تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان در چشم من طلوع کن -قسمت بیست و نهم


قسمت آخر




ایرج سراسیمه جلو رفت و گفت:
- بالاخره اومدی.
هادی حالتی شبیه به سكته داشت.
بی خبر اما پریشان و نگران گفت:
- تصادف كرده؟
- نه... منصور نامرد كتكش زده.
- غزل گریان گفت:
- دیدی چه خاكی به سرمون شد.
هادی هاج و واج در حالیكه طاقت ایستادن روی پاهایش را نداشت، با زاری گفت:
- محض رضای خدا یكی به من بگه غزاله چش شده؟!
ایرج زیر بغل هادی را گرفت و او را برای نشستن روی صندلی كمك كرد.
هادی گفت:
- پس خود نامردش كجاست؟
- فرار كرد!
- مگه گیرم نیفته! به خدا قسم می كشمش.
هادی در خلال صحبت با ایرج، متوجه كیان شد و نگاه متوقعی به او انداخت و گفت:
- شما كه نمی ذاری قِصِر در بره؟
- مطمئن باش گیرش میارم.
در این موقع بود كه در اتاق عمل باز شد و ابتدا پرستاران خارج شدند و سپس پزشك جراح غزاله بیرون آمد.
كیان پیش دستی كرد و قبل از همه جویای احوال غزاله شد.
دكتر لبخندی زد و گفت:
- خوشبختانه عمل موفقیت آمیز بود. فعلا احتیاج به مراقبتهای ویژه داره، ولی قول می دم ظرف یكی دو روز آینده به بخش منتقل بشه... بیمار شما قویه.
جای نگرانی نیست.
همه نفسهای حبس شده شان را آزاد كردند و خدا را شكر گفتند و منتظر خروج غزاله از ریكاوری شدند.
دقایقی بعد هادی كه متوجه بیتابی و بی قراری بیش از حد كان شده بود، غزل را به گوشه ای كشید و گفت:
- تو خبرش كردی؟
غزل سر تكان داد و هادی چند بار دست در هوا چرخاند و گفت:
- یه جوریه!
- چه جوریه؟
- انگار بیشتر از ماها نگرانه.
غزل نگاه معناداری به هادی انداخت و سكوت كرد.
هادی كنجكاو و متعجب پرسید:
- چرا اینجوری نگام می كنی، چیزی می خوای بگی؟
- قول میدی وقتی حقیقت رو شنیدی سر و صدا راه نیندازی؟
- داری كلافه ام می كنی. حرف بزن ببینم جریان چیه؟
- داماد آینده است.
- نه بابا! خواستگاری كرده؟
- كار از خواستگاری و این حرفها گذشته.
- بیست سوالیه!؟ مسخره! درست حرف بزن ببینم چی میگی.
غزل در چند جمله مفید و مختصر هادی را در جریان عقد آن دو گذاشت.
دهان هادی از تعجب بازماند و لحظاتی بعد گویی رگ غیرتش جوش آورده بود، گفت:
- فكر كرده چون افسره، هركاری دلش خواست می تو بكنه، الان میرم....
غزل گوشه پیراهن او را كشید و او را دعوت به سكوت كرد :
- اصلا تو چكاره ای. خودشون می دونن. زن و شوهر هستن. تو رو سننه.
- من و سننه! فكر كرده سرخود هر كار دلش خواست می تونه بكنه.
- دیگه داری شورش رو در میاری هادی.... آخه توی اون وضعیت، توی یه كشور غریب، احتیاج به اجازه ی تو داشت؟
حالا بجای اینكه از خدات باشه كه یه همچشن دامادی نصیبمون شده، یه چیزی هم طلبكار شدی؟
- معلومه كه طلب كارم .... بی انصافا یه كدومشون لب وا نكردن.
- تقصیر من و ایرج بود.
اگه پای منصور رو به اینجا باز نمی كردیم، اونها الان سر خونه و زندگیشون بودن.
هادی از همانجا نگاهی به قد و بالای بلند كیان كه در انتهای سالن ایستاده بود، انداخت و گفت :
- این واقعا غزاله رو می خواد؟
- مطمئن باش ...
- كاش به من گفته بودی .... اونوقت همچین با منصور رفتار می كردم كه تا عمر داره پاشو كرمون نذاره.
- خیلی خب حالا....
مشغول گفتگو بودند كه كیان شتابان نزدیك شد و گفت :
- منصور به تله افتاد قصد داشته بره تهران.
لبهای هادی و غزل به لبخندی گشوده شد و كیان افزود :
- باید برم فرودگاه ... بی خبرم نذارید.

عزم رفتن كرد كه هادی خواست تا او را همراهی كند.
دقایقی بعد اتومبیل كیان به قصد فرودگاه در حال حركت بود و هادی بی قرار هم صحتبی با دامادی كه انتظارش را نداشت، گفت :
- نمی دونم چرا این دختر اینقدر كم اقباله.
كیان نیم نگاهی انداخت و ساكت ماند و هادی ادامه داد :
- هنوز خاطرات تلخ یك ساله اش رو فراموش نكرده بود. می ترسم روانی بشه.
- ان شاا.... اتفاقی نمی افته. غزاله خانم با روحیه اس.
- با روحیه اس!؟ حداقل وقتی زندان بود، دوبار بیمارستان، در بخش روانپزشكی بستری شد. چطور با رو روحیه اس.
- می دونم، ولی با اون وقتها خیلی فرق كرده. به قول قدیمی ها سفر انسان رو می سازه.
هادی نگاه ملامت باری به كیان انداخت و با كنایه گفت :
- فكر نمی كنید این آخری تقصیر شما بوده؟
- كاش دست من بود. نمی ذاشتم یه مو از سرش كم بشه.
- غرل ماجرای شما رو برام گفت. از آدمی مثل شما متعجبم .... به هر حال و به هر نحوی غزاله زن عقدی شما محسوب می شه و ناموست. غیر از اینه؟
- پس شما همه چیز رو می دونید.
- متاسفانه بیشتر از چند دقیقه نیست كه می دونم.
- واقعا متاسفم. شما حق دارید. هر بلایی سر غزاله اومده من مقصر بودم.
ولی خدا می دونه بخاطر خودش عقب كشیدم. نمی خواستم بعدها از دوری فرزندش زجر بكشه و من رو ملامت كنه.
- من از جزئیات چیزی نمی دونم، ولی بهتر بود حقیقت رو به من می گفتی.
- بهتره برای غزاله دعا كنیم. فایده ی این بحثها چیه.
- می دونی دلم چی می خواد.
دلم می خواد منصور رو بكشم یه گوشه تا می خوره بزنمش. باید بفهمه غزاله چه درد و زجری كشیده.
- نه هادی خان! اگه می خوای دنبال من بیای باید خودت رو كنترل كنی.
بهتره آتو دستش ندیم.
هادی در سكوت به فكر فرو رفته بود و كیان هر لحظه بر سرعت ماشین می افزود. لحظاتی بعد هر دو شتابان وارد سالن فرودگاه شدند.
مامور بازرسی پس از رؤیت كارت شناسایی كیان، او را به اتفاق هادی به دفتر حراست راهنمایی كرد.
منصور با دستهای دستبند شده سر به زیر داشت و ماهان مظلومانه روی راحتی به خواب كودكانه رفته بود.
هادی به مجرد دیدن او با عصبانیت از كوره در رفت و بی محابا حمله ور شد.
مشت اول به گردن منصور خورد اما مشت دیگرش را در هوا چرخید زیرا مامورین نیروی انتظامی او را به سرعت از مجرم دور كردند.
با این وصف منصور جرات یافت و فریاد زد :
- حقش بود خواهر بی همه چیزت رو می كشتم، ولی حیف ...
- خفه شو احمق .... حرف دهنت رو بفهم.
و بار دیگر به او حمله ور شد.
این بار كیان مانع شد، ولی منصور دست بردار نبود با نیش زبان گفت :
- برو كلاهت رو بذار بالاتر آقا هادی.
كیان یه سر و گردن بلندتر از منصور بود. با سینه ی پهن و فراخش مقابل او ایستاد و چشمان نافذش را با نگاه پر غیظی در چشم او دوخت و با لحن سردی گفت :
- زیادی حرف می زنی.
- كدوم بی غیرتی رو دیدی كه ناموسش هرزه گی كنه و صداش در نیاد.
خون جلوی جشمان كیان را گرفت اما به مقتضی شغلش چشم بست و خوددار خشم فرو خورد و از لابه لای دندانهای كلید شده اش گفت :
- خفه شو.
و روی از منصور گرفت و به سمت سروان معیری چرخید، اما منصور ول كن نبود با وقاحت گفت :
- حالا سَقط شده یا نه؟
كیان دیگر طاقت نیاورد. بی محابا، در حال چرخش، مشت چپش را پر كرد و با قدرت در صورت منصور خواباند.
منصور سكندری رفت و به دیوار پشت سرش برخورد كرد، ضربه آنقدر قوی بود كه منصور در حال سقوط، به صندلی گیر كرد و افتاد.
قند در دل هادی آب شد. سروان معیری كیان را كنار كشید و او را دعوت به آرامش كرد و به سرعت ترتیب اعزام منصور را به آگاهی فراهم كرد.
ماهان كه با سر و صدای ایجاد شده بیدار شده بود، با مشاهده درگیری بنای گریه را گذاشت.
هادی در آرام ساختن او عاجز ماند.
كیان محبت پدرانه را چاشنی نگاه و دستهای ومهربانش كرد و او را به آغوش كشید و به گشیه ی اسباب بازی برد.
انگشت ماهان روی هر كدام از وسایل قرار می گرفت آن كالا خریده می شد.
اگر غزاله بود، بدون شك می گفت : ( اینقدر این بچه رو لوس نكن كیان).
هر یك به نحوی سعی داشتند او را وادار به خنده كنند.
غزاله در مقابل آن همه ابراز علاقه و محبت، خود را موظف به لبخندی زوركی می دانست.
نیلوفر اولین كسی بود كه پیشانی او را بوسید و با آرزوی بهبودی، به بهانه فرزند خردسالش خداحافظی كرد و رفت.
هادی هم مجبور بود برود، پیشانی غزاله را بوسید و گفت:
- اخمات رو باز كن و به دنیا بخند تا دنیا به روت بخنده.
غزل بلوز هادی را كشید و گفت:
- برید خونتون دیگه، از كی نشستی داری شر و ور می گی.
هادی دست به سینه سر خم كرد و با لودگی گفت:
- چشم قربان، بچه كه زدن نداره.... ما رفتیم.
و به علامت خداحافظی دست بلند كرد و رفت.
غزل نیز به هوای بدرقه آنها گفت: ( زود برمی گردم ). و رفت.
غزاله با احساس ضعف چشم بست. خدا می داند در چه افكاری بود كه متوجه صدای نزدیك شدن قدمهایی به طرف خود شد، به خیال اینكه غزل بازگشته است با چشمان بسته گفت:
- اومدی؟ تو هم می رفتی. خیلی خسته شدی.
وقتی جوابی را نشنید سر چرخاند و چشم باز كرد.
كیان با لبخندی به لب و دسته گلی در دست بالای سرش ایستاده بود.
نگاه ناباورانه اش در چشمان كیان خیره ماند.
كیان به آرامی سلام كرد.
اشك در چشمان غزاله حلقه زد، كیان دستش را جلو برد و اشك را از گوشه چشم او سرازیر شده بود پاك كرد و گفت:
- صدبار گفتم جلوی من گریه نكن.
- فكر نمی كردم بیای.
اثر نافذ چشمان كیان قلب غزاله را به تپشهای تند وادار كرد.
كیان با لبخند نمكینی یك شاخه گل رز قرمز را از دسته گل بیرون كشید و به دست او داد.
سپس صندلی را بیرون كشید و نشست.
لحنش پرمرارت و مهربان بود، گفت:
- حالا بگو ببینم حال حاج خانم ما چطوره؟ جاییت كه درد نمی كنه؟
غزاله نگاه بی قرارش را در چشمان كیان دوخت و گفت:
- حالا دیگه نه.
كیان دست او را در دست فشرد و گفت:
- دیگه همه چیز تموم شد.
قول می دم از این به بعد مثل جونم ازت محافظت كنم.

غزاله لبخندی زد و گفت:
- مثل جونت!؟ تو كه جونت رو گذاشتی كف دستت.... حضرت آقا.
كیان لبخندی تلخ به لب راند و سكوت كرد.
نگاهش سرتاپای غزاله را برانداز كرد.
دست چپ غزاله در گچ سبز رنگ روی سینه اش قرار داشت و شیلنگ سوند از زیر ملافه تا كیسه مخصوص كشیده شده بود و خونابه در آن جریان داشت.
صورت متورم و كبود او، حكایت از درد و رنجی كه كشیده بود داشت.
كیان با احساس تقصیر گفت:
- نمی تونم خودم رو ببخشم. فكر كردم كارم درسته و تو باید وظیفه مادریت رو در اولویت قرار بدی، باور كن جز سعادت تو به هیچ چیز فكر نمی كردم.
- خودت رو ملامت نكن.
- نمی دونم چه عذابی می كشم.
وقتی منصور رو می بینم و مثل مربای آلبالو نگاش می كنم، از خودم بدم میاد.
- راستی با منصور چه كار كردید؟
- فعلا منتقل شده به زندان تا وقتی تو بتونی در دادگاه حضور پیدا كنی و شهادت بدی و تصمیم بگیری.
- ماهان كجاست!؟
- خیالت از جانب ماهان راحت باشه.. یه مادربزرگ داره كه جرئت نمی كنی از كنار سایه اش رد بشی!!
- مادربزرگش!!!؟ یعنی تحویل شوكت خانم دادیش!!!؟
- دست شما درد نكنه غزاله خانم. مگه من پسرم رو از خودم دور می كنم.
- كیان!؟....
- جان كیان.
- شوخی نكن دیگه. ماهان كجاست؟
- گفتم كه، پیش مادربزرگش... نمی دونی مادرم با چه علاقه ای بهش رسیدگی می كنه.
- یعنی خواب نمی بینم... مادرت هم خودم رو قبول كرده هم ماهان رو.
سپس با لبخندی از روی رضایت به لب نشاند و دست كیان را فشرد.
در این لحظه پرستاری وارد شد و گفت:
- وقت ملاقات تمومه... بیمار شما احتیاج به استراحت بیشتری داره.
لطفا اینجا رو ترك كنید.
پرستار خارج شد.
كیان مطیع اوامر پرستار، بلافاصله صندلی را كنار كشید و ایستاد.
اما قبل از رفتن نگاه پرعطوفتش را نثار چشمهای غزاله كرد با احساسی عمیق گفت:
- دوستت دارم.
نفس در سینه غزاله حبس شد.
قلبش به تندی می تپید گویی جامی از شراب عشق را لاجرعه سركشید، چشم بست.
كیان با مشاهده چشم های بسته او با صدای زنگ داری گفت:
- غروب چشمهات رو دوست ندارم. طلوع كن...
در چَشم من طلوع كن.
پایان




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 | 03:33 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره