تبلیغات
کلبه عشق و لبخند - لکنت
چندنفر داشتن میرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع می‌كنه میگه: چ چ چ.... ملت اول یكم نگاش می‌كنن ببینن چی‌میخواد بگه،‌ بعد می‌بینن نمی‌تونه حرفش رو بزنه، بی‌خیال میشن و راه میافتن، این بابا هم همه مسیر همینجور هی ‌میگفته چ..چ..چ.. وقتی میرسن بالا میخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره میگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر یادم رفت! ملت میگن ای بابا رودتر می‌گفتی، حالا باید برگردیم پایین! تو راه برگشت سر پرسته هی میگفته: ش ش ش.. ولی ملت دیگه شاكی بودن و كسی توجه نمی‌كرده، وقتی می‌رسن پایین یارو بالاخره میگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخی كردم!



موضوعات مرتبط : طنز،


تاریخ : چهارشنبه 1 مرداد 1393 | 05:18 ب.ظ | نویسنده : hassan | نظر یادت نره