تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - گنجشک

گنجشک کنج اشیانه اش نشسته بود

خدا گفت:چیزی بگو!

گنچشک گفت:خسته ام.

خدا گفت:از چه؟

گنجشک گفت:تنهای .بی همدمی.کسی تا به خاطرش بپری .بخوانی .اورا داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری؟

گنجشک گفت:گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند.

خدا گفت:آیا هرگز به ملکوتم نیامدی؟

گنجشک سکوت کرد.بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت:ایا همیشه در قلبت نبوده ام؟!چنان از غیر پرستش کردی که جای برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پزیرشم را نداری.هرگزتنهایت گذاشتم؟

گنجشک سر به زیر انداخت.دانه های اشک.چشم های کوچکش را پر کرده بود.

خدا گفت:اما در ملکوت من همیشه جای برای تو هست.بیا!

گنجشک سربلند کرد.دشت های ان سو تا بی نهایت سبز بود.

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود.



موضوعات مرتبط : مطالب آموزنده،


تاریخ : جمعه 27 تیر 1393 | 10:54 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره