهرداد و مادرش نباشه
اخماش میره تو هم و می غره: خیلی بی ادب شدی پیوند
آهی میکشم و میگم: خواهش میکنم.. خیلی خسته ام مامان
دقیق میشه تو صورتمو مشکوک به چشمام نگاه میکنه
چشمامو میبندم که میگه: گریه کردی پیوند؟
لبخند محوی میزنم و زیرلبی میگم: خوبم مهربون.. فقط یه خورده دلم گرفته بود
دست میکشه تو موهامو هیچی نمیگه
لبخندم عمیق تر میشه و خودمو میسپرم به نوازشهای مادرانه اش
********
خیره شدم به خنده های از ته دل بچه ها و خودم غرق دردسرهای هر روزه ام.. اصرارهای مامان امونمو بریده.. شاید حق داره.. شاید که نه حتما حق داره... توی این همه شاید و باید گیر کردم.... فشار روم زیاده و ترس از شکستن دارم.. پیمان میگه داری پژمرده میشی.. معلومه نگرانمه
دستم میره سمت قلبم.. از اون روزی که فهمیدم بیقرارتر شده
زیرلبی زمزمه میکنم: تو هم امونمو بریدی.. یه خورده خوددارتر باش
لبخند تلخی میزنم... هیچوقت آدم نمیشم.. هیچوقت.. اینو دیگه این روزا خوب میفهمم
با اومدن یه پشمک جلوی صورتم شوکه شده سرمو به عقب میچرخونم و با دیدن اهورا همه ی وجودم پر میشه از آرامشی باور نکردنی.. این روزا چه زود به زود دلتنگش میشم...لبخند محوی رو لبام میشینه
نگام رنگ محبت میگیره. خودش هم نمیدونه که با بودنش منو از وجود خیلی چیزا غافل میکنه
-اینجا چیکار میکنی؟
اهورا: اومدم دنبال دخترم
چشمام گرد میشه که چشمکی حوالم میکنه و ادامه میده: زده تو فاز عرفانی.. هی با لبختد ژکوند به دوردست ها خیره میشه. .یکم نگرانشم
لبخند کمرنگی میزنم
معرفت.. مرام.. رفاقت.. دوستی.. هر چیزی به جز عشق.. وقتی ببا اونم باید از هر چیزی مایه بذارم به جز عشق
نگام میره سمت پشمک
میخندم و میگم: ماله منه؟
پشمکو میده دستمو میاد کنارم میشینه
با خنده یه گاز به پشمک میزنم و با لذت میخورمش
کی گفته نمیشه تو لحظه ها زندگی کرد.. با وجود این پسر من تو ثانیه ها زندگی میکنم
یه گاز دیگه ام میزنم و نگاش میکنم
-خودت چی پس؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: یه دونش زیاده.. باهم میخوریم
پشمکمو میگیرم عقب و با اخم میگم: حرفشم نزن.. این ماله من
دستشو دراز میکنه و چوبشو میکیشه سمت خودش و یه مشت ازش میکنه
حسرت زده به پشمکای تو دستش نگاه میکنم و میگم: نخور اونا رو
بی توجه به من خیلی شیک لقمه اش میکنه
که سریع میگم: نخوریا
میذاره تو دهنش
لب و لوچه ام آویزون میشه
با خونسردی دستشو دراز میکنه و یه مشت دیگه میکنه
پشمکو ازش دور میکنم و میگم: تمومش کردی.. من هیچوقت پشمکو با کسی تقسیم نمیکنم ..خوردی همشو
خیز برمیداره و با یه حرکت چوب پشمکو ازم میگیره و میگه: نوش جونم
دستمو دراز میکنم و با غرغر میگم: تو سهمتو خوردی بقیه اش ماله منه... من نخوردم هنوز بی انصاف
اهورا: به جا غرغر و لب و لوچه کج ردن زودتر میخوردیش
جسرت زده به چوب خالیه پشمک نگاه میکنم
نمیدونم قیافم چی شکلی شده که خندش میگیره
اخمامو میکشم تو هم که میگه: جـــــونم دختره لوس من و تو نداریم
نفسمو حرصی بیرون میدم و میگم: میرم واسه خودم می خرم
یه کوچولو زبونمو در میارم که چشماش گرد میشه
و من هم با خنده میرم سمت پشمک فروشی
-سلام پدرجان
پیرمزد: سلام دخترم
با خوشرویی میگم: یه دونه از اون پشمک خوشمزه هاتون لطف میکنید
میخنده و یه پشمک میده دستم
با نیش باز سر می چرخونم به عقب میبینم داره نگام میکنه
دلم میسوزه واسش... طاقت نمیارمو لبخندی تحویلش میده
برمیگردم سمت پیرمرد و میگم: یه دونه دیگه هم بدین لطفا
پیرمرد با مهربونی یه پشمک دیگه میده دستم
پولو که حساب میکنم تندی برمیگردم پیش اهورا
که میبینم آقا غش غش زده زیر خنده
متعحب نگاش میکنم که میگه: دو تا برام خریدی جوجک زشت
با اخم ریزی میگم: نه خیر آقا
با فاصله ازش میشینم
یکی از پشمکا رو میگیرم سمتش و با نیش باز میگم: مسابقه
پشمکو از دستم میگیره و میگه: آبروریزی راه ننداز
-خیلی باحاله.. باور کن
اهورا: من نمیتونم مثه تو......
چشماشو چپ میکنه و دهنشو تا ته باز میکنه و یه گاز به پشمک میزنه
با چشمای از حدقه در اومده نگاش میکنم
اهورا: اینجوری پشمک بخورم
چپ چپ نگاش میکنم و با مسخرگی به تیکه از پشمکمو میکنم و لقمه اش میکنم
با ژست شبیه به خودش میخورمو میگم: اینجوری خیلی باکلاسه مثلا؟
چشماش گرد میشه و میگه: ادا منو در میاری بچه پررو؟
مثه خودش چشمامو خمار میکنم و با صدای آرومی میگم: آره. مشکلیه؟
لپاشو باد میکنه و با چشمای گرد شده زل میزنه به من و میگه: اینم تویی
منفجر میشم از خنده
-چه خوشگلم من
اهورا: عزیزم اون چشم و ابروی منه که خوشگله اشتباه نکن.. تو افتضاحی
میخندم و با ابرو به پشمک اشاره میکنم
-مسابقه؟.. باشه؟
اهورا: اگه باختی باید هر چی من میگم بگی چشم
مخوام جوابشو بدم که میپره تو حرفمو میگه: اسلام به خطر نمیفته.. اکی؟
به ناچار میگم: باشه
-شروع؟
اهورا:گاز نمیزنی .. با دست میخوری
ابرو بالا میندازم بی توجه به حرفش میگم با شماره سه ی من شروع میشه
-یک.... دو...
با شیطنت نگاش میکنم و بدون اینکه بگم سه یه گاز گنده به پشمکم میزنم
حرصی نفسشو بیرون میده و یه نگاه به دور و بر میندازه ولی من با عجله پشمکمو میخورم... سرشو خم میکنه که دیده نشه. سریع شروع میکنه با دست پشمکو کندن و خوردن
قیافش خیلی دیدنی شده.. یه نگاه به من میندازه و در اخر هم میبینه داره میبازه شروع میکنه به گاز زدن
نگامو ازش میگیرم و تند تند به پشمکم گاز میزنم
با پا میکوبه پای من و می غره: یواش تر. خفه شدی؟
نیشم بیشتر باز میشه و همه ی حواسمو میدم به پشمک تا تمومش کنم
....
اهورا: من بردم
چشمام گرد میشه
اهورا:yesss
نگاش میکنم که میگه: باختی جوجو.. باختی
حیرت زده میگم: چه جوری آخه؟
نگام میفته به چوب پشمکش.. پیشونیمو میخارونم و حیرون نگاش میکنه
اهورا: چون من اگه بخوام.. دهنم چهار برابره توئه
خندم میگیره و خودمو میزنم به اون راه
پشمکمو میارم بالا و میگم: دلت بسوزه من هنوز پشمک دارم
یهو یه نگاه به چوب پشمکش و یه نگاه به شکمش میندازه و میگه: من شکم بیارم... مرض قند بگیرم... چربیه خونم بالا بره.. یبوست شم... اسهال شم .. همش تقصیر توئه
با چشمای گرد شده میگم: یه پشمک که دیگه این حرفا رو نداره.. همه درد و مرض داشته و نداشته تو نسبت دادی به پشمک من
اهورا: اون از غذاهات.. اینم از این بچه بازیات... پشمک چیه آخه
یه گاز به پشمک میزنم و با بدجنسی میگم: یه چیز فوق العاده خوشمزه.. از چیپس و پفکایی که تو میخری بهتره
ابرویی بالا میندازه و گوشه ی لبش کج میشه
دستشو دراز میکنه و چوب پشمکمو ازم میگیره
تازه یاد شرطش میفتم و دستمو میگیرم جلو صورتم
آروم مینالم: وای اهورا... تو رو خدا مهربون مجازات کن.. گناه دارم
خبیث میگه: پاشو
-حالا نمیشه بیخیال شی؟
نگام میکنه و ابروشو میده بالا
اهورا:فک کردی احمقم آبرو خودمو ببرم.. الکی مسابقه بدم؟... باختی جوجو... پاشو
ملتمسانه نگاش میکنم که بی توجه به نگاه من بلند میشه و میگه: راه بیفت
به ناچار بلند میشم تا برم ببینم چه نقشه ی خبیثی برام کشیده
از اونجایی که ازم جلوتره سر میچرخونه سمتم و اشاره میکنه که بیا
مردد میرم سمتش که میبینم داره میره پیش مرد بادکنک فروش
متعجب نگاش میکنم که اهورا با رسیدن به مرد بادکنک فروش میگه: کله بادکنکا چند؟
مرد: بله؟؟
حیرت زده نگاش میکنم
با نیشخند میگه: این چوبو کل بادکنکاش چند؟
متوجه ی منظورش نمیشم
مرد ذوق زده میگه: 30 تومن
یه تراول 50 جایی میده به مرد و بی توجه به دست دراز شده ی مرد که بادکنکا رو سمتش گرفته خطاب به من میگه: بیا
لب میزنم: دیوونه شدی؟
نگاش پر میشه از تحکم و جذبه
آروم مینالم: زشته به خدا
با برو اشاره میکنه که بگیرم
هم خندم گرفته هم حرصم در اومده
کنار گوشم زمزمه میکنه: این جایزت که خنگول خودمی
پوفی میکشم و می غرم: دوست دارم خفت کنم
با تک خنده ای میگه: تا اون ساندویچی با این میای
-نههههه
اهور: اون نیشتم وا کن
ملتمسانه میخوام حرفی بزنم که می غره: د بخند
لبخند پر حرصی میزنم که میگه: خوشگل بخند لپات بزنه بیرون.. بدو ببینم
به مرد بادکنک فروش که با خنده نگامون میکنه اشاره میکنه
اهرا: بده دستش
مرد بادکنکا رو میگیره سمتم..با مکث ازش میگیرم و میخوام راه بیفتم که باز میگه: وایسا
موبایلشو در میاره
-چیکار میکنی؟
یه عکس ازم میگیره
-نکن.. آبرو و حیثتم به باد میره
با بدجنسی میزنه رو فیلم و میگه: راه بیفت
خندم میگیره.. بچه تر از این بشر تو عمرم ندیدم
لبخند میزنم و بحرکت میکنم
اهور:خب.. این موچود ابله بادکنک به دست که تو پشمک خوری خیلی ادعاش میشد باخت... به جای مجازات واسش یه عالمه بادکنک خریدم
چشم غره میرم بهش که با نیش باز میگه: اهورایی داری تو.. قربونش برو.. بدو جوجو
-قربون تو رفتن هم داره با این اذیت کردنات.. بدجنس
اهورا: بریم
جلوم راه میره و ازم فیلم میگیره
-بدذات.. خبیث... جنس خراب.. دیوونه... نامرد
با نیشخند نگام میکنه که با خنده میگم: من یه روز میکشمت
لبخند محوی رو لباش میشینه که با نیش باز میگم: انتقاممو میگیرم ازت
بچه: مامان بادکنک
نگام میره سمت دخترک هم سن و سال پرند
نگاهم پر میشه از محبت... یکی از بادکنکا رو جدا میکنم و با خنده میرم سمت اون مادر و بچه
مادره متعجب میگه: من میخرم براش
-یه هدیه از طرف من برای دخترک ناز و خوشگلتون
مادره لبخندی میزنه و من هم جلو پای دخترک زانو میزنم و بادکنکه میدم دستشو دستی به سرش میکشم
با خداحافظی از مادر و دختر برمیگردم سمت اهورا که میبینم هنوز داره ازم فیلم میگیره
-هنوز بیخیال نشدی؟
با خباثت نگام میکنه و میگه: حالا حالاها کارت دارم
-از دست تو
نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم کلی پیاده روی کردیم و تقریبا هوا تاریک شده.. از بادکنکا فقط یه بادکنک قلبی واسم مونده که همچنان تو دستم تکون تکون میخوره.. با این که خیلی آبروریزی بود ولی خوش گذشت.. بادکنک دادن به بچه ها حس قشنگی بود
سر میچرخونم سمت اهورا که میبینم هنوز از رو نرفته و همچنان مشغول فیلم گرفتنه.. عجب بشریه این پسر
با رسیدن به دمه ساندویچی به بادکنکی که تو دستمه نگاه میندازم و میگم: اینم سهم دخترکم
یه بادکنک قرمز قلبی
صدای اهورا رو میشنوم که میگه: پس بپا ول نکنی.. بره هوا پرند کلتو میکنه. .تهش نخ آویزون میکنه میفرستت هوا
میخوام جوابشو بدم که جلوی مقنعمو میکشه و با شیطنت میره تو ساندویچی
حرصی می غرم: اهـــورا
*****
سرگرم نوشتن جزوه اش هستم ولی نگام مدام به سمت گوشیم کشیده میشه.. آقا تنبل شده چرکنویس تحویلم میده پاکنویس میگیره
با لبخند سری تکون میدم و باز به گوشیم نگاه میکنم... این چند وقته هر شب حول و حوش همین ساعتا زنگ میزنه.. یه جورایی به شیطنتا و بدقلقی هاش هم عادت کردم.. میخوام نگامو از گوشیم بگیرم که با روشن شدم صفحه ی گوشیم و دیدن اسمش لبخندم عمیق تر میشه
دکمه ی برقراری تماس رو میزنم که صداش رو میشنوم: جوجم کو؟؟
با خنده میگم: سلام آقا
مکثی میکنه و میگه: سلام.. زود تند سریع بگو ببینم کجایی؟
-خونه ام بابا.. کجا رو دارم باشم نصفه شب؟
اهورا: خونه ی من .. خرید کردم بیا جا به جا کن
میخندم و میگم: باز که لوس شدی تو
خودکار رو برمیدارم با لبخند ادامه ی نوشتنو از سر میگیرم
اهورا: تو خوب لوس میکنی.. مامانم که لوسم نکرد.. پیش دوست دخترامم بدم میاد لوس شم ولی تو......
چشمامو میبندم
اهورا: خوبی
دستم ناخودآگاه میره سمت قلبم.. تو دلم مینالم: آروم پیوند.. آروم.. تو میتونی
چشم باز میکنم و با لبخند خسته ای میگم: دیگه نه اینقدر
اهورا: هستی.. حرف نباشه
فقط میخندم که میگه: اوف.. خیلی خستم
یه خمیازه میکشه که میگم: شام خوردی؟؟
اهورا: حال ندارم لباس عوض کنم.. افتادم رو تخت چشم بسته باهات حرف میزنم
خودکار رو میذارم رو برگه و با ناراحتی به حرفاش گوش میدم
اهورا: جورابامم با پا در آوردم.. با پا نمیشه پیراهن درآورد
-بمیرم برات
اهورا: آره.. بمیر
لبخند محوی رو لبام میشینه
اهورا: واسم بمیر
...
اهورا: واسم میمیری دوست دارم
پسرک لوس و شیطون.. مطمئنم خودتم نمیدونی با بعضی حرفات چه جوری همه ی وجودمو به آتیش میکشی
با ملایمت میگم: پاشو پسر خوب.. پاشو لباساتو عوض کن.. اینجوری اذیت میشی.. یه چیزم بخور بعد بخواب
اهورا: میخواستی بیای واسم شام بپزی.. شام ندارم
اخم ریزی میشینه رو پیشونیم
-چرا نگفتی پس؟.. میگفتی واست بیارم امروز

اهورا: هوم.. پتومو کشیدم.. قصه مو بگو بخوابم
با لبخند سری تکون میدم و میگم: باز که داری بد میشی
صدای خمار از خوابش رو میشنوم که میگه:من همیشه بدم
-نه خیر.. شما همیشه خوبی.. الان فقط یه خورده پرندی شدی.. اگه شام نخوری من ناراحت میشم.. غصه می خورم
اهورا: بشو..... غصه بخور.. از ناراحتیه من گریه کن اصلا
نمیدونم باید بخندم یا سرمو بکوبم به دیوار از دست این پسرک تخس
-پسرک شیطون اینجوری بخوابی لباسات چروک میشه.. زشت میشه.. شلوارت زانو میفته.. از همه مهمتر خودت نمیتونی راحت بخوابی.. پس پاشو مثه یه پسر خوب لباساتو عوض کن.. فک کن شلوار راحت.. تیشرت خونه.. اگه بدونی چقدر خوبه.. با اون شلوار جینی که پاته عمرا بتونی بخوابی
اهورا: هوم... دلم خواست
کم کم نیشم باز میشه که میگه: اما حال ندارم
با این حرفش نیشم بسته میشه که دوباره خمیازه میکشه
طفل معصوم چقدر خسته ست... کاش یکی بود کمکش میکرد لااقل
پرمحبت تر از قبل میگم: عزیزکم حال داری.. پاشو.. آفرین.. پاشو حرصم نده
اهورا: قربونم برو پس
میخندم و میگم: پسرکم پاشو اینقدر اذیتم نکن.. گناه دارم به خدا
اهورا: دارم شلوارمو عوض میکنم.. هوم... قربونم برو وگرنه بلوز نمیپوشم لخت میخوابم سرما میخورم.. همش هم تقصیر تو میشه
چشمام گرد میشه
-بپوش ببینم پسر بد... نپوشی جزوتو نمینویسم.. یادت نره جزوه هات دست منه
صدای جدیشو میشنوم که می غره: قرار نیست تو تهدید کنی.. وظیفه ی تو یه چیز دیگه ست
ریز ریز میخندم که کلافه میگه: اه.. اینم که کثیفه
پرمحبت میگم: غر نزن.. یکی رو بیار یه سر و سامونی به خونه بده.. اذیت میشی اینجوری خب
...
-چی شد؟.. لباس تنت کردی؟؟
اهورا: هوم.. آره.. شلوار خونه یه چیز دیگه ست
خمیازه میکشه باز
-خب.. خدا رو شکر.. حالا برو یه چیز بخور بعد دیگه لالا
آروم میگه: پیوند؟!
-جانم
اهورا: دختر خوبی باش.. نازم کن.. قربونم برو... فدام شو.. قصه بگو.. بخوابم
-شام.. شام.. شام.. برو سمت آشپزخونه
شمرده و کشیده میگه: نمی خــوام.. گیر نده.. امکان نداره پاشم.. ول کن جان بچت
زیرلبی میگم: رومو زمین نزن اهورا.. صبحونه هم نخورده بودی..گشنه بخوابی دلم میمونه پیشت
بعد سکوت میکنم که یهو میگه: یادم نبود لوبیا پلو هست هنوز... دلم خواست



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 11:14 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره