تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان در چشم من طلوع کن -قسمت بیست و هشتم
برگه ای را به طرف مادر گرفت و گفت:

- زحمت این گردن شما حاج خانم.
- فیشه! چی كارش كنم؟
- بی زحمت بدید به غزاله... فیش حج عمره است.
- بذار ببینم خودش چه تصمیمی می گیره. اینقدر عجول نباش.
- دیگه در موردش حرف نمی زنیم باشه؟
- هر جور تو بخوای.
كیان بوسه ای به پیشانی مادر زد و جلو درب ایوان سرگرم پوشیدن كفش شد.
با صدای زنگ تلفن عالیه به هال رفت و گوشی را برداشت.
صدای لرزان زن جوانی پشت خط سرهنگ زادمهر را می طلبید.
عالیه دست روی گوشی گذاشت و سرك كشید لب پنجره و گفت:
- با تو كار دارن، چی بگم؟
كیان لب پنجره نشست و با چشم و ابرو پرسید كیه كه عالیه شانه بالا داد.
كیان گوشی را گرفت و با لحن رسمی صحبت كرد.
صدای بغض آلود غزل در گوشی پیچید.
- شمایید جناب زادمهر؟
دل كیان در سینه لرزید، غزل مدام تكرار می كرد: (غزاله).
كیان برآشفته فریاد زد:
- غزاله چی!؟
- خودتون رو برسونید بیمارستان... خواهش می كنم.
غزاله داره از دست میره.
ارتباط قطع شد و گوشی از دست كیان رها شد.
عالیه به چهره مثل گچ زل زد و هراسان پرسید:
- چی شده مادر؟ چرا رنگت پریده؟
كیان بهت زده در صورت مادر خیره شد.
عالیه با نگرانی شانه های او را تكان داد و گفت:
- جون به سر شدم بچه! چی شده؟ غزاله طوری شده؟
- نمی دونم. گفت خودم رو برسونم بیمارستان.
عالیه با دست به صورت خود كوبید و با صدایی شبیه به ناله گفت:
- یا فاطمه زهرا!.... پس چرا معطلی؟
- پاهام پیش نمیره.
عالیه چادرش را به سر كرد و به سمت در دوید و در حالیكه كفش می پوشید گفت:
- بیا مادر، بیا دست دست نكن.
بریم ببینیم چه خاكی به سرمون شده.

كیان با قدمهای لرزان به دنبال مادر از منزل خارج شد.
دقایقی بعد، پرالتهاب مقابل بیمارستان ایستاد.
آنقدر نگران و سراسیمه بود كه مادر را فراموش كرد و بدون توجه به او، دوان دوان وارد بیمارستان شد.
نگاهش در سالن چرحی خورد و با دیدن گیشه اطلاعات جلو دوید.
در همین موقع بود كه صدایی در گوشش پیچید كه او را به نام می خواند: (جناب سرهنگ).
به جانب صدا چرخید. غزل با چشمان متورم و دیده اشكبار مقابلش ایستاده بود. پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟!
- منصور... نامرد...
بغض و اشك اجازه سخن گفتن به نداد.
ایرج كه در سكوت شانه به شانه غزل ایستاده بود .
دستش را به طرف كیان دراز كرد و ضمن معرفی خود گفت:
- غزاله كتك ناجوری خورده. حالا هم توی كماست.
- كتك!!؟ كما!!؟ از كی!!!؟ آخه چرا!!؟
- نمی دونم ... منصور حسابی دیوونه شده بود. حتی من رو هم با چاقو زد. شانس اوردم كه زخمش كاری نبود و با چندتا بخیه رو به راه شد.
- غزاله هم چاقو خورده؟
- نه... البته شاید اگه به موقع نرسیده بودیم، می خورد.
- می خوام ببینمش.
- ملاقات ممنوعه، تحت مراقبتهای ویژه است.
هر سه به اتفاق راهی اورژانس شدند، اما صدای عالیه غزل را وادار به توقف كرد. عالیه مضطرب و نگران غزل را در آغوش كشید و جویای احوال غزاله شد.
غزل با دیدن عالیه گویی مادر را می بیند، در آغوش او جای گرفت تا ذره ای از دردها و آلامش بكاهد.
كیان با هماهنگی مامورین نیروی انتظامی واحد بیمارستان از چند و چون ماجرا با خبر شد و پس از دیدار پزشك معالج او اجازه یك ملاقات كوتاه را گرفت و با پوشیدن لباس مخصوص بر بالین غزاله حاضر شد.
به محض مشاهده غزاله در آن وضعیت، در حالیكه بار دیگر او را در خون خود غوطه ور می دید، با خشم و كینه از لابلای دندانهای كلید شده اش گفت:
- می كشمت منصور.
در فاصله ای كمتر از یك ساعت حكم جلب منصور صادر و با عكسی كه غزل در اختیار مامورین نیروی انتظامی گذاشته بود، تحت تعقیب قرار گرفت.
لیست مسافرین درج شده در كامپیوتر دفاتر فروش بلیط ترمینال، راه آهن، فرودگاه و موسسات كرایه، چك و دستورات لازم به این مراكز اعلام و منصور ممنوع الخروج گردید.
بدین ترتیب كیان پس از اطمینان از روند كار تعقیب و جستجو، بار دیگر راهی بیمارستان گردید تا لحظه به لحظه در جریان مراحل درمان غزاله قرار گیرد.
غزاله پس از انجام سی تی اسكن و معاینه دقیق پزشكی، به اتاق عمل انتقال یافت.
كار منصور ساخته بود. او به دلیل به بار آوردن صدماتی كه ارتكاب به قتل عمد محسوب می شد، برای سالها به زندان می افتاد.
گوش كیان به بیسیم و نگاهش به در اتاق عمل بود.
لحظات به كندی می گذشت و جز دعا، كاری از كسی بر نمی آمد.
غزل سر به شانه عالیه اشك می ریخت و ایرج دل نگران سالن را قدم می زد. خبری از اتاق عمل نرسیده بود كه صدای قدمهای پرشتابی در سالن پیچیده و نگاه ها را متوجه خود كرد.

 كیان با قدمهای لرزان به دنبال مادر از منزل خارج شد.

دقایقی بعد، پرالتهاب مقابل بیمارستان ایستاد.
آنقدر نگران و سراسیمه بود كه مادر را فراموش كرد و بدون توجه به او، دوان دوان وارد بیمارستان شد.
نگاهش در سالن چرحی خورد و با دیدن گیشه اطلاعات جلو دوید.
در همین موقع بود كه صدایی در گوشش پیچید كه او را به نام می خواند: (جناب سرهنگ).
به جانب صدا چرخید. غزل با چشمان متورم و دیده اشكبار مقابلش ایستاده بود. پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟!
- منصور... نامرد...
بغض و اشك اجازه سخن گفتن به نداد.
ایرج كه در سكوت شانه به شانه غزل ایستاده بود .
دستش را به طرف كیان دراز كرد و ضمن معرفی خود گفت:
- غزاله كتك ناجوری خورده. حالا هم توی كماست.
- كتك!!؟ كما!!؟ از كی!!!؟ آخه چرا!!؟
- نمی دونم ... منصور حسابی دیوونه شده بود. حتی من رو هم با چاقو زد. شانس اوردم كه زخمش كاری نبود و با چندتا بخیه رو به راه شد.
- غزاله هم چاقو خورده؟
- نه... البته شاید اگه به موقع نرسیده بودیم، می خورد.
- می خوام ببینمش.
- ملاقات ممنوعه، تحت مراقبتهای ویژه است.
هر سه به اتفاق راهی اورژانس شدند، اما صدای عالیه غزل را وادار به توقف كرد. عالیه مضطرب و نگران غزل را در آغوش كشید و جویای احوال غزاله شد.
غزل با دیدن عالیه گویی مادر را می بیند، در آغوش او جای گرفت تا ذره ای از دردها و آلامش بكاهد.
كیان با هماهنگی مامورین نیروی انتظامی واحد بیمارستان از چند و چون ماجرا با خبر شد و پس از دیدار پزشك معالج او اجازه یك ملاقات كوتاه را گرفت و با پوشیدن لباس مخصوص بر بالین غزاله حاضر شد.
به محض مشاهده غزاله در آن وضعیت، در حالیكه بار دیگر او را در خون خود غوطه ور می دید، با خشم و كینه از لابلای دندانهای كلید شده اش گفت:
- می كشمت منصور.
در فاصله ای كمتر از یك ساعت حكم جلب منصور صادر و با عكسی كه غزل در اختیار مامورین نیروی انتظامی گذاشته بود، تحت تعقیب قرار گرفت.
لیست مسافرین درج شده در كامپیوتر دفاتر فروش بلیط ترمینال، راه آهن، فرودگاه و موسسات كرایه، چك و دستورات لازم به این مراكز اعلام و منصور ممنوع الخروج گردید.
بدین ترتیب كیان پس از اطمینان از روند كار تعقیب و جستجو، بار دیگر راهی بیمارستان گردید تا لحظه به لحظه در جریان مراحل درمان غزاله قرار گیرد.
غزاله پس از انجام سی تی اسكن و معاینه دقیق پزشكی، به اتاق عمل انتقال یافت.
كار منصور ساخته بود. او به دلیل به بار آوردن صدماتی كه ارتكاب به قتل عمد محسوب می شد، برای سالها به زندان می افتاد.
گوش كیان به بیسیم و نگاهش به در اتاق عمل بود.
لحظات به كندی می گذشت و جز دعا، كاری از كسی بر نمی آمد.
غزل سر به شانه عالیه اشك می ریخت و ایرج دل نگران سالن را قدم می زد. خبری از اتاق عمل نرسیده بود كه صدای قدمهای پرشتابی در سالن پیچیده و نگاه ها را متوجه خود كرد.

 




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 | 02:57 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره