تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - رمان سفر به دیار عشق- قسمت چهارم

آقای رمضانی:
-
راستش دوستم بهم سپرده که به یه مترجم برای شرکت پسرش نیاز داره. من هم تصمیم گرفتم تو رو بفرستم! حقوقش تقریبا دو برابره این جاست و شرایط دیگش هم خیلی بهتره! تو کارت خیلی خوبه، مطمئنم اگه در شرکتای بزرگ تر کار کنی، پیشرفت می کنی!
- اما ...
دستشو میاره بالا و می گه:
-
هنوز حرفام تموم نشده! 
ساکت می شم و اون ادامه می ده:
-
دخترم اگر به این شرکت بری، چند تا حسن برات داره! هم مسیر راهت کوتاه می شه، هم حقوقت بیشتره! هم شرایط خوبی داره و مهم تر از همه، راه پیشرفت رو برات باز می کنه! این دوستم شرکتش چندین شعبه داره، که این شرکت دومین شرکتیه که توسط پسرش تاسیس شد. حالا اگه حرفی داری بگو!
- اگه کارم مورد قبولشون واقع نشد، اون وقت چی کار کنم؟ شما که خودتون می دونید من خیلی به این کار احتیاج دارم!
آقای رمضانی با لبخند می گه:
-
نگران نباش! من مطمئنم کارت مورد تائیدشون قرار می گیره! حالا بگو ببینم نظرت چیه؟
- با این تعریفایی که شما کردین؛ حس می کنم موقعیت خوبیه!
آقای رمضانی:
-
آفرین دخترم! مطمئن باش پشیمون نمی شی. یه معرفی نامه برات می نویسم که به رئیس شرکت می دی. آدرس هم برات می نویسم. قرار شده امروز تا ساعت یازده یه نفرو بفرستم. پس عجله کن تا دیر نشده! همین الان حرکت کن.
- خیلی ازتون ممنونم، شما همیشه به من لطف داشتین!
لبخندی می زنه و هیچی نمی گه. با اجازه ای می گم و از اتاق خارج می شم. می رم وسایلامو برمی دارم و از بچه ها خداحافظی می کنم. امروز مجبورم با تاکسی برم وگرنه دیرم می شه! ساعت ده و ربعه، اگه با اتوبوس برم دیر می رسم. بعد از چند دقیقه یه تاکسی می رسه و منم سوار می شم. همین که چشمم به شرکت می افته ترسی تو دلم سرازیر می شه! شرکتش خیلی بزرگه و من تجربه ی کاریم فقط در حد همون شرکت آقای رمضانیه! اصلا این شرکت در برابر شرکت قبلی غولیه برای خودش! بدجور استرس دارم، دوست دارم قبولم کنن! کار تو اون شرکت برام خیلی سخته! این شرکت، هم خیلی به خونه نزدیکه، هم حقوقش خوبه! وارد شرکت می شم و به سمت منشی می رم. وقتی خودمو معرفی می کنم و می گم از طرف آقای رمضانی اومدم، سری تکون می ده و می گه منتظر بشینم. منم رو صندلی منتظر می شینم.
منشی:
-
خانوم بفرمایین داخل!
- ممنون.
به طرف در رئیس شرکت می رم. چند ضربه به در می زنم و درو باز می کنم. صدای بفرمایید یه پسر رو می شنوم. با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا می ره! خدایا یعنی خودشه؟! دستام بی اختیار به سمت دستگیره ی در می رن و درو باز می کنن. به داخل می رم. خشکم می زنه! خدایا باورم نمی شه! خودشه! خود خودشه! سرش پایینه و داره چیزی می نویسه. وقتی صدایی از جانب من نمی شنوه، سرشو بلند می کنه، اونم خشکش می زنه. بعد از چهار سال بالاخره دیدمش! یه دنیا حرف باهاش دارم، ولی هیچ کدوم رو نمی تونم بهش بگم! دوباره تو چشمام یه دنیا غم می شینه و دلم گریه می خواد! دوست دارم تنها باشم و تا می تونم گریه کنم!
به خودش میاد و پوزخندی می زنه! با لحن خشکی می گه:
-
بفرمایید!
نگام رو ازش می گیرم. اون دیگه مال من نیست؛ پس این نگاه ها چه فایده ای داره؟! سعی می کنم بی تفاوت باشم. خونسردِ خونسرد! آرومِ آروم! خیلی سخته، ولی غیرممکن نیست. مهم نیست چه قدر داغونم، مهم اینه که در برابر دیگران نشکنم! حتی اگه اون دیگری عشقم باشه! عشقی که هیچ وقت سهمم نبود، شاید هم بود ولی خودش نخواست که سهمم باشه! درو می بندم و داخل اتاق می شم. آهسته آهسته به سمت میزش قدم برمی دارم. بدون هیچ حرفی معرفی نامه رو روی میزش می ذارم و دورترین مبل از اون رو انتخاب می کنم و می شینم!
با پوزخند می گه:
-
این قدر بی کار نیستم که نامه های عاشقانه ی جنابعالی رو بخونم! مگه خبر نداری که نامزد کردم؟ من زن ...
می پرم وسط حرفش و با خونسردیِ تصنعی می گم:
-
معرفی نامه ست!

با تعجب می گه:
ـ چـی؟!
نمی دونم این آرامش از کجا میاد، اما حس می کنم خیلی آرومم. با یه آرامش خاصی می گم:
ـ بنده فقط برای کار این جا اومدم، اگه با من مشکلی دارین می تونین قبولم نکنید.
با پوزخند می گه:
ـ می خوای باور کنم؟
این بار من پوزخندی می زنم و می گم:
ـ اونش دیگه به من ربطی نداره، من تا همین چند دقیقه پیش از حضور شما تو این شرکت هیچ اطلاعی نداشتم. مهم نیست باور کنید یا نه
توی دلم می گم:
ـ اون روزایی که باید خیلی چیزا رو باور می کردی نکردی، الان دیگه ازت هیچ انتظاری ندارم. اون موقع هم انتظار نا به جایی داشتم. وقتی نزدیک ترین کسانم باورم نکردن، تو که دیگه جای خود داری. هر چند من تو رو از هر کسی به خودم نزدیک تر می دونستم. بعضی مواقع توقع آدما می ره بالا، توقع بی جایی بود که فکر می کردم هر کس باورم نکنه تو باورم می کنی.
هیچی نمی گه و پاکت رو باز می کنه. معرفی نامه رو از پاکت خارج می کنه و می خونه. یه پوزخند می زنه و در برابر چشمای بهت زده ی من معرفی نامه رو از وسط پاره می کنه و می گه:
ـ دوست ندارم یه آدم خراب توی شرکتم کار کنه.
لبخند غمگینی می زنم و هیچی نمی گم. شاید تعجب می کنه که دیگه مثل گذشته گریه و زاری نمی کنم، که دیگه مثل گذشته ها التماس نمی کنم، که دیگه ازش نمی خوام باورم کنه. از روی مبل بلند می شم و با اجازه ای می گم. تعجب رو از چشماش می خونم. بی تفاوت از جلوی می زش رد می شم و به سمت در می رم. با عصبانیت می گه:
ـ کجا؟
پوزخندی می زنم و بدون هیچ حرفی در رو باز می کنم و به سمتش بر می گردم و می گم:
ـ بی کار نیستم به چرندیات آدمی مثل شما گوش بدم، حق نگه دارتون.
رگ گردنش متورم می شه. چشماش هم از عصبانیت قرمز می شه. نگام رو ازش می گیرم و از اتاق خارج می شم و در رو می بندم.




موضوعات مرتبط : تایپ رمان،


تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره