تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان شرط بندی- قسمت سی و دوم
....
اهورا: فردا دانشگاه نمیای چون من آدمی نیستم که تهدیدمو عملی نکنم
.....
اهورا: به نفعه تو و اسلامته که پاتو نذاری دانشگاه
به زحمت دهنمو باز میکنم و میخوام جوابشو بدم که قطع میکنه
نمیدونم چی میشه ولی این دفعه منم که زنگ میزنم
اهورا: چی میخوای؟
دل شکسته تر از همیشه فقط زمزمه میکنم: ببخشید
اهورا: تو پیوند منی فک کردی میذارم از دستم در بری.. میشی مثه قبل.. 5 دقیقه بهت وقت میدم خرم کنی وگرنه کلاس فردا رو بیخیال میشی
غمگین میخندم و میگم: چطوری خرت کنم؟
اهورا: قربون صدقم برو.. به نظر میاد خوب بلد باشی
-دیوونه..برو بخواب صبح کلاس داری
اهورا: زود باش
با صدای گرفته مینالم: پسرکم برو بخواب
اهورا: 3 دقیقه
-برو جانم.. اینقدر منه بی نوا رو حرص نده
اهورا: میخوای کله هفته رو از دست بدی
چشمامو میبندم و نفس لرزونی میکشم
اهورا: 2 دقیقه
-برو بخواب.. آفرین.. برو پسرک شیطون
اهورا: من صداتو نشنوم خوابم نمیبره
دلم هری میرزه پایین
زیرلبی میگم: اهورا
اهور: جانه اهورا
چشمامو میبندم و سعی میکنم آروم باشم.. با اینکه میدونم با هر ثانیه بودنم دلبسته تر میشم باز دلم هوا موندن داره..
-میشه.....
نفس عمیقی میکشم و مینالم: میشه فراموش کنی؟.. اون روز رو؟.. اون لحظه ها رو؟.. اون ثانیه ها رو.. اون اعترافا رو.. میشه دیگه هیچوقت بهش فک نکنی
مکث میکنه
اهورا: مثه قبل میمونی برام؟
-قول میدم
اهورا: خودتو لوس نمیکنی واسه من؟.. گوشی خاموش نمیکنی.. عصبیم نمیکنی؟
-هیچوقت.. قول میدم.. قول شرف
اهورا: دختر من
زهرخند میزنم
اهورا: میدونی شبا ور ور نکنی من خوابم نمیره... وراجی های مزخرفتم دوست دارم
میخندم
تلخ تر از همیشه
-همیشه هستم.. تا روزی که تو بخوای من هستم
اهورا: قرار نیست چیزی عوض شه.. منم یادم میره عاشقمی
کاش اینقدر مستقیم اشاره نکنه
اهورا: بگو
-چی بگم؟.. قصه؟
اهورا: هرچی.. بگو دیشب بدون حرف زدن با من چطور گذشت؟
-سخت.. خیلی سخت
اهورا: اصلا بدون من میتونی زندگی کنی؟
لبخند میزنم
-من عادت دارم... به تک تک این نبودنا.. زندگیه من پر شده از آدمایی که باید میبودن و نیستن... دیشبم تا صبح داشتم مروارید دوزی میکردم
با یه لحن خاصی میگه: خوبه.. اینجوری کمتر نگرانت میشم جوج
اشکم میچکه
-همه چیز خوبه. خیالت راحت.. هیچوقت نگران من نشو... من خیلی خوبم
اهورا: حتی اگه من نباشم
آهی میکشم و میگم: آره.. حتی اگه تو نباشی.. تو فقط خوش باش.. با منم که نباشی روزگار میگذره
با مکث میگه: نمیترسی؟
-از چی؟
میخنده میگه: روحیه ی قویت بدردت میخوره.. بیخیال.. بهش فک نکن خره
لبخند کمرنگی میزنم و حرفی نمیزنم
هم از رفتن واهمه دارم هم از موندن.. از همین حالا میبینم اون روزی رو که باید قید دلمو بزنم فقط نمیدونم با همه ی این دونستنا چرا باز دلم حرف حساب سرش نمیشه ولی مهم نیست میخوام به الان فکر نکنم.. بیخیال فردا
««گاهی آدم می ماند
بین بودن و نبودن!
به رفتن فکر می کنی ...
اتفاقی می افتد که منصرف میشوی
می خواهی بمانی ...
چیزایی می بینی که انگار باید بروی
این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است...»
*****

&&اهورا&&
پیوند: نمیدونم از کی.. نمیدونم چه جوری ولی وقتی به خودم اومدم دیدم......
...

پیوند: دیدم خیلی بیشتر از اونی که باید دوستت دارم
..
حلقه های دود سیگارش رو میفرسته بیرون

..
پیوند: دوستت دارم.. بیشتر از همه ی دنیا

..
با تموم شدن حرف پیوند، صدای سوت و دست برسام با خنده ی پر سر و صدای پسرا یکی میشه
برسام: جونم... چه احساسی بود تو تن صداش...جیگرشو
یه نگاه به برسام میندازه و با مسخرگی دستشو میذاره رو قلبش
-آخ قلبم
با چشمای شیطون ادامه میده: تکون خورد از این اعتراف عاشقانه
آبیش مست میخنده و میگه : عوضیه بی ناموس..کارت درسته تو، روانی
با خنده به آبیش چشمک میزنه و بدون اینکه سیگارش رو از گوشه ی لبش برداره دودش رو میده بیرون
-پیوند دشت آرا هم به دام افتاد
برسام: جــــون.. اسیرشم.. میخوامش
با چشمای تنگ شده میگه: فعلا که اسیر منه
با نیشخند چشمکی حواله ی برسام میکنه و ادامه میده: خر خودمه
ساتیار محکم میکوبه به پشتش و میگه: ایول.. یه دونه ای رفیق
آبیش:چه بغضی کرده بود لامصب
ساتیار: دهنت سرویس.. چه گهی خوردی اینجوری آخ قلبمی شد
ابرویی بالا میده و کج خندی میزنه
ساتیار بلند میشه و با صدای بلند و کشداری میگه : مرتیـــــکه
کج خندش عمیق تر میشه
ساتیار: بی شــــــرف
خیره تو نگاه ساتیار لم میده رو مبل
ساتیار: کثــــــافت
سیگار رو از لبش میگیره
ساتیار دسشو از هم باز میکنه و بلند میگه: میخوامت عوضی آخرشی باووو
میخنده که آبیش میگه: کی ازش اعترافو گرفتی؟
کام عمیقی از سیگارش میگیره
-یه چند وقتی میشه
ساتیار: چرا تا حالا مُقُر نیومدی؟
پوزخند میزنه
- این جوجه کلاغ برعکس بقیه ست.. دل که میده به جا اینکه بچسبه فرار میکنه... بچم ترسید گفتم یه نمه آروم بگیره
..
خمار زمزمه میکنه: فکر کردی میذارم اونی که رابطه رو تموم میکنه اون باشه؟
برسام و ساتیار با خنده سر تکون میدن
برسام: بابا تو دیگه تهشی
سنگینی نگاه پولاد رو روی خودش احساس میکنه اما توجهی نشون نمیده
برسام: کی میری تو کارش.. س*ک**سی جون؟
- اون الانم تو دست و پامه.. میخوای اسلامشو به خطر بندازم داشی؟
ساتیار پقی میزنه زیر خنده
آبیش: بابا با این دختره که نمیشه رفت زیر پتو
برسام: چرا شر میگی باووو اهورا بخواد حله اما خو موتور خودش راه نمیفته وقتی نخواد
به جلو خم میشه و پیکشو از نوشیدنی مورد علاقه ش پر می کنه و روبه برسام با صدای خش گرفته می گه: شاید باورتون نشه اما...صداشو می کشه و ادامه میده:
sheeeeeee turns meeeeeee on
صدای خنده ی جمع از اداهاش بلند میشه...
ساتیار: چتونه بابا قراره توله سگو بچزونه نه اینکه بهش ح**ال بده
نگاهی به ساتیار میندازه و دستشو با ژست آروم کننده ای تکون میده و میگه: calm down bro هنو قرار نی اتفاقی بیفته اما خوب...
مست از الکل و پشت بندش دود سیگار بی اراده زمزمه می کنه: هوسش بدجور تو سرمه
ساتیار میغره: در حد تو نیست داداشم گه حسابش نکن
-طرف گاگول تر از این حرفاست که واسش حرص بخوری
برسام: نگو میخوای بیخیال شی ؟
خبیث ابرو بالا میندازه و ادامه میده: با اون بقچه پیچیه دورش فکر کام گرفتن از لب و لوچه و بالا و پایینش نبودم
مکث میکنه
-اما...
نگاهی به پسرا میندازه میگه: قرار بود تو بغلم بیاد، نه؟
با خنده چشمک میزنه و از گرما دکمه ی پیراهنش رو باز می کنه: لعنتیا فکرشو انداختین تو سرم
صدای پولاد بالاخره در میاد: خر نشی دست بزنی به دختره.. شر میشه واست
یهو برسام منفجر میشه از خنده
برسام: اهورا و با اون دختره ی احمق.. آخ چقدر بخندیم.. جانه من تصور کنید
-جـــــون.. گفتی هوس کردم اساسی
ساتیار غش میکنه از خنده
پولاد: د مرتیکه نفهم آخر همین بلا سرت میاد.. چرا همه چی رو بازی میگیری.. شرطت هم که بردی دردت چیه دیگه
یهو نگاهش سفت و سخت میشه
با جدیت میگه: ماله این حرفا نی... جوج احمق خودمه بخواد آویزون شه بال و پرشو قیچی می کنم
پولاد حرصی نگاش میکنه: نه.. مثه اینکه تا این دختره رو به ریشت نبندن ول کن نیستی.. حتما باید با یه بچه جفتتون از دانشگاه اخراج شین تا به خودت بیای؟
برسام و ساتیار نگاهی بهم میندازن
-بچه؟!
میخنده و میگه:اوه.. بچه
...
غش غش میخنده و میگه: اونم از پیوند
پولاد: بخند داداش.. بخند ولی فکر فرداتم باش
خندش کم کم به پوزخند تبدیل میشه و لیوانش رو هل میده روی میز و میگه: داری بیشتر تح**ری*کم میکنی
آبیش: ولش کن بابا.. شر میشه
ساتیار دستی به موهاش میکشه و میگه: من به همین راضی ام.. تو بردی.. نوکرتم هستم تا همین جا
برسام: لبو بگیر ولی.. میخندیم.. صداشم ضبط کن
با تموم شدن حرفش دستشو میذاره رو قلبشو با ادا میگه: آهههههههه
ساتیار: برسام لایک... با فرِنچ کیس تمومش کن
آبیش: لابد بعدش سبیلشو باید از لای دندونش در بیاره
صدای پسرا بلند میشه که میگن : اهههه.. خفه شو کثافت
آبیش نیشش باز میشه و میگه: دروغ میگم مگه
خمار چشم میدوزه به آبیش میگه: سبیل نداره.. کم زر بزن
صدای اوه گفتن همه بلند میشه
ساتیار با بدجنسی نگاش میکنه و میگه : چیه رفیق؟.. دوست داری انگار؟
سرشو کج میکنه
-داری وسوسم میکنی دیو*ث
برسام: با اون صداش منم باشم ت*ح*ر*ی*ک میشم که......
کوسنو پرت میکنه و میخوره به سر برسام
-ببند اون دهنتو تا سرویسش نکردم
ساتیار با خنده میگه: چی شد داداشم؟.. چیکارش میکنی؟
گوشه ی لبش کج میشه
پولاد: نکن گور خودتو اون دختره ی بیچاره رو
-انسان دوستی و دلرحمی و خوش قلبیت تو حلقم داشی من...با ما به از این باش
پولاد عصبی پوفی میکشه و ساکت میشه
مرموزانه نگاهی به پولاد میندازه و خطاب به پسرا میگه: بابابزرگ جمع مون جو گیر شده
نگاه پولاد تیز میشه
با خونسردی دست دراز میکنه و سیگارشو تو جا سیگاری مچاله میکنه
-چون داشی مون خیلی عصبیه.. چطوره یه شانسی به پیوند بدم؟.. هوم؟؟
پسرا با کنجکاوی نگاش میکنند که با خباثت تمام ابرویی بالا میده و صاف میشینه
-یه سکه بدین ببینم
آبیش ابرو بالا میندازه و دست میکنه تو جیبش
سکه رو از جیبش در میاره و میگه: چی تو سرته؟
-بده بیاد زر نزن
آبیش سکه رو پرت میکنه براش که تو هوا میگیره
ساتیار: چیکار میکنی؟؟
بی توجه به حرف ساتیار بلند میشه
-یا تا تهش میرم یا همین جا گورش رو از زندگیم گم میکنه
صای سوت و دست پسرا بلند میشه که خیره میشه به سکه و کج خندی روی لبهاش میشینه
زمزمه می کنه: پیوند...آخ پیوند بیچاره
--سکه میندازم شیر اومد پیوند پَر... خط اومد پیوند پرپر.. چطوره؟
صدای خنده ی جمع میره بالا و برسام سوت میزنه
پولاد با تاسف نگاشون میکنه و سر تکون میده
خیره به پولاد نیشخندی میزنه و سکه رو میندازه بالا
همه نگاه ها سکه رو دنبال میکنن که با فرود اومدن سکه رو دستش... دست دیگه اشو میذاره روش... میاد میشینه رو میز و مرموز میپرسه : شیره یا خط؟
ساتیار: شیره باید شیر باشه رو کن اون سگ مصبو
برسام: کارت به پتو و مخلفاتش برسه شام امشب با من
جلو چشم همشون دستشو برمیداره و با دیدن سکه نگاهش به پولاد کشیده میشه
- به احترام بابابزرگ جمع میگیم.. ک*ون لق جوجه کلاغ...داداش پولاد گفتم که با ما به از این باش...
چشمک میزنه و میگه:جوجو در رفت
********
****
&&پیوند&&
یه نگاه به ساعت میندازم و دوباره خودمو با لباسا سرگرم میکنم.. چقدرمدیونشم که تو این مدت حتی یه بار هم حرفای اون روزمو به روم نیاورد.. چه ساده رو حرفش موند و چه ساده زدم زیر تموم حرفام... هر روز که میگذره بیشتر شرمندش میشم
نگاه دیگه ای به ساعت میندازم و سعی میکنم به دلشوره ای که افتاده به جونم فکر نکنم
چند وقت دیگه تولدشه دوست دارم یه هدیه ی موندگار بهش بدم.. یه چیز که بمونه واسش.. هنوز نمیدونم چی ؟
لبخند محوی میشینه رو لبم.. چقدر این روزا همه چی خوبه... پول عمل مامان با کمک دخترا تقریبا جور شده.. چقدر سامان و فرزانه کمکمون کردن.. هیچوقت نمیتونم محبتشون رو جبران کنم.. هم برای انتقالیه دانشگاه هم برای جور کردن پول هم برای صحبت با دکتر مامان از همه طرف هوامو داشتن.. یه جورایی حس میکنم بعد از مدتها خیالم راحته...با دکتر مامان هم صحبت کردم انگار همه چیز مساعده فقط باید بمونیم که به تاریخ مورد نظر برسیم تا مامان عمل شه.. اهورا هم تو این مدت انگار سرحال تر از همیشه ست... نسبت به سابق کمتر عصبی میشه و بیشتر میخنده
چشمامو میبندم و نفس عمیقی میکشم: من به همینا راضی ام.. به داشتنش فکر نمیکنم فقط دلم میخواد باشه
چشم باز میکنم و با تک خنه ای سر تکون میدم
پرند هم از وقتی فهمیده تولده اهوراست مدام ذوق خرید کادو داره.. هی به من و پیمان میگه: چی بخرم واسه عمو.. پیمان که فقط میخنده خبر از دله من نداره که بی قرارتر از دله پرنده
نگام سمت گوشی کشیده میشه
-نکنه چیزی شده؟
گوشه ی لبمو گاز میگیرم و عصبی سرمو تکون میدم
-دیوونه شدی؟ خوابش برده لابد
سرمو به نشونه ی تائید حرفم تکون میدم و یه ردیف دیگه مروارید میزنم.. سابقه نداشت زنگ نزنه واسم
-دختر به دلت بد راه نده.. قرار نیست که هر شب هرشب زنگ بزنه
هر چی که عقربه های سعت جلوتر میرن استرس منم بیشتر میشه
آخر هم طاقت نمیارم و لباسو میذارم رو پام
-خدایا چیکار کنم؟
مردد گوشیم رو برمیدارم و زل میزنم به شمارش
-یعنی زنگ بزنم؟؟.. امروز هم ندیدمش
حس میکنم دارم دیوونه میشم با همه ی تردیدی که به جونم افتاده دلمو میزنم به دریا و زنگ میزنم
با صدای هر بوق آزاد حس میکنم قلبم داره از سینم میزنه بیرون
چرا بر نمیداره پس .. ناامیدانه چشمامو میبندم و میخوام قطع کنم که جواب میده
حس میکنم با یه سرنگ آرامشو به رگام تزریق کردن
قبل از اینکه حرفی بزنه با صدای لرزون و بی نهایت آرومی میگم: خوبی اهورا؟ خیلی نگرانت شدم
صدای عصبیش رو میشنوم که می غره: من کپیدم تو زنگ میزنی نگرانم شدی؟... اه...
خجالت زده میخوام جوابشو بدم که قطع میکنه
همه ی وجودم پراز شرمندگی میشه
-خواب بود طفلک
چه اشتباهی کردم.. یه وقت بدخواب نشه
ناراحت لباسو برمیدارم و با بی حوصلگی کارمو از سر میگیرم
با عذاب وجدان مینالم: نباید زنگ میزدم
******
با ناباوری نگاش میکنم
به سختی زمزمه میکنم: شوخیه؟.. مگه نه؟
این نگاه جدیه مامانه که حالمو بدتر میکنه
مامان: به خاطر خودته پیوندم.. سعی کن بفهمی
لب میزنم: میخوام ولی نمیشه
اشک تو چشام جمع میشه
-چه طور تونستی مامان؟
مامان: بزرگ شو پیوند.. سعی کن درک کنی.. من خیر و صلاحتو میخوام.. چرا نمیفهمی؟
دستمو میگیرم به دیوار و مینالم: من دارم همه ی سعیمو میکنم که بفهمم که درک کنم که بزرگ شم ولی نمیشه مامان.. هیچ جور تو مخم نمیره.. به خدا نمیره
میخواد بیاد سمتم که یه قدم میرم عقب.. اشک از گوشه ی چشمم میچکه
با ته صدایی از بغض زمزمه میکنم: من دلم یه زندگیه مشترک نمیخواد.. من شماه رو میخوام.. اینجا رو میخوام ..من شوهر نمیخوام
مامان: آخرش چی؟.. آخرش که باید بری
-به آخرش همون آخر فک میکنم... الان نمیخوام.. الان نمیخوام به هیچی فک کنم
مامان: تو امروزو میبینی من فردا رو
تکیه میدم به دیوار و دستم میکشم به چشمم تا اشکام راه باز نکنن
نفسم به سختی بالا میاد
-داری امروزمو ازم میگیری مامان.. امروز که نباشه فردا رو میخوام چیکار
پیمان با ناراحتی وارد اتاق میشه و نگاه دلخوری به مامان میندازه.. میدونم اونم در جریان نبود
اسپری به دست میاد سمتمو بی حرف برام اسپری میزنه
مامان: خوبی پیوند
اسپری رو از دستش میگیرم و خودم فشارش میدم
مامان:آخه این چه کاریه؟..عزیز من قرار نیست که بیاد عقدت کنه.. فقط یه خواستگاریه ساده ست
-کنسلش کن مامان... تو رو خا کنسلش کن... من همونم نمیخوام.. من آمادگیه همون خواستگاریه ساده رو هم ندارم.. اصلا دلشو ندارم.. تو رو خدا مامان بهم بزن
پیمان منو میکشه طرف خودشو میگه: بیا بشین داری از پا در میای
مامان: چرا بچه بازی در میاری پیوند؟.. یه بار ببین طرفو
مستاصل مینالم: مامان نمیتونم.. دلم داره منفجر میشه.. من نمیتونم.. من اصلا نمیخوام
اشکم میچکه
پیمان: مامان این بحثو بذار واسه ی یه وقت دیگه.. میبینی که حالشو
-نه.. نه پیمان.. میخوام امروز تموم شه
به مامان نگاه میکنم و میگم: مامان امروز زنگ بزن بگو نیان.. باشه؟
نگاه سرزنش گر مامان باعث میشه اشکام شدت بگیره
پیمان کنار گوشم زمزمه میکنه: عزیزم تو برو استراحت کن ببین حالت داره ب میشه.. من با مامان صحبت میکنم
چنگ میزنم به مچش و میگم: راضیش کن.. تو رو خدا راضیش کن.. الان نمیتونم.. شاید بعدها.. الان فقط میخوام درس بخونم
مامان ساکت فقط نگام میکنه و پیمان منو میبره به اتاق خودش
منو مینشونه رو زمین و جلوم زانو میزنه.. موهای بهم ریخته امو از جلو چشمام کنار میزنه و پیشونیمو آروم میبوسه
پیمان: گریه نکن.. باشه؟
-من مامانو میشناسم.. اون تصمیمشو گرفته.. میخواد راضیم کنه.. اینم نقشه ی خودشو عمه هست.. لانم تو عمل انجام شده قرارم داده
پیمان: چرا شلوغش میکنی خواهر من..این فقط یه خواستگاریه ساده ست
-آره.. ولی وقتی اونا برن مامان هر روز تو گوشم میخونه.. هی میگه، هی میگه تا راضیم کنه.. میدونه تحمل ناراحتیشو ندارم.. اون فقط میخواد بهم نشون بده پسره از هر لحاظی که فکرشو کنم کامله...مامان به هر کسی اجازه نمیده پاشو بذاره تو خونه.. اون میخواد به هر قیمتی شده راضیم کنه..
پیمان: هیس... آروم بگیر عزیز من.. امروز خیلی بی قراری
-دارم میمیرم پیمان.. کاش یکی درکم میکرد
پیمان: من هستم
آهی میکشم و هیچی نمیگم
یکم نگام میکنه و سرشو با تاسف تکون میده
دستی به شونم میکشه و میگه: میرم باهاش حرف بزنم
با چشمای خیس نگاش میکنم
پیمان: درست میشه.. من پشتتم
-دارم کم کم میترسم.. اینکه به خاطر مامان مجبور شم کوتاه بیام منو میترسونه... من آمادگیشو ندارم پیمان.. نمیتونم... میدونم با قبولش گند میزنم به زندگیم
پیمان: حتی اگه این مراسمه خواستگاری هم سر بگیره باز قرار نیست اتفاقی بیفته تا تو نخوای هیچی نمیشه
زهرخندی میشینه رو لبم
پیمان: به من اعتماد کن
-دارم.. بهت اعتماد دارم
با لبخند بلند میشه و میگه: به هیچی فک نکن
مگه میشه... فقط نگاش میکنم که سری تکون میده و از اتاق خارج میشه
حکم اون قناری رو دارم تو قفس که مدتها تنها موندم و الان صاحبم داره برام یه جفت پیدا میکنه.. حس بدی دارم.. از وقتی اومده بودیم تهران یه خورده جون گرفته بودم.. انگار خوشی بهم نیومده
دلشکسته زل میزنم به رو به رو.. حس میکنم قلبم داره از ناگفته ها منفجر میشه
صدای پیمان رو میشنوم
پیمان: مادر من زوری که نمیشه .. آخه این چه کاریه؟
مامان: فک میکنی تا کی خواستگار داره... من نگرانشم... یه بلایی سر من بیاد که دیگه کارش تمومه
اشکمو پاک میکنم
پیمان: مامان قرار نیست اتفاقی بیفته. عمل میکنی حالت رو به راه میشه.. پیوندم به وقتش میره پی زندگیش
دلم یه گوش شنوا میخواد که نصیحت نکنه.. راهکار نده.. حرف نزنه.. فقط بشنوه آخرشم قطع کنه
گوشیمو برمیدارم و چشم میدوزم به اسما
آرزو. خودش درگیره ازدواجه
اهورا.. با مکث رد میشم
زهرا.. جوابمو نمیده
یکی یکی اسما رو رد میکنم میرسم به ستاره ای که سالها نیست ولی اسمش هنوز تو لیست مخاطبین گوشیمه
فرزانه.. تلخندی میزنم حق رو به مامان میده
تموم میشن دوباره میرسم به اول
«بعضی وقتا یه چیزایی تو دلت میمونه که به هیچکس نمیتونی بگی.. حتی به عزیزترینت »
مکث میکنم رو شمارش
بعد از سالها دلم میخواد به یکی اعتماد کنم و از دردم بگم
ناخودآگاه دستم میره سمت شمارش
بعد از چند تا بوق آزاد بالاخره جواب میده
اهورا: بله؟
با صدای گرفته مینالم: سلام
اهورا: چیه پیوند؟
با بغض زمزمه میکنم: اهورا
ساکت میشه
-م..ن...من....
اهورا: باز چته تو؟
چشمامو میبندم و سعی میکنم آروم باشم
-اهورا یه خورده دلم گرفته.. وقت داری؟
صداش بی حوصله و کلافه س: میگم چی شده انقدر مقدمه نچین کارتو بگو
از لحن کلامش درمونده میشم با این حال به زحمت دهن باز میکنم: من خیلی داغو...........
یکی صداش میکنه که میگه
اهورا: باشه بعداً
-من نمیخواستم.........
قطع میکنه
لبخند غمگینی میشینه رو لبم و آرومتر از قبل زمزمه میکنم: مزاحمت شم
خیره میشم به گل یاسم.. انتظار بیجایی بود
« ﻏﺮﯾﺒــــﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫـﯿﭻ . . .
ﺩﻭﺳـــــــﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﮔـﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺧﻂ ﺑﯿﺸﺘﺮ،
ﺣﻮﺻــــــﻠﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧـــــﺪ»
******
*******
«مامان: فک کردی پیمان تا کی هواتو داره؟.. اونم یه روز ازدواج میکنه و میره.. به الانش نگاه نکن.. وقتی رفت سر خونه و زندگیش هر چقدر هم عزیز باشی باز جدا از اونی.. درگیر زن و زندگیش که شه کم کم از یادش میری.. نهایتش بهت سر بزنه.. نهایتش بعضی وقتا هواتو داشته باشه ولی کمبودات رو پر نمیکنه.. پرند هم بزرگ میشه درگیر درس و دانشگاه و شوهر و در آخر فقط خودت میمونی و خودت.. تک و تنها.. گرگ بودن رو یادت ندادم که تو این جامعه دووم بیاری.. من نباشم.. پیمان نباشه.. خورده میشی
-مامان
مامان: گوش کن پیوند.. ساده بارت آوردم و نگرانیم از همین سادگیته.. از همین الان فردا رو میبینم.. روزی که من نباشم.. پیمان رو سر و سامون میدی.. از پرند حمایت میکنی و یه روزی به خودت میای که میبینی همه شون هستن ولی انگار نیستن.. دلت از زمین و زمان میگیره زنگ میزنی به پیمان میبینی درگیر زن و بچه شه.. زنگ میزنی به پرند میبینی درگیر درس و دانشگاه و دوستاشه... وقتی به خودت میای که میبینی خیلی دیره.. همه واسه خودشون زندگی ساختن و تو رو از یاد بردن.. اون موقع دیگه نه شرایط الان رو داری نه جوونیه این دوران رو.. مهرداد پسر خوبیه از روی احساسات تصمیم نگیر.. بذار بیاد شاید همونی بود که دوست داشتی.. شاید به دلت نشست.. پیمان به حاله الانت دل میسوزونه من به حال فردات.. یه فرصت به خودت بده عزیزم.. یه فرصت به خودت بده.. بذار خیاله منم راحت باشه»
با صدای سر و صدای بچه ها به خودم میام.. کی کلاس تموم شد که من نفهمیدم.. یه نگاه به دور و بر میندازم و دستی به صورتم میکشم .. بی حوصله کتاب و جزوه هام رو جمع میکنم که چشمم به اهورا میفته.. بی توجه به اطراف داره میره سمت در... با این همه درگیری بیشتر از خودم نگران اونم... حس بدی دارم.. انگار اهورای همیشگی نیست.. زنگ نمیزنه.. حرف نمیزنه.. سلام میکنم غریبه وار سر تکون میده.. بعضی وقتا کنارشم ولی نمیبینه.. حس میکنم درگیر یه مشکله بزرگه که اینقدر از اطرافش غافل شده.. نمیدونم.. یه چیزی تو وجودم میگه باز با خونوادش درگیره.. دوست دارم یه کاری واسش کنم
میرم سمتش.. شاید بتونم از این حال و هوا درش بیارم
طوری که جلب توجه نکنم میگم: اهورا
انگار متوجه نمیشه چون راه خروجی رو در پیش میگیره
قدمامو تندتر میکنم و خودمو بهش میرسونم و میگم: اهورا
بی حوصله برمیگرده سمتمو میگه: چیه؟؟
لبخند میزنم و میگم: سلام آقــــــا.. خوبی؟
اهورا: پیوند من کار دارم
با مکث یه قدم میرم عقب
میگم: میخواستم بگم اگه وقت داری نهار امروز مهمون من بریم ساندویچی ولی انگار سرت شلوغه
لبخندی متفاوت از همیشه تحویلم میده و نگاش رو ازم میگیره
نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه لبخندش بوی اجبار میداد
دست به جیب میره سمت در خروجیه دانشگاه
یه چیزش شده.. مطمئنم.. یه مشکلی داره.. لابد باز حرف سر کارخونه و برادرشه
آهی میکشم و زمزمه میکنم: کاش میگفت خودش رو سبک میکرد
بی حوصله میرم سمت خروجی.. حتی گشنمم نیست فقط میخواستم حال و هواشو عوض کنم که انگار فایده ای نداشت
به سنگ کوچیک جلوی پام لگد میزنم
جس بدی دارم از اینکه نمیتونم کاری واسش کنم
*********




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 06:57 ق.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره