تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان سفر به دیار عشق- قسمت دوم

آه عمیقی می کشم و به سمت ایستگاه اتوبوس می رم. هنوز اتوبوس نیومده. چند دقیقه منتظر می مونم تا اتوبوس برسه. اگه بخوام با تاکسی برم اون سر دنیا، تا آخر ماه پول کم میارم! بالاخره اتوبوس اومد، منم سوار اتوبوس می شم. خیلی شلوغه؛ جای نشستن نیست. بعد از چند بار سوار اتوبوس واحد شدن، بالاخره به خونه می رسم. همین که وارد خونه می شم صدای داد بابا رو می شنوم:
-
تا حالا کدوم گوری بودی؟
با ملایمت می گم:
-
سلام بابا!
بابا:
-
جواب منو بده!
مجبورم قضیه ی پارک رفتن رو مخفی کنم؛ چون اصلا حوصله ی داد و بیداد ندارم!
-
یه کم کارم طول کشید؛ اولین اتوبوس رو از دست دادم!
سری تکون می ده و می گه:
-
گمشو تو اتاقت!
به زحمت خودمو به اتاق می رسونم. مثل همیشه در اتاقمو قفل می کنم. واقعا نمی دونم چی کار باید کنم! ای کاش می فهمیدن مرگ ترانه تقصیر من نیست! اوایل خیلی سعی کردم به همه بفهمونم اون طور که اونا فکر می کنن نیست، اما تنها چیزی که عایدم شد کتک از بابام، فحش از برادرام و نفرین از مامانم بود! بعد یه مدت فهمیدم اصرار به بی گناهی، بی فایده ست! اونا اصلا باورم نداشتن. کم کم بی تفاوت شدم؛ اونا داد و بیداد می کردن و من فقط گوش می کردم. اونا هم کم کم فراموشم کردن! تنها چیزی که منو به اونا ربط می ده، همین اتاقه و بس! تنها نقطه مشترک من و خونوادم همین اتاقه! مرگ ترانه برابر شد با مرگ همه ی آرزوهای من!
بدون این که لباسمو عوض کنم، خودمو روی تخت پرت می کنم. اتاق کوچیکم از تمیزی برق می زنه! عجیب خستم. ترجیح می دم به گذشته ها فکر نکنم! خواب رو به همه چیز ترجیح می دم! زیر لب زمزمه می کنم:
- «
دریاچه دل پاکی و نجیبی دارد
چندیست که حالات عجیبی دارد
این موج که سر به صخره ها می کوبد
با من چه شباهت عجیبی دارد
دلم یه خواب آروم می خواد. دلم می خواد برای یه شب هم که شده بعد از مدت ها با آرامش بخوابم! اما خودم هم می دونم که فقط و فقط یه آرزوی محاله! اونقد فکر و خیال می کنم که خودم هم نمی دونم کی به خواب می رم!
چشمامو باز می کنم؛ به ساعت نگاهی می اندازم، آه از نهادم بلند می شه! ساعت چهار صبحه! از شیش عصر تا الان، یکسره خوابیدم. مثل همیشه کسی برای شام صدام نکرد! قفل درو باز می کنم و از اتاق خارج می شم. سمت آشپزخونه میرم و در یخچال رو باز می کنم. چیزی از غذای دیشب نمونده! بعضی مواقع مامان برام غذا می ذاره، ولی مثل این که دیشب از اون شبا نبوده! مجبور می شم دو تا تخم مرغ بردارم و یه املت درست کنم. با کم ترین سر و صدا املت رو درست می کنم و با یه تیکه نون می خورم. ظرفا رو می شورم و می رم تو اتاقم. یه مقدار از کارام مونده بود، مجبور شدم بیارم خونه انجام بدم. کامپیوتر رو روشن می کنم، سرعت بالا اومدنش افتضاحه! خیلی قدیمی شده. ولی چاره ای نیست، باید باهاش بسازم! تا ویندوز بالا بیاد به گذشته فکر می کنم. وقتی بابا گفت: «همین که از خونه بیرونت نکردم باید ازم ممنون باشی! من دیگه خرج تحصیلت رو نمی دم!» واقعا درمونده شدم! ماشین و موبایل و لپ تاپ رو هم ازم گرفت و من موندم و هزار بدبختی! فقط همین کامپیوتر تو اتاقم موند. در به در دنبال کار می گشتم و بالاخره تونستم پیدا کنم. هر چند به سختی، هر چند قراردادی، اما به همونم راضی بودم! ترم آخر دانشگاه خیلی سخت گذشت. خیلی... اما گذشت! به سختی لیسانس زبان رو گرفتم. حتی تو اون روزا، بنفشه صمیمی ترین دوستم، حرفمو باور نکرد و رابطشو باهام قطع کرد! تنها کسی که در جریان کل ماجرا بود، ماندانا دوست هم دانشگاهیم بود؛ که اونم تو اون روزا داشت با شوهرش به کانادا می رفت. هر چند ماندانا هم همه ی تلاشش رو کرد، اما کسی حرفاشو باور نکرد! ماندانا یه ترم زودتر از من درسشو تموم کرد. من به خاطر مرگ خواهرم و سرزنشای خونوادم داغون بودم، مجبور شدم یه ترم مرخصی بگیرم! بیچاره ماندانا؛ روزای آخر به جای این که با خانوادش باشه؛ کنار من بود و بهم دلداری می داد! هنوزم که هنوزه بعضی وقتا بهم زنگ می زنه. همین کار فعلی رو هم مدیون ماندانا هستم. تو همون روزای بدبختی به شوهرش سپرد برام یه کار پیدا کنه. هر جا می رفتم به یه دانشجو که هیچ سابقه ی کاری نداشت کار نمی دادن، تا این که شوهر ماندانا با عموش صحبت کرد و من به عنوان یکی از مترجمای زبان، وارد شرکت عموش شدم و هنوز هم همون جام! هر چند شرکت کوچیکیه، ولی حداقلش اینه که خرج و مخارجم درمیاد. بالاخره ویندوز بالا اومد. همه ی متنا رو قبلا ترجمه کردم، فقط تایپشون مونده. بی خیال گذشته می شم و شروع می کنم به تایپ کردن. بعد از کلی تایپ کردن، بالاخره کار تایپ تموم می شه. زیر لب زمزمه می کنم: «بالاخره تموم شد
یه کش و قوسی به بدنم می دم که صدای استخونام بلند می شه! به ساعت نگاهی می اندازم، هنوز پنج و نیمه. به سمت آشپزخونه می رم و یه تخم مرغ و سیب زمینی رو می ذارم آب پز بشه. اگه بخوام بیرون غذا بخورم تا آخر ماه پول کم میارم! مجبورم هر روز یه لقمه ای چیزی با خودم ببرم. تو اون شرکت کوچیک سلف پیدا نمی شه؛ مسیرم هم چون طولانیه، واسه نهار خونه نمیام. هر چند اگه بیام معلوم نیست غذایی بهم برسه یا نه؟! به صرفه ترین راه، موندن تو شرکته!
مثل همیشه چند تا لقمه می ذارم تو کیفم؛ دو سه تا شکلات هم می ذارم تو جیبم و ساعت شش و نیم از خونه بیرون می زنم. ساعت هشت باید شرکت باشم. مثل همیشه همه خوابن. دلم لک زده برای آغوش مادرم، برای محبت پدرم، برای حمایتای برادرام، برای نوازشای خواهرم...

***

همین که به شرکت می رسم به سمت اتاق کارم می رم. کسی نیومده. کامپیوترو روشن می کنم و کارای امروزم رو شروع می کنم. در باز می شه و نفس و نازنین داخل می شن. نفس دختر شاد و شنگولیه، همچنین خیلی مهربون!
نفس:
-
به به، خانوم سحرخیز! حال و احوالت چطوره؟
-
ممنون، خوبم!
نازنین یه پوزخند می زنه و بی توجه به من سمت میزش می ره. نازنین دختر عموی نفسه. اما هیچ وجه تشابهی بینشون نیست! نه از لحاظ ظاهر، نه از لحاظ اخلاق و رفتار. نازنین خیلی مغروره! حس می کنم از من خوشش نمیاد. با این که نفس دختر خوبیه، ولی نازنین رو به نفس ترجیح می دم! چون من حوصله ی سر و صدا ندارم، ولی نفس خیلی پرحرفی می کنه! ای کاش یه کم آروم بگیره؛ دلم می خواد تنها باشم.
نفس:
-
ترنم چه خبرا؟
-
خبر سلامتی!
نفس:
-
شنیدم دیروز هم شرکت اومدی؛ ولی من و نازنین مرخصی رد کردیم و خلاص! 
چیزی نمی گم. نفس هم که می بینه حرفی نمی زنم، با نازنین بلند بلند حرف می زنه و سر خودشو گرم می کنه! در اتاق دوباره باز می شه و اشکان داخل می شه. با لحن شوخ خودش با همه سلام می کنه. بعد می ره پشت میزش می شینه. از نگاه های زیر چشمی نفس به اشکان به راحتی می شه فهمید که چقدر اشکان رو دوست داره! از نگاه های گاه و بی گاه اشکان به نفس هم می شه به این موضوع رسید که این عشق یه طرفه نیست! هر چند اوایل حس می کردم رفتار اشکان به شدت عجیب و غریبه، اما کم کم فهمیدم که اشتباه می کنم. ذهنمو درگیر کارم می کنم و سعی می کنم به گذشته فکر نکنم. با صدای نفس به خودم میام!
نفس:
-
ترنم بیا برسونمت!
-
ممنون، خونه نمی رم. می خوام بمونم.
نفس:
-
برم از رستوران نزدیک شرکت چیزی برات بخرم؟
لبخندی می زنم و می گم:
-
ممنون، غذا آوردم! 
همه می رن و فقط من می مونم و خودم. از تو کیفم لقمه رو بیرون میارم و می خورم. یاد حرفای مامان می افتم: «ترنم چه طور تونستی؟ چه طور تونستی با زندگی خودت، با زندگی ما، از همه مهم تر، با زندگی ترانه این کار و کنی؟ شیرمو حلالت نمی کنم ترنم! هیچ وقت نمی بخشمت! تو باعث مرگ ترانه ای
با یادآوری اون روزا بغض بدی تو گلوم می شینه! یه گاز بزرگ به لقمم میزنم و بغضمو به زحمت قورت می دم. بعد خوردن غذا دوباره کارم رو ادامه می دم. ساعت کاری تا ساعت دوئه، اما من اضافه کاری قبول می کنم. هم به خاطر پولش، هم به خاطر این که تو خونه آرامش ندارم. دوست دارم تا می تونم از خونه دور باشم. خیلی خسته شدم، ساعت پنج و ربعه. بقیه کارا رو می ذارم واسه ی فردا. از شرکت خارج می شم. متوجه نم نم بارون می شم! عاشقه بارونم؛ عاشقه اینم که زیر بارون راه برم و اشک بریزم! این جوری هیچ کس هیچی نمی فهمه! هیچ کس به خاطر اشکام پوزخند نمی زنه! هیچ کس مسخرم نمی کنه! هیچ کس نمی گه این اشکا حقشه! هیچ کس با تاسف سر تکون نمی ده! من عاشق بارونم، چون همیشه با اشکاش، اشکای منو مخفی می کنه! جلوی در خونم، لباسم خیسه خیسه! درو باز می کنم و وارد می شم. جز مامان هیچ کس خونه نیست!
با مهربونی می گم:
-
سلام مامان!
جوابمو نمی ده. می رم توی اتاق، لباسامو عوض می کنم. می رم بیرون و می گم:
-
مامان چایی می خوری؟
باز جوابمو نمی ده. دلم عجیب گرفته! آهی می کشم، دو تا فنجون چایی می ریزم و به سمت سالن حرکت می کنم. جلوی مامانم می شینم و چایی رو جلوش می ذارم! اشک تو چشماش جمع می شه! می دونم یاد ترانه افتاده. بعضی مواقع فکر می کنم اگه روزی بفهمن که همه حرفای من حقیقت بوده چی کار می کنن؟!
همین موقع در سالن باز می شه و طاها و طاهر خندون وارد سالن می شن! اما تا چشمشون به صورت خیسه مامان می افته اخماشون می ره تو هم!



موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 | 05:49 ق.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره