تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان در چشم من طلوع کن -قسمت بیست و هفتم

در تنهایی فرصت اندیشه بیشتری داشت.
عشق كیان كه به تازگی زنجیری از محبت به گردنش انداخته بود، او را بی اراده به دنبال خود می كشید.
در حالیكه به دلیل این عشق یك بار ماهان را زیر پا گذاشته بود، فكر كرد باید عاقلانه تصمیم بگیرد و آینده فرزندش را به دلیل خودخواهی نابود نسازد.
مجبور بود كیان و عشق او را به دست فراموشی بسپارد و به دنبال منصور به این شرط كه مدتی به او فرجه دهد، در نقطه دیگری شروع دوباره ای به زندگیش ببخشد. با این وصف عزمش را جزم كرد و تصمیم نهایی را گرفت.
غرق در افكارش بود كه صدای زنگ درِ حیاط او را به خود آورد.
وقتی صدای منصور را شنید كه می گفت: (باز كن، منم)، چادرش را به روی سر كشید . با اكراه در را باز كرد و سلام داد:
- سلام به روی ماهت.
غزاله بی اعتنایی و سردی را چاشنی رفتار و كلامش كرد و گفت:
- كاری داشتی؟
- مثل اینكه از دیدنم خوشحال نشدی.
غزاله سكوت كرد و منصور ادامه داد:
- می خوای مهمونت رو دم در نگه داری؟
- هادی خونه نیست. اگه شما رو اینجا ببینه ناراحت میشه.
- چرا؟ مگه من غریبه ام!؟
- بهتره بری منصور. كسی خونه نیست. بچه هم با غزل و ایرجه.... من حوصله داد و قالهای هادی رو ندارم.
- نترس! من از هادی اجازه گرفتم... قصد داشتم باهات درد دل كنم.
غزاله حرف او را باور نكرد، از این رو پرغیظ ابروانش را در هم كشید و گفت:
- برو منصور، برو با هادی بیا.
و خواست در را ببندد كه منصور پایش را جلو گذاشت و مانع شد و با یك حركت خود را داخل انداخت و در را بست.
غزاله ترشرو خود را در چادر پیچید و گفت:
- مثل اینكه یادت رفته تو دیگه در این خونه سمتی نداری.
منصور در چشمهای غزاله زل زد و گفت:
- وقتی اخم می كنی خوشگل تر می شی.
- شما همه چیز رو به شوخی گرفتی.
- من برای جبران گذشته اینجا اومده ام.
- چی رو می خوای جبران كنی؟ آبروی از دست رفته ام رو... راستی تو می تونی مادرم رو به من برگردونی؟
منصور شرمنده سر به زیر شد. لحنش یه التماس واقعی بود:
- اشتباه كردم. ولی تو بزرگی كن و من رو ببخش.
- نمی تونم منصور... نمی تونم. الان از من هیچ توقعی نداشته باش.
غزاله وارد ساختمان شد.
منصور منتظر تعارف نماند، به دنبال او وارد شد و گفت:
- بذار یه بار دیگه امتحان پس بدم. بذار محبتم رو نثارت كنم.
كاری می كنم كه تمام گذشته تلخت رو فراموش كنی.
غزاله با رخوت روی كاناپه رها شد. با یادآوری گذشته، تلخ و پرمرارت گفت:
- من امروز به نوازش تو احتیاج ندارم. یه روز در اوج نیازم محبتت رو از من دریغ كردی و در عین ناباوری تنهام گذاشتی.
تو حتی من رو از دیدن بچه ام محروم كردی.
امروز محبت تو بی مهری گذشته رو جبران نمی كنه. برو منصور... برو.
گذشتن از این زن زیبارو به سادگی میسر نبود.
منصور به التماس افتاد:
- یعنی همه چیز تموم شده! تو نمی خوای با من زندگی كنی؟ پس ماهان چی؟
- اگه پای ماهان در بین نبود، همون روز اول جواب رد می شنیدی.
ولی حالا فقط فرصت می خوام... فرصتی كه بتونم بی وفاییهای تو رو فراموش كنم... می بینی كه من توقع زیادی ندارم. فقط چند ماه منصور.
قلبش به دو نیم شده بود.
گاهی از جواب (نه) غزاله خوشحال می شد، زیرا فكر می كرد می تواند به فامیل همسرش ثابت كند كه برای برگرداندن غزاله و زندگی دوباره با او تلاش بسیاری كرده است و گاهی دیوانه وار مشتاق شنیدن (بله)اش بود.
در آن لحظه به یاد روزهای خوش زندگی مشترك پرشور، مقابلش زانو زد.
غزاله جا خورد و كمی خود را جمع و جور كرد.
اما منصور بی اعتنا دستش را برای نوازش دست او جلو برد كه غزاله به تندی دستش را عقب كشید و بُراق شد.

- مواظب رفتارت باش منصور.
- ولی تو زنمی.
- بودم... یه روزی بودم، ولی حالا هیچ نسبتی با هم نداریم.
- تو مادر بچه منی، عشقمی... همه وجودمی. چطور من رو یه غریبه می دونی؟
- چون هستی! ... حالا از من دور شو.
- چرا عصبانی شدی؟ باور كن فقط قصد داشتم دلت رو به دست بیارم... دلم می خواد من رو ببخشی و دوباره تاج سرم بشی.
غزاله من دوستت دارم.
به جای اینكه فقط به دو سال گذشته فكر كنی، كمی هم به گذشته دورترش فكر كن... خودت می دونی كه نمی تونم بدون تو زندگی كنم.
- آره می دونم! تو بدون من هم نفس نمی تونی بكشی، چه برسه به اینكه زندگی كنی.
- حق داری، هرچی متلك بارم كنی حق داری... بگو اصلا ناراحت نمی شم.
- ببین منصور، من باید فكر كنم. خلاصه بگم، از من انتظار نداشته باش در این شرایط روحی بتونم یه زندگی جدید رو شروع كنم.
در ضمن من در شرایطی هستم كه اگر هم بخوام، نمی تونم دوباره به عقدت دربیام.
غزاله با گفتن این جمله با ترشرویی روی از منصور گرفت.
اما منصور عصبانی، در پی دانستن علت، چنگ در چادر غزاله زد و آن را از سر او كشید و به گوشه ای پرتاب كرد

غزاله ناراحت و سراسیمه به قصد پوشاندن خود به سمت اتاق دوید.
منصور وقیحانه پشت سر او به راه افتاد و قبل از آنكه غزاله بتواند در را پشت سرش ببندد، با فشار شدیدی در را باز كرد و وارد شد.
غزاله وحشت زده عقب رفت و گفت:
- منصور، به خدا اگر به من دست بزنی، هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
منصور نگاه پرخواهشی به قد و بالای غزاله انداخت و گفت:
- تو منتظر چی هستی غزاله؟ من و تو زن و شوهریم.
- برو بیرون منصور.... ما هیچ نسبتی با هم نداریم.
صبر داشته باش لعنتی!
اما منصور بی اعتنا به خواهش غزاله جلو رفت كه با عكس العمل شدید غزاله رو به رو شد.
دست غزاله چنان سیلی محكمی توی گوش منصور خواباند، كه منصور بی درنگ آن را با سیلی محكم تری جواب داد.
خشونت غزاله، منصور را كه او را متعلق به خود می دانست جری تر كرد.
التهاب، سلولهای مغز منصور را از كار انداخته بود.
مچ دست غزاله را گرفت، غزاله به هر جان كندنی بود خود را از چنگال او بیرون كشید، اما با مقاومت منصور، زبانش را گزنده كرد و گفت:
- ولم كن آشغال كثافت.
منصور طی یكسال و نیم زندگی مشترك هیچ گونه بی احترامی از غزاله ندیده بود.
در آن لحظه با شنیدن این كلام برآشفته شد و به شدت او را هل داد.
غزاله با برخورد به دراور جیغی كشید و نقش بر زمین شد.
منصور گویی پشیمان شده بود به قصد دلجویی زانو زد و گفت:
- غزاله ببین! من هستم منصور، شوهرت.
و دست كشید به صورت غزاله، اما غزاله چندشی كرد و دست او را پس زد و گفت:
- برو بیرون... برو گمشو.
- هیش، آروم... خیلی خب، باهات كاری ندارم.
- چادرم رو بده... تو رو خدا چادرم رو بده.
- باشه، باشه... تو فقط قول بده آروم باشی.
هر چی بگی من همون رو انجام میدم.
- هیچی نمی خوام فقط از اینجا برو.
- میرم، ولی بعد از اینكه عذرخواهی من رو قبول كردی.
غزاله خود را با چادر پوشاند و گفت:
- احتیاج به عذرخواهی نیست برو.... برو.

 منصور در چشمان غزاله خیره ماند.
اشك آنها را براقتر و زیباتر ساخته بود.
محو تماشا در حالیكه زیبایی خیره كننده غزاله تنها عامل حسادتش بود و نمی توانست از او بگذرد و او را در اختیار دیگری ببیند، گفت:
- چقدر دلم واسه چشمهای قشنگت تنگ شده بود. تو مال منی... فقط مال من. اجازه نمیدم كسی به تو نگاه چپ كنه.
اشتباهم رو جبران می كنم غزاله . قول میدم.
و بار دیگر بی اراده قصد در آغوش كشیدن غزاله را كرد، اما غزاله كه خود را تا فسخ صیغه عقد متعلق به كیان می دانست، وحشت زده و بی اراده در نعره ای گوش خراش نام او را به زبان آورد.
منصور با چشمان از حدقه در آمده در حالیكه حسادت در آنها موج می زد، غزاله را از خود راند و در چشمان او بُراق شد.
- كیان!!!؟... چشمم روشن. میشه بگی آقا كیان كیه و چه نسبتی با شما داره؟
غزاله پشیمان از گفته خود، وحشت زده آب دهانش را فرو داد و با صدای لرزانی گفت:
- همین جوری از دهنم پرید... من كسی رو به این اسم نمی شناسم.
منصور قاطی كرد، اما هنوز خونسردی خود را از دست نداده بود.
با نوك انگشت به سینه غزاله زد و او را به عقب راند و گفت:
- همین حالا میگی كیان كیه والا با دستهای خودم خفه ات می كنم.
غزاله قدم آخر را كه برداشت با دیوار پشت سرش برخورد كرد و متوقف شد.
دست منصور بالا رفت و برای باز كردن زبان غزاله پایین آمد.
غزاله بر اثر درد ناله ای كرد و با دست جای سیلی را لمس كرد.
اشك پهنای صورتش را پوشاند.
نگاهی در چشمان منتظر و از حدقه درآمده منصور انداخت و گفت:
- می خواستم همه چیز رو بگم ولی...
- چی چی رو می خواستی بگی؟ بفرمایید گوش میدم.
غزاله وحشت زده خود را كنار كشید. جرئت گفتن حقیقت را نیافت.
- تو باید من رو فراموش كنی. من واقعا قادر نیستم تو رو ببخشم.
منصور عصبانی و از كوره در رفته، به یقه غزاله چنگ زد و او را جلو كشید، چشمان دریده اش را درچشمان او بُراق كرد و گفت:
- فكر می كنی خیلی تحفه ای، نه؟... خدا می دونه این پنج، شش ماهه كدوم گوری بودی و چه بلاهایی سرت اومده.
خیلی از خود گذشتگی نشون دادم، ولی مثل اینكه تو لیاقت نداری.... حیف من كه به خاطر تو فریبا رو جواب كردم.
غزاله به تندی خود را از چنگال منصور بیرون كشید و پرغیظ گفت:
- حیف من كه به خاطر تو كیان رو جواب كردم.

منصور مثل دیوی كه تنوره می كشد نفس نفس می رد.
عصبی بدون آنكه كنترلی بر رفتارش داشته باشد به جان غزاله افتاد.
باران مشت و لگد در سر و صورت زن بیچاره فرود می آمد.
غزاله بی دفاع بود. بالاخره تاب نیاورد و روی زمین افتاد.
منصور ول كن نبود. خشمگین بر روی او خم شد و موهای پریشان او را در دست گرفت و گفت:
- بگو كیان كیه والا می كشمت
غزاله به یاد شریف افتاد. گویی بار دیگر او زنده شده و به سراغش آمده بود. وحشت زده در حالیكه به سختی نفس می شید از لابلای دندانهایش گفت:
- شوهرمه.
منصور مثل تكه یخی وا رفت. لحظاتی ساكت به غزاله خیره ماند.
سپس در عین ناباوری گفت:
- دروغ میگی...
از حركات لبهایش معلوم نبود در حال خنده است یا دچار تحریكات عصبی شده است، افزود:
- فقط می خوای حالم رو بگیری، نه؟
- من شرعا همسر كیان هستم.
منصور از حسادت آتش گرفت.
در حالیكه دندانهایش را به هم می سایید گفت:
- شرعا!؟ یعنی اینكه تو صیغه شدی.
بی آبروی هرزه.... نمی ذارم این لكه ننگ روی زمین بمونه.
بی اراده شده بود و قادر به تمركز نبود.
با خشم و نفرت و آتش حسادت نسبت به كسی كه فقط نامش را می دانست، به جان غزاله افتاد.
لگدهای او غزاله را به حال اغما فرو برد، اما منصور بدون توجه، به اعمال مرگبار خود ادامه می داد تا آنكه جنون آمیز به آشپزخانه دوید و در جستجوی یافتن كارد كابینت ها را زیر و رو كرد.
ولی درست زمانیكه به میان هال آمد با ایرج و غزل كه برای جلوگیری از بیدار شدن ماهان پچ پچ می كردند، مواجه شد.
غزل با مشاهده منصور با آن حالت وحشت زده پرسید:
- چی كار می كنی منصور؟
و پریشان چشم در جستجوی خواهر چرخاند و ناامید از یافتن او گفت:
- غزاله كو؟
- می كشمش... این هرزه كثافت رو می كشم.
این لكه ننگ رو پاك می كنم.
ایرج كه تمام مدت هاج و واج به منصور نگاه می كرد، خودش را جمع و جور كرد و به محض اولین حركت منصور، به سمتش دوید
.درگیری بین آن دو منجر به زخمی شدن ایرج شد.
غزل وحشت زده فریاد می زد و كمك می طلبید و ماهان با چشمان گرد شده جیغ می كشید.
منصور چاره ای به جز فرار نمی دید.
ماهان را از آغوش غزل قاپید و فرار كرد.




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 | 02:54 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره