تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان سفر به دیار عشق- قسمت اول
اطلاعات رمان:

نام رمان: سفر به دیار عشق

نویسنده: arameeshgh20

خلاصه: چهار ساله همه ازش متنفرن... پدر، مادر، برادر، حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو بدرد میارن... فقط و فقط به جرم بی گناهی، بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره... تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشناتره یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره... خودش هم نمیدونه ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی اون...

جلد رمان





مقدمه:
صدای بلند خنده هایم، گوشم را پیچاند تا نشنوم صدای پوزخند رعب انگیز سرنوشتم را!
در کش و قوس نگاهم، ناگاه چشمانم به نگاهت برخورد کرد؛ که حاصل تصادف نگاهمان، باعث شد مسیرم را فراموش کنم و دست در دستان پر مهرت، ترک دیار آشنایم را بگویم!
گرمای دستانت برای یک دنیای من کافی بود تا بسوزم در آتش عشق نگاهت!
با تو بودم، با من بودی ... ولی نمی دانم چه شد که لحظه ای صدای نعره های سرنوشت شد صدای تو! همان صدایی که نجواهای عاشقانه برایم می سرود! ولی ناخواسته نمی دانم چه شد؟! که دیگر گرمای دستانت را هم نداشتم! و تنها در دوره ی یخبندان زندگیم یخ زدم و فراموش شدم!
در جوار تو، ولی بی تو شکستم! از یادها رفتم؛ تا برسم به حال ساده که بتوانم خودم صرف کنم؛ نوع گردش زندگیم را! ولی صرف و نحوم مثل همیشه خوب نبود! چون تو نبودی تا همسفرم شوی برای بازگشت به دیار عشق!
گفتم:
-
دوست دارم، دوست داری، دوست دارد، دوست دا ...
ولی صدای تو بی امان زمزمه می کرد؛ جای من که با ناباوری گوش می کردم:
-
دوستت دارم! بی امان ... با من بمان!!

******

روی یکی از نیمکتای پارک نشستم و به دنیای قشنگ بچه ها نگاه می کنم. عجیب دلم گرفته! مثل خیلی از روزا. دوست دارم سرمو بذارم رو شونه ی یه نفرو تا می تونم اشک بریزم و اون دلداریم بده! اما خیلی وقته که دیگه چنین آدمیو توی زندگیم سراغ ندارم. واقعا چی شد که زندگیم به این جا رسید؟! انگار آخر راهم. حس می کنم تنها موجود اضافه ی روی زمینم! با صدای گریه ی یه دختربچه به خودم میام. رو زمین افتاده و کسی نیست که بلندش کنه؛ از رو نیمکت پارک بلند می شم و خودمو به دختر بچه می رسونم. جلوش زانو می زنم و کمک می کنم بلند شه!
- خوبی خانوم خانوما؟
دختربچه با هق هق می گه:
-
زانوم خیلی درد می کنه!
نگاهی به زانوش می ندازم که می بینم زانوش یه کوچولو زخم شده! زخمش سطحیه؛ از تو کیفم یه چسب زخم در میارم و رو زانوش می زنم. با مهربونی لبخندی می زنم و می گم:
-
حالا زودِ زود خوب می شه! اسمت چیه خانوم کوچولو؟
با صدایی بغض آلود می گه:
-
مامانم گفته اسممو به غریبه ها نگم!
یه لبخند غمگین رو لبام می شینه.
-آفرین خانوم کوچولو! همیشه به حرف مامانت گوش کن!
صدای یه زن رو می شنوم:
-
لعیا چی شده؟
لعیا:
-
مامانی زانوم زخم شد؛ این خانوم برام چسب زد!
به سمت مادر لعیا برمی گردم و می گم:
-
سلام خانوم!
مادر لعیا:
-
سلام. ممنونم بابت لطفتون!
- خواهش می کنم. انجام وظیفه بود! دختر شیرین زبونی دارید.
ازم تشکر می کنه و به لعیا می گه:
-
لعیا از خانوم تشکر کن! دیگه باید بریم.
لعیا:
-
مرسی خانوم!
- خواهش می کنم خانومی!
یه شکلات از جیب مانتوم در میارم و می گم:
-
اینم جایزت به خاطر این که دختر خوبی بودی و زیاد گریه نکردی!
یه نگاه به مامانش می اندازه که اونم با چشماش به لعیا اشاره می کنه از من شکلات رو بگیره! لعیا دستای کوچولوش رو جلو میاره و من شکلات رو تو کف دستش می ذارم!
لعیا:
-
مرسی!
چیزی نمی گم و فقط لبخند می زنم. مادر لعیا باهام خداحافظی می کنه و لعیا هم برام دست تکون می ده. منم براش دست تکون می دم و به مسیر رفتنشون نگاه می کنم. با صدای زنگ گوشیم به خودم میام. یه نگاه به گوشیم می اندازم؛ طاهاست! جواب می دم:
- سلام داداش!
طاها:
-
سلام و کوفت! هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟ نمی گی مامان نگران می شه و حالش دوباره بد می شه؟ زود بیا خونه!
و بدون این که منتظر جواب من بمونه گوشی رو قطع می کنه! یه آه می کشم و از پارک خارج می شم. وقتی کنارشونم از من دوری می کنن و وقتی میام بیرون، با من اینطور برخورد می کنن! هر چند نگرانی اونا برای من نیست! بیشتر از من، به خاطر آبروشون نگرانن!
این پارکو خیلی دوست دارم! بیشتر اوقات بعد کار میام این جا؛ یه ربع، بیست دقیقه ای می شینم و بعد به سمت خونه حرکت می کنم. همین جور که قدم می زنم، یکی از شعرای فروغ رو برای خودم زمزمه می کنم:
- «ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید»
با خودم فکر می کنم کاش مثل ستاره ها بودم! توی آسمونا، راحتِ راحت! خوش به حال ستاره ها که هیچکی نمی تونه بهشون زور بگه!
- «ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوش تر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟»
واقعا چی شد؟! مگه من چی کار کردم که اینطور دارم تاوان پس می دم؟! به کدوم جرم؟ به کدوم گناه؟ چرا لبخند از لبام فراریه؟ چرا انقدر دلم از زمین و زمان گرفته؟
- «ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟»
به این جای شعر که می رسم، آهی می کشم! چقدر مثل وصف حالِ منه!
- «جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک 
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟»





موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 | 05:46 ق.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره