تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان سفر به دیار عشق- قسمت سوم

طاها با عصبانیت میاد سمت منو با فریاد می گه:
-
این جا چه غلطی می کنی؟ باز اومدی جلوی مامان مثل آینه دق، رو به روش نشستی؟
طاهر، برادر بزرگم با دو قدم بلند خودشو بهم می رسونه و بازومو می گیره و هلم می ده و می گه:
-
گمشو تو اتاقت!
اشک تو چشمام جمع می شه! یه نگاه به مامان می اندازم که با چشمای یخ زده بهم نگاه می کنه! می دونم اون هم هیچ وقت ازم دفاع نمی کنه! بی هیچ حرفی به سمت اتاقم می رم. همین که داخل اتاقم می رم، اشکام در میاد! صدای طاها و طاهر رو می شنوم که به مامان دلداری می دن! خیلی سخته که وجودت باعث آزار همه بشه! خیلی سخته ... واقعا از زندگی سیرم! زیر لب زمزمه می کنم:
- «
اندوه تازه ای نیست، دلتنگی من و بی تفاوتی آدم ها
ترانه چرا باورم نکردی؟ چرا؟
می رم کنار پنجره و به آسمون نگاه می کنم. آسمون هم امروز دلش گرفته! به نم نم بارون نگاه می کنم؛ تو حال و هوای خودم هستم که در اتاق به شدت باز می شه و می خوره به دیوار! اه، یادم رفت در رو قفل کنم. طاهر میاد تو اتاقم و با لحن خشنی می گه:
-
بهتره زیاد اطراف مامان نچرخی! دوست ندارم خاطره های تلخی رو که تو برامون ساختی، دوباره واسه ی مامان زنده بشه
بعد با لحن غمگینی ادامه می ده:
-
هر چند که هرگز فراموش نمی شن، فقط کم رنگ می شن!
بعد از چند لحظه مکث دوباره با لحن خشنش ادامه می ده:
-
دفعه ی بعد دیگه این طوری باهات برخورد نمی کنم! یه اشک از چشمای مامان بریزه، زندگیتو از اینی که هست هم سیاه تر می کنم!
با چشمای غمگینم زل زدم بهش و هیچی نگفتم! با خودم فکر می کنم مگه از این سیاه تر هم می شه؟! دنیای من خیلی وقته به جز سیاهی رنگی به چشم ندیده! با صدای بسته شدن در به خودم میام! آهی می کشم و رو تخت می شینم. سرمو بین دستام می گیرم. واقعا نمی دونم چی کار کنم؟! چهار ساله دارم عذاب می کشم؛ هر روز به این امید پامو تو خونه می ذارم که بخشیده بشم و خودمم نمی دونم چرا باید منو ببخشن! وقتی اشتباهی نکردم. وقتی گناهی مرتکب نشدم! ولی زندگی من روز به روز بدتر می شه! من تو این خونه نقش آدم بده رو دارم! دنیایی هم بگم اون طور که شما فکر می کنید نیست، کسی باورم نمی کنه! ای کاش یکی بود آرومم می کرد! وقتی به خونوادم نگاه می کنم باورم نمی شه اینا همون آدمای گذشته هستن که مهربونی ازشون بیداد می کرد! من پول و ثروتشونو نمی خوام! فقط دنبال ذره ای محبتم که همون هم به دلیل گناهِ نکرده، از من دریغ می کنن! بعد از بیست و شیش سال زندگی هیچی نشدم؛ هیچی! همه مردم منو بدترین آدم کره ی زمین می دونن، پدرم، مادرم، برادرم، همسایه ها، فامیل، از همه مهم تر عشقم!
یه لبخند تلخ می شینه رو لبم! حالا که فکر می کنم، می بینم اگه هیچیه هیچی هم نشده باشم، یه چیزی شدم! اونم آدم بده ی داستان زندگی خودم! زیر لب زمزمه می کنم:
- «
شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
خاک کم آب شده مثل کویر تشنه
شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد
سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد
باغبان کرده فراموش که سیبی دارد ...!»

تو این خونه چه قدر غریبم! با آدمایی که با جون و دل دوستشون دارم، چه قدر احساس غریبی می کنم! ای کاش باورم می کردن. پدر و مادرم، خواهرم، برادرام و سروش همه عشقم! هیچ کس باورم نکرد! هنوز هم باورم ندارن. چه کنم با دل شکستم، چه کنم؟!
- «من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم
چون ندارم همدمی بازیچه ی دل ها شدم
شنیدم چند ماهه نامزد کرده! فکر می کردم اگه هیچ کس درکم نکنه، لااقل سروش درکم می کنه! فکر می کردم اون باورم داره! فکر می کردم در برابر همه ازم دفاع می کنه! ولی اون از همه زودتر ترکم کرد!
- «پر رازی مث لیلی پر شعری مث نیما 
دیدن تو رنگ مهر رفتن تو رنگ یلدا
بیا مث اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره می میره، موندش و صرف نظر کرد» 
همیشه ته دلم یه امیدی داشتم. امیدِ برگشت اون رو! امید برگشت عشقم رو! کسی که همه زندگیم بود! اما بعد چهار سال خبر نامزدیش بهم رسیده! خدایا من از این زندگی سیرم، خلاصم کن! کم کم داره تحملم تموم می شه!
***

تو ایستگاه منتظر اتوبوسم. حس می کنم هیچ انگیزه ای تو زندگی ندارم. اتوبوس از راه رسید و من سوار شدم. از پشت شیشه به بیرون نگاه می کنم؛ به خیابونای خلوت، به پیاده روهای بدون رهگذر! مثل همیشه به سختی خودمو به شرکت می رسونم. پشت کامپیوتر می شینم و کارمو انجام می دم، که یه نفر میاد صدام می کنه و می گه مدیرعامل باهات کار داره! با تعجب از جام بلند می شم و به سمت اتاق مدیرعامل حرکت می کنم. چند ضربه به در می زنم و وارد می شم. سرشو بلند می کنه و تا منو می بینه، لبخندی می زنه.

- سلام آقای رمضانی!
آقای رمضانی:
-
سلام دخترم!
- با من کاری داشتین؟
آقای رمضانی:
-
آره دخترم؛ بشین تا بهت بگم!
رو نزدیک ترین مبل می شینم و خودمو منتظر نشون می دم!




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 | 04:53 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره