تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت سی و یکم
با خوشحالی میگم: آره.. برو همونو بخور
اهورا: اما هم دوره هم سرد
صداش آرومتر میشه میگه: من خستم
آهی میکشم و میگم: میدونم خسته ای.. میدونم عزیزکم ولی اینو هم میدونم که فردا هم طبق معمول خواب میمونی باز گرسنه میای دانشگاه... پاشو جانم.. اصلا باهات حرف میزنم تا خوابت هم نبره
اهورا: بیشتر سعی کن
-باز شیطنت؟؟
اهورا: انگیزت کم بود خب
-آهان.. باج میخوای پس؟
اهورا: انگیـــزه.. باج چیه؟
-آره جونه خودت.. بگو لیست کنم.. چی میخوای باز؟
صداش نامفهوم میاد که یه چیزایی میگه
تند تند میگم: اهورا اهورا اهورا.. نمیخوابیا.. جانه من پاشو.. اون معدت داغون میشه.. نخواب اهورا
صداش خفه میاد.. انگار سرشو فرو کرده تو بالیش ولی معلوم داره غر میزنه
-پاشو گلم.. پاشو عزیزکم. پاشو پسرکم.. من که میدونم رومو زمین نمیندازی.. اصلا بگو ببینم امروز چیکارا کردی؟... خوش گذشت بهت؟
خفه میگه: نه
میخوام حرفی بزنم که کلافه تر از قبل میگه: دمپاییم یه لنگه اش نیست.. انتطار نداری که پابرهنه راه برم
لبخند عمیقی مهمون لبام میشه
-این دفعه کجا پرتش کردی؟.. یه نگاه به زیر تخت بنداز
اهورا: نیست
-هوم.. پشت پرده ی اتاقت.. گوشه و کنار کاناپه.. تو سالن.. زیر مبل... شاید هم انداختی تو کمد لباسات
با مکث میگه: پوشیدم... اینقدر فسفر نسوزون
میخندم و میگم: خب.. اینم از دمپایی.. حالا برو آشپزخونه.. غذا رو بذار گرم شه
اهورا: سردم شد
-غذا رو که گذاشتی برو یه چیز گرم تنت کن
سر و صداهایی رو از اون طرف میشنوم
خودکار رو برمیدارم و باهاش بازی میکنم
اهورا: خیلی چفت و بست داره
-خب میترسم بریزه
زیرلبی غرغر میکنه
-تو اتوبوس هی تکون تکون میخوره
یهو ساکت میشه و با مکث میگه: اتوبوس؟
متعجب میگم: اوهوم
اهورا: بدجنس.. اتوبوس بدونه من
میخندم که سوالی میگه: ماست بخورم یا ترشی؟
-ماست چطوره؟
میخواد جوابمو بده که سریع میگم: نه ترشی بخور.. میشناسمت دیگه.. یه نگاه به تاریخش نمیندازی همینجوری میخوری
اهورا: نه.. نه.. نه.. سالمه
-چک نکردی... سرمو گول نمال.. دقیق نگاه کن.. اصلا ماست نخور.. همون ترشی رو در بیار بخور
اهورا: اونی که دوست داشتم تموم شد.. ماست خوشمزه ست تاریخم داره
-خب میگفتی بیارم برات
اهورا: تو خودت نمیفهمی وقتی میگم دوست دارم دو روزه تموم میکنم
-هوم.. کدومشو بیشتر دوست داشتی؟
اهورا: خودت باید بدونی.. اشتباه بیاری تنبیه میشی
ریز ریز میخندم و میگم: من که میدونمم اون شیشه دومیه چشمتوگرفته بود.. فقط واسه اطمینان پرسیدم
چیزی نمیگه ولی میفهمم که داره غذا میخوره
باز خم میشم و جزوه شو مینویسم که صداشو میشنوم
اهورا: ازت بدم میاد
دستم وسط راه خشک میشه
اهورا: متنفرم اینقد غذات خوشمزه هست
خندم میگیره زیرلبی میگم: دیوونه
اهورا: بیا آشپز من شو
-نمیشه.. من میخوام دکتر شم.. ولی هر وقت غذا خواستی میارم واست.. قول.. قول.. قول
اهورا: نمیخوام واسه بقیه درست کنی... فقط من
-اینجوری که پرند و پیمان و مامان گرسنه میمونند
صدای تند تند جویدناشو میشنوم و آرومتر از قبل میگم: حس میکنم داری تند تند می خوریا.. بیشتر بجو.. با آرامش بخور
باز صدای برخورد قاشق و بشقابش رو میشنوم
با مکث میگه: ماست ماله پریروز بود تاریخش اما من خوردم
اخمام به شدت میره تو هم ولی اون باز خمیازه میکشه
-مگه نگفتم نگاه کن
خبیث میگه: گریه کن برام.. نگرانم شو.. دق کن واسم..
سری واسش تکون میدم که خبیث تر از قبل میگه: اوف.. بده این پلو کره ای مگه میتونم سیگار نکشم
-پسره بد
تک خنده ای میکنه که باز می غرم: پسره بد
اهورا: پلو کره ای نصف شب به خوردم میدی.. سیگار نکشم پاره میشم خب
-همیشه ی خدا بوی سیگار میدی.. نکش اینقدر.. اون ظرفو هم بذار تو سینک آب خیس شه.. همونجا ول نکن.. ماستم بنداز دور جونه من.. باز بی حواس می خوریش
اهورا: خواهش کن
-التماس کنم کار حله؟
اهورا: اومدم سمت اتاق باز تا آشپزخونه نمیشه برم.. فردا یادم بنداز بندازمش دور
با تموم شدن حرفش صدای فندکش میاد
مستاصل میگم: لااقل زیاد نکش.. هر چند میدونم اول و آخر کارخودتو میکنی
اهورا: سیگار خوبه.. عالیــه
آهی میکشم که خش دار میگه: توام خوبی
دلم میریزه.. لحنش چه مردونه شده.. از اون لوسی در اومده انگار
اهورا: توام جوج خوبه منی.. جوج مهربونه خر منی
لبخند تلخی میشینه رو لبم و محو جزوه میشم.. اهورا: منتظری ادامه بدم؟... کجایی خنگولم؟
با این حرف اهورا به خودم میام.. تک سرفه ای میکنم و دست پاچه میگم: هیچ جا
دوباره خودمو مشغول جزوه میکنم و میگم دارم جزوه مینویسم واست
آروم میخنده و آرومتر میگه: تو بیشتر از سیگار حالمو خوب میکنی.. حرف بزن.. صداتو دوست دارم
کاش اینقدر مهربون نشی.. اینجوری کارم سخت میشه
زیرلبی میگم: چی بگم؟؟
اهورا: چیزایی که هر شب سر هم میکنی.. اسمشم میذاری قصه
...
اهورا: قصه هاتم دوست دارم
مکث میکنم... سرمو تکیه میدم به دیوار و چشمامو میبندم.. میرم به گذشته های نه چندان دور
زمزمه وار میگم: تا حالا شنیدی قصه ی تولد قاصدک رو
اهورا: همونی که همیشه میچسبه به چادرت؟
بدون اینکه چشمامو باز کنم لبخندی رو لبم میشینه
-آره.. قصه ی همون قاصدکه.. قصه خودش و تولدش
قصه ای که با دنیای من غریب نیست
یه روز یکی به من گفت با فرسنگها فاصله هم میشه دلتنگ نشد.. گفت با وجود قاصدکا هیچ پیغامی بی مقصد نمیمونه..
سفر میکنم به اون روزا.. اون برای من گفت و من برای این پسرک بازیگوش میگم.. شاید هم یه روزی همین پسرک شیطون داستان رو واسه کسی تعریف کنه.. لبخند تلخی میزنم
صداش تو گوشم میپیچه که نوازشگونه موهامو لمس میکنه و برام از قاصدکا میگه
«داستان تولد قاصدک از یه سرزمین پر از سیاهی شروع میشه..سرزمینی که توش خبری از عشق و محبت نبود.. مردمش معنیه دوست داشتن رو نمیفهمیدن.. سرزمینی که بلاخره بعد از سالها دختر و پسری رو با رویاهای رنگی به چشم میبینه.. با قلبهای سپید حیرت میکنه و با دنیایی پر از محبت شوکه میشه .. این موهبتی بود که خداوند به قلباشون بخشیده بود.. اونا با تمام ناباوریها عشق رو باور داشتن و به رویاهاشون پر و بال میدادن.. اونا خبر نداشتن اونقدر سیاهی زیاده که سپیدیه اونا به چشم هیچکس نمیاد.. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی آدمای بد قصه از هم جداشون کردن.. اونا تو بی خبری از هم به سر میبردن و روز به رو دلتنگ تر میشدن.. اینجا بود که الهه ی عشق بانوی سراسر پاکی و سپیدی دست به کار شد و از خداوند یه قاصد خواست تا آدما با دیدن اون یاد کسانی بیفتن که روزی از صمیم قلب دوستشون داشتند و حالا از هم دور افتادند و دلاشون پر از حرفایی شده که که میخوان اون رو به گوش قاصدی بگن تا پیغام رسان دلاشون باشه»
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه.. صدام لحظه به لحظه بی جون تر میشه و هر لحظه بیشتر تو قصه ای که عاشقشم فرو میرم.. مکان و زمان رو از یاد میبرم و غرق در دنیای دیگه آروم زمزمه میکنم
« خداوند که حرفای الهه ی عشق رو شنید گفت من مژه ی تو رو سنبل مژده و پیغام خوش قرار میدم.. کافیه مژه ای از مژگان خود بکنی و اون رو به دست باد بسپری.. باد هم اونو به سینه ی خاک میبره و خاک هم هزاران هزار برابرش رو پروش میده و تو چشم باز میکنی و گلی رو میبینی که پر شده از مژگان تو»
قطره ی دیگه ای از لای پلکای بسته ام سرازیر میشه
اهورا: جوج؟
صداش رو میشنوم و نمیشنوم
اهورا: جوج من اشکاتو پاک کن
تازه به خودم میام.. گیج و مبهوت به گوشیه دستم نگاه میکنم
اهورا: واسه من گریه کن.. چرا واسه آدمای این قصه گریه میکنی؟
نفس عمیقی میکشم تو سکوت محض زمزمه میکنم: شاید چون آدمای این قصه دور از واقعیت نیستن.. این روزا خیلیا هستن که دور میفتن از هم
ساکت خیره میشم به رو به رو که باز صداش بلند میشه
اهورا: پیوند من خیلی خستم..پشت هم حرف بزن تا بخوابم.. سکوت نکن
لبخند لرزونی میزنم و میگم: باشه
باز قصه رو ادامه میدم به وسطاش که میرسم صدای نفسای منظلمشو میشنوم
آروم زمزمه میکنم: بیداری هنوز؟
خمار خواب میگه اوهوم
صداش نامفهومه.. صدای نفسهای عمیق و منظمش میاد
«خداوند به وعده اش عمل کرد و دشتها پر شدن از مژگان الهه عشق.. گل های کوچیکی که خداوند اونا رو قاصدک نامید... با دمیدن باد قاصدکهای کوچیک سفر خودشون رو به سوی قلبها آغاز کردن..دو قاصدک مامور دل دختر و پسر قصه ی ما شدند.. حالا سالهای سال از اون روزگار میگره و هنوز که هنوزه هر کس که دلتنگ میشه در گوش قاصدک نجوایی میکنه و اونو به دست باد میسپره»
با تموم شدن قصه دیگه صدایی ازش بلند نمیشه
سکوت میکنم و به صدای نفسهاش گوش میدم
لبخند غمگینی رو لبام میشینه و آروم زمزمه میکنم: خوب بخوابی پسرک تخس و شیطونه....
سری تکون میدم و میگم: من
یه نگاه به گوشی میندازم و بی سر و صدا تماسو قطع میکنم
گوشی رو میذارم کنارمو زانوهامو بغل میکنم
« نبودنهایی هست
که هیچ بودنی جبرانشان نمی کند...
کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند ...
حرفهایی هست که
معنیشان را خیلی دیر میفهمیم ،
خاطراتی هست که هیچگاه فراموش نمی شود...
اصولا در زندگی احساسات غریبی هست که تعریف نمی شوند...
بعضی حس ها خاص و نابند
مثل بعضی آدم ها...!!»
*********

طبقه معمول یکی دو ساعت بیکاریمون رو اومدیم تو پارک نزدیکه دانشگاه نشستیم و من دارم براش از مردم آزاری های پرند میگم و اون هم با لبخند نگام میکنه
حرفم که تموم میشه نگام میره سمت دستش که هنوز یه خورده قرمزه.. نگام رنگ غم میگیره و لبخند از لبام پر میکشه
آهی میکشم و میگم: پمادی که دیروز واست خریدم زدی؟
اهور: هیششش.. خوبم من.. چیزی نیست که
با اخم ریزی میگم: همیشه همینو میگی.. اصلا مواظبه خودت نیستی
هنوز هم وقتی به این فک میکنم که دیروز با سر به هواییه تمام چایی ریخته رو دستش و یه پماد هم نزده حرصم در میاد
اهورا:به جاش تو مواظبمی
ناراحت میگم: من که زورم بهت نمیرسه
میخنده و میگه: میرسه
لحنش آروم میشه و زیرلبی میگه: تو هنوز نمیدونی واسه من چی هستی جوج
لبخند میزنم که میگه: از اون جغله بگو باز
با لبخند باز شروع به تعریف شیطنتای پرند میکنم که چه جوری حرصمو در آورده.. وسط حرف زدن هستم که میگه: پیوند؟!
- هوم؟!
اهورا: یه چیزی بگم راستشو میگی؟
از لحنش خندم میگیره و میگم: چی شده؟؟
اهورا: بگو جونه اهورا راستشو میگم
-مگه میشه بهت دروغ بگم.. بگو ببینم
نگه عمیقی بهم میندازه و خیره تو چشمام میگه: عوض شدی.. نه؟
گنگ زمزمه میکنم: عوض شدم؟
لب میزنه: عوض شدی
گیج نگاش میکنم
اهورا: جز من با مرد دیگه ای هم میری بیرون، نیشتو باز کنی غش غش بخندی؟
با مکث آروم زیرلبی میگم: چطور؟
با اخم می غره: سوال منو با سوال جواب نده
با لبخند میگم: چشم آقــــا.. شما اخم نکن
اهورا: سوال کردم جواب من یک کلمه ست.. آره یا نه؟
-خب نه
گوشه ی لبش کج میشه و میگه: چرا.. تک پری؟
چشمامو ریز میکنم و مردد میگم: به کسی اعتماد ندارم.. تو امتحانتو پس دادی
زل میزنه تو چشمام و میگه: شبا جز من با کی حرف میزنی جوج.. دو بار زنگ زدم اشغال بودی.. میدونی که من از انتظار بدم میاد
...
اهورا: نمیدونی؟
میخندم
-میدونم... بگم ببخشید حله؟؟
مکث میکنه میگه: جز من کی سردرد کنه میمیری براش؟
معنیه این سوالا رو نمیفهمم با این حال جواب میدم:هوم.. پرند... پیمان.. مامان.. دوستام
نگاش رنگ عجیبی به خودش میگیره که تا ته قلبمو میلرزونه
خیره تو نگاهم کج خندی میزنه و میگه: یه مرد
دستم مشت میشه
یعنی ممکنه.........
نگامو ازش میگیرم و سعی میکنم لبخند بزنم
آروم زمزمه میکنم: فعلا فقط تو و پیمان.. به هر پسری نمیشه اعتماد کرد
اهورا: اعتماد کنی میمیری واسه سردردش؟.. یه شب شام نخوره دق میکنی از نگرانی؟
سرمو میچرخونم سمتش که میبینم با پلکای نیمه باز زل زده بهم
اهورا: کافیه اعتماد کنی و واسش هفته ای دو بار خرید کنی فقط چون حال نمیکنه بره سوپری؟... به هر مردی اعتماد کنی این جور نگاهش میکنی؟.. هر شب باهاش حرف میزنی؟... جلوش کوتاه میای تا اعصابش بهم نریزه؟
حرفاش تو ذهنم تکرار میشه
اهورا: همه کارِت واسه اعتماده؟
کم کم لبخند از لبام پاک میشه
اهورا: یعنی اگه یه مرد قابل اعتماد پیدا شه تو همه ی این حسای مخصوص من شریک میشه؟
همه ی وجودم پر میشه از استرسی ناشناخته
اهورا: اخم کردنه اونم میشه فاجعه برات؟
پوست کنار ناخن دستمو میکنم و گوشه ی لبمو گاز میگیرم
هیچ جوابی واسه حرفاش ندارم
دستشو میذاره رو دستم و میگه: نکن جوج
مات و مبهوت یه نگاه به دستشو یه نگاه به چشماش میندازم.. چیکار داره میکنه؟
اهورا: حرف بزن
دستمو میخوام بکشم که فشار دستش رو بیشتر میکنه
اهورا: جز من کی تو زندگیته؟
-دست نزن بهم
اهورا: جاش خوبه
مینالم: خواهش میکنم
ول نمیکنه... زل میزنه تو نگام
اهورا: نترس.. ت*ح*ر*ی*ک نمیشم
همه ی انرژیمو جمع میکنم که دستمو از حصار دستاش خارج کنم ولی باز فشار دستشو بیشتر میکنه
همه ی مقاومتم از هم میشکنه و اشک تو چشمام حلقه میزنه
دستمو میبره جلو صورتش
نواشگونه شستش رو روی ناخنم میکشه و میگه: جز من کی از این جراتا داره
عصبی مینالم: دست نزن بهم .. به من دست نزن
با چکیده شدن اشکم دستای اونم شل میشه
اهورا: این دفعه پوست دستتو بکنی میبوسمت
وحشت زده دستمو میکشم بیرون و زیر چادرم قایم میکنم
هنوز مات حرکات و حرفاشم که دوباره بحث قبل رو از سر میگیره
با نگاه پر محبتی زل میزنه به من و میگه: میدونی وقتی سردرد میاد سراغم چشات چه جوری میشه؟.. تحملشو نداری.. نه؟؟
سعی میکنم آروم باشم با این حال حس میکنم قدرت حرف زدن ازم سلب شده
وقتی سکوتمو میبینه ادامه میده: جز من به کی میگی پسرکم... بمیرم برات.. جانم... جز من کیو با این حرفات لوس میکنی؟... به کی باج میدی که شبا شام بخوره؟.. با کی اینقدر حرف میزنی که خوابش ببره؟
به زحمت زبون باز میکنم و میگم: به چی میخوای برسی؟
اهورا: به احساس تو جوج.. فقط اعتماد و دوستی نیست
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم آروم باشم
که با لحن خاصی میگه:دوستم داری؟
از این اشاره ی مستقیم یخ میبندم ولی اون همچنان منتظر نگام میکنه
چشمامو میبندم.. یعنی اینقدر حرکات و رفتارام حرف از عاشقی داشت.. باید خوددارتر میبودم انگار
اهورا: منتظرم جوج
چشم باز میکنم و بدون اینکه نگاش کنم زمزمه میکنم: من همیشه یه دوستم برات که همه جوره کمکت میکنه... چیزه دیگه ای نمیتونه مهم باشه.. پس فک نکن بهش
اهورا: فک میکنم
پامیشم و میگم: اشتباه میکنی
از نیمکت فاصله میگیرم و زمزمه میکنم: خداحافظ
میخوام برم که ریلکس و دست به جیب میاد سمتم
مستاصل میگم: همه چیز خوبه اهورا.. نگران هیچی نباش
-من اصولا نه نگران چیزی میشم نه نگران کسی.. اگه بخوای در بری هم میبوسمت.. اونم بد فرم
ترسیده فاصله مو بیشتر میکنم و می غرم: دیوونه شدی؟
اهورا: از تهدیدای من بترس
-بذار برم.. داری اذیتم میکنی
اهورا: از کی داری فرار میکنی؟
با مکث میگه: کسی که باز شب نگران شام خوردنش میشی؟
دلم میخواد با صدای بلند بزنم زیر گریه.. حس میکنم زانوهام سست شدن و امکان داره هر لحظه سقوط کنم.. شاید باید این رابطه رو تمومش میکردم که امروز به این حال و روز نیفتم
با ابرو به نیمکت اشاره میکنه و میگه: همین الان برمیگردی میشینی سرجات ...هنوز کارم باهات تموم نشده
نزدیک تر میاد که عقب عقب میرم و میرسم به نزدیک نیمکت... قلبم داره میاد تو دهنم
با یه اشاره هلم میده سمت نیمکث
-چیکار میکنی اهورا؟
اهورا: امروز روزه اعترافه
درمونده تر از همیشه میگم: من حواسم به دلم هست
اهورا: نیست جوج... حواست به دلت نیست
سر به زیر میشم..
اهورا: دل دادی خنگول؟
بغض نشسته تو گلوم رو احساس میکنم
و بی توجه به لرزش صدام مینالم: بذار برم اهورا.. آزارم نده
اهورا: قرارمون چی بود خنگول من؟..یادت رفت؟
نیم خیز میشم تا بلند شم که با جدیت میگه: این یعنی بوس میخوای؟
با ترس سرمو میبرم عقب و خیسی اشک رو روی صورتم احساس میکنم
میخنده میگه: بشین
خودمو پرت میکنم رو نیمکت
دستشو میاره زیر چونم و میگه: تو چشام نگاه کن
سریع سرمو میکشم عقب و میگم: دست نزن بهم اهورا.. دست نزن.. خواهش میکنم
اشکام میچکه ومستاصل تر از هر زمانی میگم: هیچوقت بهم دست نزن
نگام میکنه و آروم میگه: گریه نکن... تو فرق داری خره
باز اشکام میچکن و مستاصل ترم میشم.. واقعا نمیدونم چیکار باید کنم.. انگار یه قفل خورده به مغزم و تنها چیزی که حکمرانی میکنه قلبمه
اهورا: تو تنها کسی هستی که میتونی با خیال راحت اعتراف کنی و چک نخوری
دست میکشم به صورتمو میگم: من سر قولم هستم.. من همیشه سنگ صبورتم... رفیقتم... قرارمون یه دوستیه ساده بود و هست... من زیرش نزدم.. نمیزنم
اهورا: دوستم داری؟
نفس لرزونی میکشم و غرق در نگاه آبیش میگم: توقع من از تو همون رفاقته همیشگیه.. احساس من مهم نیست
گوشه ی لبش کج میشه
اهورا: پس عاشقم شدی
برق چشماش رو میبینم و مثه همیشه غرقش میشم... باز نگاهش خودی به نظر میرسه...نمیدونم چرا حس میکنم همیشه همراهمه... همه جا.. حتی وقتی نیست باز با همه ی نبودنش هست برام.. نمیدونم چه حکمتیه
خمار میگه: به زبون بیار احساستو
زبونم قفل شده
اهورا: سکوت کنی و حاشیه بری اعصابم یه کوچولو بهم میریه.. پس حرف بزن.. میخوام بشنوم.. حرف دلتو بزن
چنگ میزنه به چادرم و منو نزدیک میکنه به خودش
لرزش دستامو احساس میکنم
با جدیت زل میزنه تو چشمام و میگه: عاشق شدی؟
حس میکنم سرم داره به دوران میفته
اهورا: عاشق شدی پیوند
ضربان قلبم که دیگه از کنترلم خارج شده.. نگاش مهربون میشه.. از همون نگاه های غریب که خیلی دوست دارم
اهورا: عاشق شدی دخترم؟
با بغض فقط مینالم: ببخش اهورا
اهورا: جواب بده تمومش کن خوره ای که افتاده به جونم
اشکم میچکه و میریزه رو پشت دستش
غرق تو نگاهش لب میزنم نمیخواستم اینجوری شه.. قسم میخورم
بی توجه به حرفم می غره: د میگم عاشق شدی؟
با تمام نیرویی که برام مونده فقط سر تکون میدم و زمزمه میکنم آره
چنگ میزنم به کیفمو بلند میشم... میخوام فرار کنم از آدمی که همیشه تسلیم خواسته هاش بودم.. حس میکنم ذره ذره دارم آب میشم
به شدت هولم میده و زیرلب می غره: نشنیدم
ترسیده نگاش میکنم
اهورا: مثه آدم تکرار کن
زل زده تو چشمام زیرلبی میگه: احمق کوچولو عاشق شده
از شدت ترس به نفس نفس افتادم که بلندتر میگه: بگو... اون جمله رو میخوام... میخوام بشنوم
انگار فهمیده ترسیدم که صداش رو میاره پایین و مهربون میگه: بگو
حالت چشاش دوباره همونجوری شده که دلمو میلرزونه.. که منو از خودم غافل میکنه.. که منو میبره تو یه حال و هوای دیگه.. حاضرم قسمم بخورم این نگاه ها غریبه نیست که هیچوقت غریبه نبوده.. حتی از خیلی وقت پیشا.. من اینو هر روز و هر ثانیه احساس میکنم
اشک از چونم میچکه رو دستم
اهورا: جوج؟!
زهرخندی رو لبام میشینه.. نمیدونم چه اصراری به دونستنش داره.. ولی باشه.. حالا که میخواد بدونه میگم .. شاید حقشه که بدونه.. آدم بده اون نیست منم آدم بده ی این زندگی
معلومه داره کلافه میشه.. قیافش داره یه جوری میشه.. یه جوری که من نمیشناسمش
زهرخندم عمیق تر میشه.. میگم و میدونم که قیدمو میزنه.. منم قیدشو میزنم با همه ی سخت بودنش.. ببخش پسرکم.. ببخش که زدم زیر تک تک حرفام..تو خیلی بهتر از اونی که به نظر میای
میخواد دهن باز کنه که اجازه نمیدم و زمزمه میکنم: « تلخه خواستنی که توانستنی نیست»
تلخ میخندم و میگم: تلخ تر اونه که بدونی و باز بخوای
...
-نمیدونم از کی.. نمیدونم چه جوری ولی وقتی به خودم اومدم دیدم......
مکث میکنم و غمگین میگم: دیدم خیلی بیشتر از اونی که باید دوستت دارم
لبخند میزنه.. نمیدونم چرا؟
بلند میشم و شرمنده نگاش میکنم
-دوستت دارم.. بیشتر از همه ی دنیا
اهورا: دوست دارم...
ول میکنه چادرمو با لحن نرمی میگه: این جمله رو
نگاش میکنم و عقب عقب میرم ... بعد از چند ثانیه نگامو ازش میگیرم و با قدمهای بلند دور میشم
زیرلبی زمزمه میکنم: ممنونم اهورا... ممنونم ازت بابت تک تک خاطره های قشنگی که تو قلبم موندگار کردی
آخ که چه حس بدی داره گناهکار بودن
لحظه به لحظه بیشتر دور میشم از اون پارک.. از اون نیمکت همیشگی.. از اهورا.. از عشق ممنوعه ای که نباید می بود اما هست... میرم که برم... واسه همیشه.. میدونم اونم همینو میخواد... درستش هم همینه.. حالا که اون میدونه دیگه هیچی مثه قبل نمیشه... هیچی.. قدمام هر لحظه تندتر میشن و مهم نیست نگاه های مردم.. وقتی تموم شد.. وقتی امروز آخر همه چیز بود دیگه چه فرقی داره که بقیه چی فکری میکنند
« قسمت این است که در فاصله ها پیر شویم
و اسیر شب تنهایی تقدیر شویم
قسمت این است که یک عمر مسافر باشیم
تا از این دور زدن های زمان سیر شویم»

********
زود از دانشگاه میزنم بیرون.. دوست ندارم باهاش رو به رو شم.. اصلا روم نمیشه نگاه کنم تو چشماش..اصلا نگاه کنم چی بگم.. با چه رویی بگم سلام.. با اون حرفایی که من دیروز زدم مگه میشه هیچی تغییر نکنه.. بعضی وقتا آدم بی چون و چرا میدونه که باید بره.. میدونه که هوا، هوای موندن نیست
یاد دیشب میفتم که تا صبج خواب به چشمام نیومد که تا صبح تو حیاط پرسه زدم و آخرش هم رو بردم به همون مروارید دوزی.. من که میدونم دیشب شب خوبی واسه اونم نبود
بغض میکنم و زیرلبی زمزمه میکنم: میدونم گشنه خوابیدی پسرک شیطون من.. میدونم یه عالمه سیگار کشیدی.. میدونم با شکم خالی لیوان لیوان م*ش*ر*و*ب خوردی.. من که میدونم تا نزدیکای صبح تو رختخوابت قلت زدی تا خوابت ببره
میخواستم بهت آرامش بدم.. یه باری از شونه هات بردارم ولی خودم شدم یه بار رو شونه های همیشه خسته ات.. سلب کردم همون ذره آرامشی رو هم که تو زندگیت داشتی
با کشیده شدن چادرم از حرکت وایمیستم و به عقب سر می چرخونم که میبینمش
چارمو بیشتر میکشه سمت خودشو میغره: باز شروع کردی گه کاری کنی اعصاب منو
سرمو میندازم پایین..چقدر دلتنگ این صدا بودم.. امروز حتی جرات نکردم تو کلاس سر بلند کنم.. از تلاقیه نگاه هامون هم می ترسیدم
اهورا: اون لامصب رو با اجازه ی کی خاموش کردی؟
هیچی نمیگم ولی عجیب غرق صدای مردونش میشم.. انگار قرن هاست که صداش رو نشنیدم
اهورا: نمیدونی اون روی سگ من بالا بیاد به نفعت نیست
بغض میکنم هیشکی نمیدونه چقدر این غرغرا میتونه دل کندن ر سخت تر کنه... از دیشب تا الان ثانیه ها به قدری کش اومدن که گذر سالها رو احساس کردم.. هنوز باورم نمیشه تا این حد دلباخته اشم
عصبی می غره: واسه من سر به زیر شدی
..
اهورا: کجا بودی دیشب؟
چنگ میزنه به چونم و سرمو بالا میگیره
اهورا: کدوم گورستونی بودی که گوشیتو خاموش کردی؟
غمگین نگاش میکنم
اشک تو چشمام جمع میشه با این حال دهن باز میکنم و مینالم: بهم دست نزن
خیره تو چشمام هیچی نمیگه.. فقط فشار دستاش رو بیشتر میکنه که دردمند میگم: فک نکنم دیگه ادامه دادن این دوستی درست باشه... الان که میدونی همه چیز رو بهتره تمومش کنیم
یه قدم میاد نزدیک تر
اهورا: آی.. آی.. آی.. حواست باشه چی میگی.. من جوجوی خر خودمو میخوام... این کیه امروز تحویل من دادی؟...حال بهم زن شدی مثه قبلنا
میخوام چونمو از دستش خلاص کنم که صورتمو میکشه جلوتر و با جدیت میگه: این بار دیگه تهدید به بوسیدن نمیکنم.. کتک میخوری
با شتاب ولم میکنه که پرت میشم عقب
راهشو کج میکنه و دست به جیب میگه: شب زنگ میزنی.. خودت زنگ میزنی
با دهن باز نگاش میکنم که وسط راه وایمیسته
برمیگرده سمتم
چشمک میزنه و با بدجنسی میگه: وگرنه خفتت میکنم و میبوسمت خانم عاشق
سریع سرمو میندازم پایین که صدای تک خنده اش بلند میشه و ازم دور میشه
-مثه خیلی وقتا نمیدونه که چی به سر دلم میاره
*******
چشمم میفته به گوشیم.. سریع نگامو ازش میگیرم
یاد حرفاش میفتم.. مردد میشم باز
دوباره زل میزنم به نوشته های کتابام ولی همه ی حواسم به گوشیمه
یعنی از این که فهمید دوستش دارم عصبی نیست؟
ناخودآگاه دستم از کتابم جدا میشه
نفس عمیقی میکشم و آروم گوشی رو برمیدارم.. مستاصل به شمارش نگاه میکنم
«یعنی باید زنگ بزنم؟؟»
سرمو تکون میدم و زیرلبی می غرم: دیوونه شدی؟
باز خیره میشم به اسمش
دستم میره سمت شمارش و دکمه ی call رو فشار میدم ولی هنوز بوق اول نخورده قطعش میکنم
- نه نه نه.. درست نیست.. اصلا زنگ بزنم چی بگم؟
گوشی رو میذارم رو زمین و ماتم زده خیره میشم بهش
نمیدونم چقدر تو حالت خودم میمونم که با دیدن اسم اهورا رو صفحه ی گوشیم به خوم میام
با بی تابی چنگ میزنم به گوشیم.. باورم نمیشه.. زنگ زده.. یه بار.. دوبار. سه بار. خودشه.. خدای خودش زنگ زد
یعنی میتونم امشب صداشو بشنوم تو جواب دادنش هم مرددم.. درد میکشم از این دو راهی و بغض میکنم
در آخرهم طاقت نمیارم و دلمو میزنم به دریا
همینکه دکمه ی برقراری تماس رو میزنم صداش بلند میشه: فردا دانشگاه میای؟
با بغض مینالم: سلام
اهورا: بهت چی گفتم امروز؟؟
...
اهورا: یادته؟
هیچی نمیگم که میگه: جدیدا توجهی به حرفام نداری.. خودسر و بیخیال شدی.. سرتو میندازی پایین و مظلوم میشی.. یادت رفته من رحم و مروت سرم نمیشه؟




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 06:56 ق.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره